*** به آبـي دلان خـوش آمديـد ***

صفحه 1 از 4 1234 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 34

موضوع: " بیوگرافی و مصاحبه با استارهای ایرانی "

  1. #1

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۶-۱۱-۰۱
    شماره عضویت
    254
    عنوان کاربر
    بازيكن ليگ 1
    میانگین پست در روز
    0.07
    نوشته ها
    323
    سپاس ها
    902
    سپاس شده 2,842 در 574 پست

    پیش فرض " بیوگرافی و مصاحبه با استارهای ایرانی "

    بیوگرافی و مصاحبه با سوپراستارها !

    خیلی بده بخش سینمایی همچین قسمتی نداشته باشه !

  2. 10 کاربر از پست مفید DeLaRaMa سپاس کرده اند .

    Aminmeshki (۰۱-۱۳۹۰-۱۹),Asghar (۰۱-۱۳۸۹-۲۱),blueblood (۰۹-۱۳۸۹-۱۷),fahime_ss (۱۰-۱۳۸۹-۲۱),Omid (۰۱-۱۳۸۸-۱۱),SHAHIN (۰۹-۱۳۸۹-۱۶),Shaqayeq (۰۵-۱۳۹۰-۱۷),Tesoke (۰۱-۱۳۸۸-۱۱),بهنام (۰۱-۱۳۸۸-۱۱),شيخ الرييس (۰۴-۱۳۸۹-۱۱)

  3. # ADS
     

  4. #2

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۶-۱۱-۰۱
    شماره عضویت
    254
    عنوان کاربر
    بازيكن ليگ 1
    میانگین پست در روز
    0.07
    نوشته ها
    323
    سپاس ها
    902
    سپاس شده 2,842 در 574 پست

    پیش فرض

    بحث مهران مدیری و سریال های طنزش این چند ساله بسیار مطرح بوده و از موضوعات داغ هست !



    محمد تاجیک: از فعالیت‌های غیر سینمایی تا علایق زیست شناسانه و فلسفی و موسیقی و روحیات شخصی و آرزوها و تنهایی‌ها و حتی پیشنهاد بازی در فیلمی از مسعود کیمیایی و بازیگران و فیلم‌هایی که دوست دارد یا ندارد... این مطلب مفصلی است درباره موفق‌ترین چهره تلویزیونی چند دهه اخیر که خواندن‌اش برای علاقه‌مندان بی‌شمار این هنرمند توصیه می‌شود!



    شکست برای مهران مدیری وجود ندارد. مدیری این جمله را چند سال پیش در پاسخ به سوال خبرنگاری که نظرش را درباره شکست پرسیده بود، گفته بود و حتی این بیت سعدی را نیز درادامه افزوده بود : به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل / که گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم

    مردی که سرخوشی را جلف می داند


    آقای مدیری توی یک جمع می توانید جوک تعریف کنید ؟


    شوخی میکنید ؟ جوک تعریف کنم ؟! محال است بتوانم چنین کاری انجام دهم. اصلا تا دوره نوجوانی فکر میکردم ٬ شاد بودن ٬ آواز خواندن و هر کاری که آدم را سرخوش نشان دهد ٬ کاری است به شدت جلف . به نظرم هیچ چیز بهتر از متانت نبود.

    این نظرتان تغییر کرده ؟


    هنوز تغییر اساسی نکرده است . فقط شکلش عوض شده . حالا به نظرم شادی ٬ جلف بودن و سبک بودن نیست و آدم متین الزاما آدمی نیست که نگوید و نخندد! به این نتیجه رسیده ام که شادی اساسا یک چیز درونی است و میتوان متین بود و در عین حال از درون شاد بود و احساس خوشبختی کرد.

    مدیری از نگاهی دیگر


    وقتی این روزها مرددوهزار چهره را مشاهده می کنید ومهران مدیری جدی وتلخ را درنقش خودش ببینید حتما این جملات مهران مدیری را که درادامه می آید را قبول می کنید :من اصلا آدم اجتماعی نیستم . به شدت درونگرام و به شدت از جمع ٬ شلوغی و شادی گریزانم. نگاه اغلب مردم به من این طور است که آدم بسیار شاد و شنگول و بذله گو و حاضر جوابی هستم ٬ ولی اصلا این طور نیست . تنهایی را بیشتر دوست دارم و اصلا طاقت هیاهو و شلوغی را ندارم

    متولد سرآسیاب


    مهران مدیری در میدان بروجردی . سر آسیاب دولاب متولد شده است .او از دوران کودکی آن چیزهایی که در ذهنش به صورت یک لکه مانده، یک خانه دو طبقه کوچولو و معمولی است . آنها درطبقه پایین زندگی میکردند و طبقه بالا میهمانخانه بود . مهمترین وسیله در آن اتاق ٬ یک پیانو بود ٬ تعداد زیادی صفحه کلاسیک و مقدار زیادی هم کتاب. خوب وجود یک پیانو در آن محله بسیار عجیب بود و اتفاقا صدای همسایه ها در آمده بود که این چه سر و صدایی است که صبح تا شب از خانه شما بیرون می آید. مخصوصا اینکه برادرش که صاحب پیانو بود همیشه یا شوپن میزد یا باخ و یا راخمانینف . برای همین مهران مدیری هم وقتی توی کوچه با بچه ها تیله بازی و لاستیک بازی میکرد مثل بقیه بود اما وقتی به میهمانخانه میامد و وارد دنیای دوست داشتنی خودش می شد ٬واحساس تنهایی میکرد ٬ چون هیچکدام از آن دوست ها آن چیزها را نمی فهمیدند .

    فلسفه هگل


    . کودکی مدیری اصلا شبیه بچه های دیگر نبود . دوستان زیادی نداشت و احساس تنهایی میکرد .دوست داشت توی آن اتاق نشسته و کتاب ها را ورق بزند ٬ اسم هایشان را حفظ کرده و عکس هایشان را نگاه کند . یک روز یکی از دوستان برادر ش به شوخی از او می پرسد آیا این کتاب را خوانده ای ٬ این اسمش چیست ؟ مدیری بلافاصله می گوید : فلسفه هگل .او تعجب می کند که مهران چطور اسم جنین کتابی را توانسته است ادا کند . مدیری درادامه به او می گوید این که چیزی نیست ٬ تازه من میدانم که چه چیزی توی آن نوشته شده وشروع می کند به صورت طوطی وار چیزهایی که در ذهنش ماند بود را برایش تعریف کردن .

    خواب سالوادوردالی


    برادر مهران مدیری رشته اش زیست شناسی بود و همین باعث شد که او به زیست شناسی هم علاقمند شود و کتاب های زیادی در این زمینه بخواند. بخصوص در زمینه زندگی حیوانات و کتاب های داروین و...این علاقه هنوز هم در زندگی اش مانده و یکی از بهترین ساعات زندگی او ساعت هایی است که فیلم های مستند حیوانات را می بیند!البته شیطنتهای مهران مدیری پایانی نداشت .او پنهان از برادرش میرفت سر کتاب هایش ٬ چندتایی کتاب داشت از سالوادور دالی که او آنها را خیلی دوست داشت و شب خوابشان را میدید.

    بیهوده ترین وپوچ ترین


    در ریاضیات همیشه خنگ بود . مدیری هنوز که هنوز است علت ریاضیات در جهان را نمیداند .یعنی بنظرش بیهوده ترین و پوچ ترین درس است و هیچ وقت نمره ای بالاتر از 2 در این درس نگرفت ! در درسهایی هم که به ریاضی مربوط است مثل جبر ، فیزیک و غیره ، هیچ وقت موفق نبود .مدیری از ریاضی متنفربود . به عقیده او فقط در حد جمع و تفریق مفید فایده است. بیشتر از جمع و تفریق ، نه اینکه به درد نمیخورد ، استاد! آن را درک نمیکند .

    علاقه به نوری


    مدیری در سالهای اخیر در عرصه موسیقی فعالیت قابل توجهی داشته است او چند سال پیش که کاستی را بیرون داده بود بدلیل علاقه ای که به صدای محمد نوری داشت آن را به نوری تقدیم کرده بود .البته او به استاد شجریان هم علاقه بسیاری دارد وزمانی گفته بود :حاضر است به خاطر شجریان خودکشی کند!
    مدیری تحصیلات آکادمیک درموسیقی نداشته، سلفژ را به صورت علمی نخوانده ، اما به واسطه برادر پیانیستش میداند چایکوفسکی در شنبه سال فلان از کنسرواتور که بیرون آمد کجا رفت و به مادام فون مک چی گفت و باعث خلق چه اثری شد. همیشه موسیقی کلاسیک در خانه آنها شنیده میشدبه همین خاطر شاید تاریخ موسیقی کلاسیک را به خوبی بداند. شروع هر اثری را که برایش بگذارند می داند مال کیست ، چه سالی است ، چه سبک و چه دورانی است و تحلیلش چیست

    جدی‌تر از طنز


    کسی که برخی اورا سلطان کمدی درتلویزیون می نامند از همان ابتدا به کار جدی بیشتر از طنز علاقه داشت ولی به گفته خودش اصلا اتفاقی وارد کار طنز شد. طی یک اتفاق علی عمرانی پیشنهاد همکاری را در نوروز 72 به او می دهد و اینطوری کار طنز شروع می شود او با داریوش کاردان و مرحوم خسروی ارتباط داشت و قرار بود با یک مجموعه طنز برای شروع سال 72 همکاری کند. از آنجا قضیهء طنزپردازی او شروع شد. قبل از آن هم دوتا کار تئاتر داشت که طنز بود. یکی از آنها پانسیون بود که در تالار مولوی سال 66 اجرا شد.
    مدیری تقریبا در 18 ،19 نمایش حضور داشت که به غیر از یکی که به عنوان آهنگساز در آن بود ، در بقیه نمایشها بازیگر بود. مثل سیمرغ و هملت با دکتر صادقی، کیسه بوکس کار علی مؤذنی و ... .
    بعد چند کار تلویزیونی انجام می دهد ، یکی با ثریا قاسمی و چند کار مذهبی با مجتبی یاسینی، قبل تر از آن هم در رادیو کار میکرد.

    صورت تلخ


    حتما به تو گفته اند که صورت تلخی داری؟



    مهران مدیری: بله، خیلیها از این هم فراتر میروند و میگویند آدم غمگینی هستی. خیلی وقتها درست است. در طول روز غمگینیم به شادیهایم میچربد. زود هم خودش را نشان میدهد. به قول یکی از دوستان غم اگر به جاهای ناجور نکشه، چیز خیلی بدی نیست. میتواند منشا خلاقیت هم باشد. ظاهرا در شرق برای غم اصالت بیشتری نسبت به شادی قائلند.


    سالهای ممنوع الکاری


    مدیری در دورانی ساعت خوش را ساخت که جای این نوع کار بسیار خالی بود. شاید یک بخش از موفقیت آن به خلاقیت فردی و همکاری خوب گروهی برمیگشت.اما بخش دیگر موفقیت آن به خاطر خلا این نوع کارها و این شکل از شادی در آن دوران بود. بعد مساله ساعت خوش آنقدر درشت شد که خیلی از مسائل جامعه را مثل آموزش وپرورش و جوانها را تحت تاثیر قرار داد. شنیده می شد آموزش و پرورش رسما از صدا و سیما شکایت کرد، چون آن سال افت تحصیلی وحشتناکی بروز کرد و آنها علتش را ساعت خوش میدانستند. حتما همهء بچه ها سر کلاس از برنامه دیشب حرف میزدند. به جایی رسید که عکس مدیری و یارانش پشت تی شرت و آدامس چاپ شد. تلویزیون وقتی این وضعیت را دید ترجیح داد اول جلوی برنامه را بگیرد. چرا که میزان عواقب آن راحدس نمیزد. در آن دوران تا چند ماه روزی نبود که نشریات زرد به آدمهای گروه ساعت خوش به سخیف ترین شکل ممکن نپردازند. بعد هم تصمیم گرفته شد ساعت خوشیها هیچ کاری نکنند و این تصمیم به درازا کشید. در آن زمان به مدیران شبکه گفتند این آدمها دیده نشوند تا خود ما اعلام کنیم کی وقتش است. تا اینکه از اواخر 76 مدیری کاری را با محمد صالح علاء شروع می کند که تازه گفتند فقط میتواند بسازد و نه بازیگری.. تا 6 ماه گذشت و به برنامهء 77 رسید


    فلانی در فیلم کیمیایی نباشد


    . بعد از ساعت خوش و بعد از کنار رفتن از تلویزیون چندین کار خوب سینمایی به مدیری پیشنهاد می شود. قرار بود ضیافت را مدیری بازی کند تا پای کلید زدن هم رفتند.روز آغاز آمدند و گفتند فلانی نباشد. سر فیلم سلطان هم عین همین اتفاق افتاد. خیلی کارهای خوب سینمایی و تاتر را در آن سه سال و نیم از دست می دهد و این برایش ضربهء بزرگی بود.


    ۷۷


    مهران مدیری در دوران بیکاری بیشتر به طراحی نوع کار فکر میکرد تا کار به شکل آیتم نباشد. در واقع در دوران بیکاری به طراحی و فرم جدید یک برنامه طنز فکر میکرد که این اتفاق در 77 افتاد. البته پس از سه ماه اول پخش، یعنی دقیقا از شهریور سال 77 کار اصلا عوض شد. در 77 مدیری سعی کرد فاصله را با بیننده کم کرده و حتی از روبرو با او صحبت کند این بزرگترین ویژگی آن برنامه بود.در آن زمان به مدیری می گفتند ما میدانیم شما برشت و فاصله گذاری و... میشناسید. اما مدیری معتقد است نمیتوان به برشت چسباند. او فکر می کرد بهتر است بیننده هر آنچه را روبرو و پشت صحنه اتفاق میفتد ببیند.



    اتفاق خودش می افتد


    مدیری همیشه دنبال آدم هایی میگرددکه میخواهد، کاری هم نداردکه بازیگرند یا نه؟ مهم این است که خودشان را جلوی دوربین بیاورند. این تاکید همیشگی او به بازیگرانش بوده است .بازیگرانی که با خیلی از آنها هم به صورت اتفاقی آشنا شده است.



    مردم درگیری را دوست دارند


    مردم گفت و گوها و درگیریهای زن و شوهرها را خیلی دوست دارند.این رامدیری زمانی درباره موفقیت برنامه ای مثل 77 گفته بود چون هر کس خودش راجای آن کاراکترها میگذارد و همذات پنداری میکند.به قول سروش صحت هیچ کس باور نمیکرد که برنامه 77 همین جوری 10 ماه روی آنتن برود، برنامه 77
    برنامه جالبی در نوع خود بود گروه این مجموعه شب وقتی خداحافظی میکردندبرای فردا صبح، هیچ چیز وجود نداشت. نه قصه، نه طرح؛ نه متن. بااین حال77 درزمان خود پر بیننده ترین برنامه تاریخ تلویزیون شناخته شد البته استاد مدیری الان دیگر آن نوع طنز را دوست ندارد.




    ببخشید شما؟


    ببخشید شما از برنامه های بعدی مدیری بود این برنامه نیز برنامه جالبی بود که به مسئله مشاغل می پرداخت.البته مدیری برخورد صریحی بابرخی آدمها دراین برنامه داشت مثلا آدمی که از شغلش دو میلیون در می آورد. وقتی میگفت من آب باریکه دارم مدیری باصراحت به او میگفت که او دروغ میگویدوالبته گویا به طرف برنمیخورد.ببخشید شما به گفته خودمدیری به دلیل همین برخورد واقعی و صمیمی قضیه برایشان دوست داشتنی شده بود.مدیری دراین سالها همیشه اعتقاد داشته که معمولا کسی که حقیقت را میگویدخوشبخت میشود. این رک گوییها باعث شیرینی شد که در بطنش خیلی تلخ بود

    چرا مدیری همیشه خودش بازی می کند؟


    اما واقعا چرا؟دو دلیل داشت که باعث شد این وضعیت ادامه داشته باشد و شدیدتر شود. یکی اعتقاد خود مدیران شبکه ها بود وهست. مدیری بارها می خواهد بازی نکرده و فقط کارگردانی کندولی به شدت مخالفت شد.به نظر مدیران شبکه ها بازی مهران مدیری برای مردم مهم است . دلیل دیگرش این است که نویسنده ها این کار را نمیکنند. بارها مدیرانی از نویسندگانش خواسته بنویسید فلانی رفته مسافرت. در برنامه نود شب آنقدر التماس کرد که چندبار این کار را کردند. اما نویسنده ها هم میگفتند نمیشود، چی بنویسیم !

    خود محوری کسب وکار من است


    در زندگی آدم خود محوری هستی یا نه ؟!


    مدیری: بله ، ولی سعی میکنم منعطف باشم. تصمیمی که میگیرم معمولا درست است ، مگر اینکه قانع شوم که اشتباه کرده ام . این را البته خیلی نمیشود به برنامه سازی ربط داد . دلیل خودمحوری من در زندگی ، خود محوریم در برنامه نیست . چرا که اصلا خود محوری نیست و ما گروهی کار میکنیم

    تنهایی شخصی


    مدیری زمانی دریک مصاحبه ای یکی از دلایل گرفتن برنامه هایش را ٬ تنهایی و خود محوری خوددانسته بود! او گفته بود :من تفکرات خودم را میسازم . منظورم محتوای برنامه نیست . ساختار برنامه و جنس بازی خودم . خیلی وقت ها ٬ در طول تاریخ آدم هایی که تنهایی شخصی شان بیشتر است ٬ توانسته اند آثار اجتماعی بهتری خلق کننداز او پرسیده بودند این موضوع (خودمحوری )شما را به عنوان یک آدم خودستا یا خودشیفته به دیگران معرفی نمی کند؟مدیری در جواب گفته بود :نه٬ چون به شدت همراه با فروتنی و خواستن نظر دیگران است. من نظرم را خیلی محترمانه میگویم و دیگران به دو دلیل آن را قبول می کنند . یا اینکه درست می گویم و یا اینکه می خواهند دل من را نشکنند. من در کار مشورت می کنم اما به قول اطرافیانم تهش کار خودم را می کنم . شاید اسم این کار خودشیفتگی نباشد ٬ اما من دوست دارم تصمیم نهایی را خودم بگیرم.

    دردسر والدین


    مدیری پس از این همه کار طنزدر مجموعه جدی دردسر والدین بازی می کند او این کاررا به خاطر علاقه اش به کار جدی انجام می دهد . او از مسئولیت خسته شده بود. دوست داشت در یک کار جدی بازیگر باشد که بعد از انجام کار به او بگویند خداحافظ . در حالیکه اشتباه میکرد .چون سنگینی این مجموعه به قدری بود که مثلا خودش 2 تا کار بسازد .

    آرامش با رانندگی با سرعت زیاد


    اما چه چیزهایی مدیری را عصبانی می کند خودش زمانی به این سوال اینجوری جواب داده بود :دو مقوله است که من را خیلی عصبانی میکند و در واقع به سرحد جنون میرساند ، یکی آدمهایی که به کاری که به آنها مربوط نیست دخالت کنند و خارج از حیطه خودشان قدم بگذارند ، هرکسی آن کاری را که « باید » انجام ندهد و « نباید » انجام بدهد . به تعبیر برنارد شاو ، 80% آدمها ، انرژیشان صرف کارهایی میشود که به آنها مربوط نیست. دومین مقوله خیلی شخصی است ، اینکه من راجع به یک مساله جدی و مهم که ناراحتم کرده حرف بزنم و بعد ببینم که طرفم باور نکرده و لبخند بزند ، یعنی پوزخند بزند . این میتواند من را بکشد . دیوانه میشوم . موقعیت را ترک میکنم . عکس العمل بدی نشان نمیدهم . آن محیط را ترک میکنم . سوار ماشین میشوم و رانندگی میکنم . رانندگی با سرعت زیاد در اتوبانهای تهران آرامم میکند

    کتابخوار


    طی سالهایی مدیری به قول خودش به شدت کتاب میخورده است ! بیشتر از همه نمایشنامه و رمان میخوانده . نویسندگان محبوبش مارکز ، تولستوی و تورگنیف بودند . به شعر هم علاقه خیلی زیادی دارد . شاعر اولش لورکا است، بعد شاملوست ، بعد مارگوت بیکل ، بعد حافظ ... در موسیقی هم کنسرتهای ابوای ویوالدی مدیری را به حالت جنون ، به حالت پوچی میرساند .خیلی از آثار باخ هم روی او چنین تاثیری دارند . چیزی که بیشتر غمگینش میکند شعر است .اما سلیقه سینمایی مهران مدیری چگونه است ؟او زمانی دراین زمینه مثال جالبی زده بود البته نه به خاطر شکل ایده آل سینما، بلکه بعنوان سینمایی که او دوست داشت . مثال او کارهای هال اشبی در اروپابود یا فیلمهایی مثل کراسینگار یا در ایران فیلم هامون .علاقهء شخصی مدیری ، سینمایی است که به روابط انسانی میپردازد، به طراحی آدمها، به عشق، به احترام و به خیلی چیزهای دیگر میپردازد.



    بوگارت را دوست ندارم


    چه بازیگرانی را دوست داری ؟


    مدیری: نمیشود بین دنیرو و دوپاردیو یکی را انتخاب کرد . بازیگران مورد علاقه ام یک لیست بیست نفرهء درجه یک را شامل میشود .



    5 تا از این بیست تا را بگو .


    مدیری: رابرت دنیرو ، ژرار دوپاردیو ، آنتونی کوئین ، مریل استریپ ... کلارک گیبل را دوست ندارم ، همفری بوگارت را دوست ندارم ...

    فیلمهایی که دوست داری کدامها هستند ؟


    « هملت » کوزینتسف را چهل دفعه دیدم و ممکن است هشتاد دفعه دیگر هم ببینم . « باراباس » یکی از فیلمهای محبوب من است ، « پاپیون » ، « فیلم کوتاهی درباره عشق » و ... .


    طنز مل بروکس


    طنز صددرصد شخصی مدیری ، با کارهایی که تا بحال انجام داده است خیلی متفاوت است.این طنز شخصی مدیری اولا قصه هایش هیچ منطق و اصول خاصی نخواهد داشت. به گفته خود مدیری شاید بتوان کارهای مل بروکس را دراین زمینه مثال زد . حتما آن مدلی خواهد شد. یک جور طنز عجیب و غریب که بیشتر تماشاگر را حیرت زده میکند تا بخنداند و خیلی هم به اینکه این کار خواهد گرفت یا نه فکر نمی کند . کار شخصی یعنی همین که شخصا تصمیمی می گیرید ، آن را انجام می دهید و پای همه چیزش هم می ایستید.


    مهران مدیری فمینیست


    مهران مدیری همیشه درسالهای اخیر خودرا یک کار گردان مدافع زنان تصور کرده است .او همیشه سعی كرده به رغم آنچه در سریال و كارهای طنز ما دیده می شود، حضور خانم ها و عملكردشان و همچنین نوع شخصیت پردازی شان متفاوت باشد. معمولاً خانم ها در این نوع سرالچ ها یا در آشپزخانه دیده می شوند یا در حال بافتنی بافتن هستند. مدیری همیشه از این مورد پرهیز كرده . یعنی اگر مثلا شخصیتهای زن مجموعه هایش در خانه نشسته باشند كتاب می خوانند. شیشه پاك نمی کنند میوه می خورد ند و لی میوه نمی شستند . مدیری همیشه مدعی بوده که اتفاقاً در كارهای ما شخصیت های مثبت همیشه خانم ها بوده اند و آقایان در قطب منفی قرار داشته اند.

    آنها نابغه نیستند!


    علی رغم این كه مردم فكر می كنند مدیری ودارودسته اش خیلی نابغه هستند، اما 80 درصد ماجراهایی كه می بینند، اتفاقی به ذهن او ویارانش می رسد. مدیری دراین باره می گوید :این اتفاقات با یك كلمه و یا دیدن یك چیز شروع می شود و بعد طراحی آن را انجام می شود . در پاورچین اسم شخصیت اصلی مجموعه فرهاد بود و یك روز می خواستم برای كار به اداره ای بروم و گفتم من فرهاد فلانی هستم. هنوز فامیلی نداشتم. نشستیم و درباره فامیلی ام فكر كردیم. من همین جوری به ذهنم رسید و گفتم برره، چون دیدم خود كلمه بامزه است و بی ربط. آن صحنه را با اسم فرهاد برره گرفتیم و تمام شد. بعد از 10 قسمت به این نتیجه رسیدیم كه این شخصیت ها باید از جایی آمده باشند. پیمان قاسم خانی و محسن چگینی گفتند خب از برره. چون نام خانوادگی شان برره است. بعد این سؤال پیش آمد كه برره كجاست؟ گفتیم به اسمش می آید كه روستا باشد. چه جور روستایی؟ روستایی بی هویت بی جا و مكان كه شاید خیلی آدم دارد و یكی شان كه مهندس شان باشد، فرهاد است.
    اگر بیننده احساس كند كه طبیعت زندگی خودش را نمی بیند، دافعه پیدا می كند. مدیری همیشه به این موضوع اعتقادداشته.اتفاقی كه در مورد تله تئاترهایمان هم افتاده است به نظر او به همین خاطر است .او می گفت : دلیلش هم به خاطر نوع دكور، نوع لباس و نوع بازی بازیگران است كه نمی دانم چرا دوست دارند خارجی بازی كنند. چه جوری می شود خارجی بازی كرد و خارجی حرف زد و در عین حال ایرانی بود؟ برای همین است كه تله تئاتر مخاطب ندارد. در حالی كه سوژه ها به شدت جذاب است. هرچه كه از طبیعت زندگی دور باشد، بیننده را جذب نمی كند. بیننده نباید حس كند كه چیزی برایش ساخته شده است

    سیستم مدیری


    این روزها در سریال مرد دوهزار چهره ،مسعود شصتچی در نقش مهران مدیری با استانیسلاوسكی شوخی های جالبی کرده است .جالب است بدانید مدیری زمانی در گفت وگویی به قول خودش حرف بزرگی زده بود .او گفته بود :ما دو سبك بازی در دنیا داریم. یكی سبك استانیسلاوسكی است و دیگری فاصله گذاری برشتی. در مورد اول بازی باید دیده شود و در مورد دوم باید گفته شود كه من مهران هستم كه هملت را بازی می كنم. اما یك چیز دیگری هست میان این دو تا كه شاید سیستم مدیری باشد. خیلی حرف گنده ای زدم نه! به انتخاب برمی گردد. ما اصلاً چرا انتخاب بازیگر داریم؟ چرا براندو برای پدرخوانده انتخاب می شود و اسكوتنفسكی برای هملت؟ این به خاطر شباهت آن آدم ها به این شخصیت هاست. اسكوتنفسكی می تواند پدرخوانده بازی كند ولی هرگز نمی تواند مثل براندو باشد. براندو هم نمی تواند هملت باشد. اصلاً خصوصیات شخصیتی براندو هیچ ربطی به هملت ندارد. براندو در آمریكا متولد شده و مسائل و مشكلات و ضعف ها و فسادهای شخصیتی خودش را داشته است. یك جورهایی خودش در هالیوود، زندگی شخصی اش و... پدرخوانده بوده است. اسكوتنفسكی هم در زندگی خودش در روسیه، هملت به حساب می آمده است.

    شکستن استانداردهای تلویزیون


    بازیگر وکار گردان مجموعه مرد دوهزار چهره از معدودهنرمندان بوده که به قول خودش یكسری استانداردهای موجود در تلویزیون را شكسته است . مثلا اگر اتفاقی در صحنه بیفتد كات می دهند و دوباره می گیرند. اما مدیری و یارانش این كار را نكردند. آنها این کارراز زمان مجموعه ساعت خوش آغاز کردندمدیری از همن ابتدا به یک نکته فوق العاده جالب اعتقادداشته وآن این بوده که هر چیزی كه جدی تر است و مورد شوخی قرار گیرد، جذاب تر می شود. به خصوص در مورد خبر كه اشاره كردید. به همین خاطر درهمان برنامه ساعت خوش با برنامه های جدی چون مسابقه هفته (بااجرای مرحوم نوذری)ُتقویم تاریخ واخبار سراسری شوخی می کرده است .ازنظر مدیری مثلاً اگر آدمی در حال سوت زدن است و به هوا نگاه می كند، ناگهان داخل جویی بیفتد، كمتر خنده دار است به نسبت آدمی كه خیلی حرف های قلمبه سلمبه می زند و مدرك پرفسور را هم دارد و در حین صحبت در مورد موضوعی بسیار جدی، داخل جویی می افتد، هر چه جدی تر، خنده دارتر. شوخی با اخبار چون موضوعی بسیار جدی و بدون شوخی است، بسیار مورد توجه قرار گرفت. هنر هفتم و مسابقه هفته هم همین طور بود.

    چهار از بیست


    از بیست به خودم چهار می‌دهم.مدیری این جمله را هنگامی گفته بود که به او گفته بودند تو که بازیگر کارهای قطب‌الدین صادقی در تئاتر بوده‌ای، به این برنامه هایی که خودت می سازی به خودِ هنرمندت چند می‌دهی؟و مدیری به خود چهار ازبیست داده بود و گفته بود : چیزهایی که در ذهن دارم تا آنها را که روزی بسازم خیلی متفاوتند . منتها مدام از من این طور کار خواسته‌اند. دیگر افتاده‌ام در این ورطه. هر بار که خواسته‌ام وقفه‌ای بیاندازم نشده،

    غریزه مدیری


    مدیری هر وقت با نویسندگان برنامه هایش صحبت می کند همیشه این را به آنها گفته است به طور غریزی می فهمد که فلان متن می گیرد یا نه و این برنامه یا قسمت از قسمت های خوب است یا نه. و واقعا همه می گویند که هر بارمهران مدیری چنین چیزی گفته .مدیری معتقد است این واقعا غریزی است .

    کارهای هر شبی


    تلویزیون ایران درسالهای اخیر توجه بسیاری به مجموعه هایی داشته که هرشب پخش می شود این مجموعه ها گاه طنز بوده اند وگاه جدی .مهران مدیری موفق ترین آدم درزمینه برنامه های هرشبی بوده است .او درباره راز موفقیتهای کار هرشب زمانی گفته بود :کار هر شب بازیگر خودش را می خواهد .یعنی بهترین بازیگران ایران را هم در کار هر شب دور هم جمع کنید ، مطمئن نباشید که کار بیننده داشته باشد. کار هر شب خصوصیات خودش را دارد . یک سری بچه های با استعداد و پر انرژی و شیطان! می خواهد که بداهه گو باشند . اعتماد به کارگردان داشته باشند .انعطاف داشته باشندوآدم های اهل شوخی باشند .فکر می کنم گروهی که ما الان داریم در حدخودشان شناخته شده اند . مدیری بازتابهای کارهایی که هرشب کرده است دراین سالها از کوچه و خیابان،روابط عمومی سازمان، از بچه های گروه،از فامیل هایشان و از اصطلاحاتی که بین مردم رایج می شود متوجه شده است .

    گریه کردن از خنده


    درسالهای اخیر برخی از هنرمندان سینما وتلویزیون به این متهم شده اندکه به هر قیمتی می خواهند مردم رابخندانند .مدیری یکی از این متهمان بوده ولی او در مصاحبه ای دراین باره گفته است :ما در طول این سال ها نشان داده ایم به هر قیمتی نمی خواهیم مردم را بخندانیم. کارهای ما این را می گویند . سعی کردیم فکر در باشد و کمدی لودگی نباشد. فکر می کنم این طور بوده . در کمدی خیلی کار ها می شود کرد که بیننده از خنده گریه اش بگیرد .

    بحث مهم سطح سلیقه


    آیا می توان گفت که سطح سلیقه مردم پایین آمده .یک بحثی هست سر بحث سلیقه ی مردم که بالاو پایین می شود.کار گردان مرد دوهزار چهره همیشه جواب جالبی برای این سوال داشته : سطح سلیقه ی خیلی بالا پایین نمی شود.مردم ما به نظرم با هوش اند و شکل ایرانی کمدی در کشور ما شکل خاصی است که یک سری حدود را برایش باید رعایت کرد، خصوصا اینکه از تلویزیون پخش می شود. مردم از خیلی وقت پیش عادت کرده اند که آسان نخندند و این کار ما را مشکل تر کرده . الان دیگر کسی نمی تواند بسازد و برود ، مردم یقه اش را می گیرند.



    منبع : سرو

  5. 13 کاربر از پست مفید DeLaRaMa سپاس کرده اند .

    Aminmeshki (۰۱-۱۳۹۰-۱۹),blueblood (۰۸-۱۳۸۹-۲۹),fahime_ss (۱۰-۱۳۸۹-۲۱),Hamzad (۰۱-۱۳۸۸-۱۱),Mohammad abi deL (۰۸-۱۳۹۰-۱۸),Omid (۰۱-۱۳۸۸-۱۱),parham_ss (۰۱-۱۳۸۸-۱۱),S@eEd (۰۱-۱۳۸۸-۱۱),SHAHIN (۰۹-۱۳۸۹-۱۶),Shaqayeq (۰۵-۱۳۹۰-۱۷),SogandAbi (۰۲-۱۳۸۹-۲۴),Tesoke (۰۱-۱۳۸۸-۱۱),بهنام (۰۱-۱۳۸۸-۱۱)

  6. #3

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۶-۱۱-۰۱
    شماره عضویت
    254
    عنوان کاربر
    بازيكن ليگ 1
    میانگین پست در روز
    0.07
    نوشته ها
    323
    سپاس ها
    902
    سپاس شده 2,842 در 574 پست

    پیش فرض کتایون ریاحی!



    وحید سعیدی: انسان در مجاورت طبيعت از آرامش و تعادل بيشتري برخوردار است. گرچه به اجبار با تكنولوژي و زندگي شهري خو گرفته، اما آرامش و تعادلش در گرو ارتباط با «مادر هستي» طبيعت است.
    من هم از اين قاعده مستثني نيستم و طبيعت زيباي جنوب، امروز نزديكترين معاشر زندگي من است هر روز برايم ارمغاني تازه دارد.
    بيش از اين زندگي در شمال، در يك ده زيبا به نام «بنفشه‌ده» در منطقه كلاردشت را تجربه كردم. در طول يك روز مه، ابر، باران و آفتاب را مي‌شد ديد و گاه همزمان يك مجموعه زيبا و متضاد را. يك روز در حين آشپزي به باغچه كوچكم، در امتداد به چشم‌اندازي زيبا و بي‌همتا از دشت نظير منتهي مي‌شد، نگاه مي‌كردم، آفتاب درخشاني مي‌تابيد. اين منظره زيبا را چاشني آشپزي‌ام مي‌كردم. پسرم از اتاقش صدايم زد، وقتي پيشش رفتم روي زمين دراز كشيده بود و نقاشي مي‌كشيد، از پنجره اتاقش جرياني از مه داخل مي‌شد. حيرت‌انگيز است در فاصله كمتر از بيست متر، يك پنجره آفتاب و يك پنجره مه!با اين حال و با همه زيبايي‌هاي طبيعت شمال، زندگي در جنوب با روحيه من سازگارتر است، البته سرمايي بودن من هم در علاقه‌مندي‌ام به طبيعت گرم جنوب بي‌تاثير نيست.

    *تفريح ساحلي


    يكي از مسائل آزاردهنده در زندگي شهري، زباله‌سازي است.يك خريد ساده و معمولي با انبوهي از كيسه‌هاي نايلوني همراه است. گاهي اوقات فكر مي‌كنم به اين ترتيب كره زمين زير اين كيسه نايلون‌ها غرق مي‌شود.
    در طبيعت زباله‌ها هم مصارف گوناگوني دارند. باقي‌مانده ميوه و سبزيجات خوراك گاو و گوسفند و ديگر احشام مي‌شوند: زباله‌هاي گوشتي باقيمانده غذا به سگ‌ها و گربه‌ها و... مي‌رسند و چيزهاي قابل اشتعال داخل شومينه مي‌روند و به سوخت تبديل مي‌شوند. به اين ترتيب در شمال، زباله‌هاي من در طول يك هفته محدود به چند قوطي كنسرو و يا شيشه مي‌شد.
    اينجا وقتي براي پياده‌روي به ساحل مي‌روم، هميشه دو كيسه همراه دارم، يكي براي جمع كردن گوش‌ماهي‌هاي زيبا، مثل جواهر روي زمين ريخته و ديگر براي زباله‌هاي زشت كه به‌جا مانده از آدم‌هاي بي‌توجه است.


    *ورود به بازار كار از 16 سالگي


    از 16 سالگي كار مي‌كردم و هم زمان درس مي‌خواندم. در آن زمان كار برايم يك نياز ماجراجويانه بود، تا 20سالگي كارهاي متفاوتي را تجربه كردم: به شكل افتخاري در انجمن حمايت از معلولين، در يك توليدي لباس نوزاد، معلمي حق‌التدريسي در آموزش و پرورش، دوره كمك‌هاي اوليه در حلال احمر (البته قصدم اين بود كه براي كمك به جبهه بروم ولي در استخر مدرسه‌اي كه تدريس مي‌كردم به عنوان امدادگر استخدام شدم!) .... و نوشتن كه يار هميشگي‌ام بود.


    *قصه نويسي براي كودكان


    به جز يادداشت‌ها و قصه‌هايي كه براي خودم مي‌نوشتم، قصه‌نويسي براي كودكان را دوست داشتم. اين قصه‌ها بصورت نوار كاست و كتاب به دست كودكان مي‌رسيد. از آن جمله مجموعه‌ قصه‌هاي «ضرب‌المثل‌هاي پدربزرگ» بود كه توسط مرحوم مقبلي و گروهش اجرا مي‌شد. همين سري قصه‌ها باعث شد كه كتاب امثال‌الحكم دهخدا را دوره كنم. براي مطالعه اين كتاب ارزشمند به كتابخانه ملي مي‌رفتم و ساعت‌ها مي‌نوشتم و مي‌خواندم و يادداشت‌ها برمي‌داشتم. امروز خوشحالم كه اين كتاب را در كتابفروشي‌ها مي‌بينم و دعا مي‌كنم كه خواننده هم داشته باشد.


    *خبرنگاري شغلي كه آن رادوست داشتم


    خبرنگاري را دوست داشتم. نوشتن، پويايي و ماجراجويي همزمان برايم رويايي بود. براي ورود به دانشگاه علوم ارتباطات تلاش كردم، اما مصادف با انقلاب فرهنگي و تعطيلي دانشگاه‌ها شد. كنكور هنر دارم و در دانشگاه اصفهان قبول شدم. در آن زمان پسرم بدنيا آمد و من مي‌بايست در دانشگاه زندگي واحدهاي تجربه زيباي مادري را پاس مي‌كردم.
    پورياي نوزاد با نظارت دو مادربزرگ مهربان رشد مي‌كرد و من، پسرم و پدر جوانش هر سه با هم بزرگ مي‌شديم و هر يك مرحله‌اي از زندگي را پشت سر مي‌گذاشتيم.


    *ازفيلمنامه نويسي تا بازيگري


    با انتشاراتي كه آن زمان هم كاري مي‌كردم، موجبات آشنايي من با شاعران، نويسندگان، محققان و فيلمنامه‌نويسان معاصر را فراهم آورد و علاوه بر مواجه با ادبيات روز ايران و ترجمه خيل عظيم ادبياتي كه پيش از آن ترجمه آثارشان ممكن نبود، با هنر فيلم‌نامه‌نويسي آشنا شدم.از اين پس علاوه بر قصه كودكان، فيلمنامه‌هايم را هم به ارشاد مي‌بردم كه البته تصويب نمي‌شد!
    اگرچه فيلمنامه‌هايم به جز يك فيلم كوتاه به نام «قصه جنگ» ساخته نشد، اما مرا وارد مرحله‌ جديدي از زندگي كرد و بازيگري را برايم به ارمغان آورد.


    *استاد بزرگي به نام بازيگري


    بازيگري استاد بزرگي است، اگر اينگونه معنايش كني.نوع نگاه خيلي تعيين‌كننده است. هميشه به دنبال يادگيري بودم. پس معلمي، نوشتن، سينما، بازيگري و... هر يك مي‌تواند استادي باشد براي شاگرد يا راهبري باشد براي رهرو. كاري كه در تمام زندگي انجام داده و مي‌دهم، حفظ و حراست از همين نگاه جستجوگر بوده و هيچ‌گاه بي‌پاسخ نمانده. بالا و پايين، نيش و نوش بسيار داشته. اما بي‌ترديد درست و بي‌نقص هدايتم كرد.


    *وسوسه شهرت


    يكي از جالب‌ترين چالش‌هايي كه تجربه كردم، مبارزه با وسوسه شهرت بود. مسير كسب شهرت، تعريف شده و معلوم است، نيازي به توضيح نيست.اما مسير مبارزه با وسوسه شهرت پيچيده است؛ اگر فرد همزمان بخواهد در بازار كار هم حضور داشته باشد، به هر حال براي رسيدن به شهرت هم بايد انرژي زيادي صرف كرد، من تصميم گرفتم اين انرژي را صرف خود بازيگري كنم تا حواشي آن. البته كه خلاف جهت رود شناكردن دشوار است، اما به ورزيدگي و رسيدن به سرچشمه مي‌ارزد.
    نگاهي به سابقه كاري و مطبوعاتي‌ام، نشان مي‌دهد كه ترجيح دادم آهسته و پيوسته روم.


    *جذابيت هاي بازيگري


    هنوز هم جذابيت‌هاي بازيگري برايم وجود دارد. از هر نقشي كه ايفا مي‌كنم، سهمي جدي و بزرگ از آن را براي خودم برمي‌دارم.آن شخصيت را به خوبي شناسايي مي‌كنم تا به واسطه آن با بخش ناشناخته وجود خودم آشنا شوم. بخش ناشناخته‌اي كه، پس از شناسايي بايد آن را از طريق فيزيكيم، خودم و كاراكتري كه بازي مي‌كنم براي مخاطب به نمايش گذاشته شود.


    *بازيگري در دهه پنجم زندگي


    گيشه سينما با سينماي گيشه، بازيگران را زيبا و جوان مي‌خواهد. اما در انديشه من هر انساني در هر سن و مقامي مي‌تواند نقش اول زندگي خودش باشد. بنابراين بازيگري از نظر من سن و سال نمي‌شناسد، مادامي كه از لحظه تولد رشد مي‌كنيم و بزرگ مي‌شويم و اگر شانس با ما يار باشد، آنقدر بزرگ شديم كه به ما بگويند پير.


    *پسرم،پوريا


    در خانواده پدري پوريا پسرم، موسيقي از نسلي به نسل ديگر منتقل شده. پدرش، عموها، پسرعمو و همگي يا به شكل جدي و حرفه‌اي موسيقيدان هستند يا موسيقي بخشي از زندگي‌شان است. وقتي پوريا تصميم گرفت كه رشته موسيقي را دنبال كند به او گفتم: اگر به تصميمش ايمان داشته باشد، مي‌تواند روي حمايت من و حمايت همه هستي حساب كند. شكرخدا، اينطور شد.


    *سفر به ارمنستان


    سفرش از امنستان شروع شد. تصميم گرفتيم براي تحصيل به كنسرواتوار موسيقي ايروان برود كه يكي از مراكز مهم موسيقي در جهان است. براي سفر بايد آماده مي‌شد. من هم مي‌بايست آماده مي‌شدم. دلتنگي را چه كنم؟ دور شدن از يكتا فرزند دشوار است ولي مهر مادري يعني پي دل بودن يا پا روي دل گذاشتن؟! همزمان پسرم را براي سفر آماده مي‌كردم، خودم را براي دل كندن.
    برخي از اطرافيان معتقد بودند، پوريا براي سفر و زندگي مستقل آماده نيست و پيشنهاد مي‌كردند كه او ابتدا سربازي را تجربه كند تا آزموده و آماده شود.


    *سربازي پوريا


    پوريا چون كفيل من بود از سربازي معاف شد و من معتقد بودم اين سفر برايش حكم سربازي را خواهد داشت حتي سخت‌تر از آن يادگرفتن خط و زبان ارمني، كنار آمدن با سرماي استخوان‌سوز ايروان، تنهايي و زندگي كاملا مستقل در كشوري تازه استقلال‌يافته و به لحاظ اقتصادي فقير كه در طول ساعت‌ها روز آب و برق و گاز قطع مي‌شد و با بحران كار هم روبه‌رو بود. هرچند كه مخارج تحصيل پوريا به عهده من بود اما او دوست داشت در حين تحصيل كار كند تا به من فشار نيايد.
    با كوله‌باري پر از عشق و ايمان راهي شديم و خدا به زيبايي همراهي‌مان كرد مثل هميشه.
    5 ماه در ارمنستان كنارش بودم و زماني از او جدا شدم كه كاملا مستقل بود و از من خواست كه به ايران برگردم. به دنبال دوستي بايد بود كه هميشگي باشد! اين جمله‌ايست كه مادرم هميشه مي‌گويد.
    در دهه 40 -50 زندگي، مثل بقيه دهه‌ها آدم شرايط ويژه‌اي را تجربه مي‌كند. در اين زمان بچه‌ها، بزرگتر شده‌اند و هر يك به سوي زندگي خودشان مي‌روند. از طرفي پدر و مادرها آنقدر بزرگ شده‌اند كه به مقام پيري نائلند و ديگر از سلامت كافي برخوردار نيستند و ما به عنوان انسان‌هايي خوش‌شانس اين فرصت را پيدا مي‌كنيم كه بتوانيم در خدمت بزرگترهامون باشيم به جبران كودكي‌مان در گذشته، تكامل در حال و آمادگي براي رسيدن به مرحله پيري در آينده.


    *پدرو مادرم


    وقتي 4 ماه پيش پدرم در سن 85 سالگي، آرام و باوقار مثل هميشه راهي آخرين سفرش شد، مدتي بود كه من و ديگر اعضاي خانواده دريافته بوديم كه بايد دم را غنيمت شمرد و از هر لحظه كمال استفاده را برد. مادر هم كه مريض احوال بود مرتبا با پدر قول و قرار مي‌‌گذاشتند كه كسي براي رفتن از ديگري سبقت نگيرد و با هم راهي شوند. ولي گويا اينها وراي قول و قرارهاي زميني است. مي‌ديدم كه پدر تقريبا نمي‌بيند، نمي‌شنود و به سختي بعضي چيزها را به ياد مي‌آورد. گاه به گوشه‌اي پناه مي‌بردم و گريه مي‌كردم نه فقط براي پدر بلكه براي آنچه ممكن است در انتظار من نيز باشد. وقتي در اثر ذات‌الريه، بعد از 48 ساعت علي‌رغم باور همه ايشان از كما بازگشتند، به نظر مي‌رسيد، از دريچه‌اي به منظري نگريسته بودند كه ديگر تمايلي براي ماندن نداشتند. تسليم و خسته خود را به بستر بيماري سپرده بودند. فكر كردم اميد و انگيزه هميشه هستي‌بخش است. پس پدر را با ويلچر به جزيره آوردم و ده روز بعد با او كنار ساحل جاودانه زيباي خليج فارس قدم مي‌زديم.
    آن شخصيت را به خوبي شناسايي مي‌كنم تا به واسطه آن با بخش ناشناخته وجود خودم آشنا شوم. بخش ناشناخته‌اي كه پس از شناسايي بايد آن را از طريق خودم و كاراكتري كه بازي مي‌كنم براي مخاطب به نمايش گذاشته شود.
    مي‌شوي و ممكن است به واسطه آن خيلي چيزهاي ارزشمند را از دست بدهي.


    E.آشپزي


    *آشپزي مي‌كنيد؟


    يكي از كارهايي كه از ميان كارهاي خانه دوست دارم، آشپزي است.


    *حالا آشپز خوبي هستيد يا خير؟


    بله، به نظر من آشپزي يكي از بهترين كارهاست و به معناي مطلق يك هنر است.


    *به شكل ژنتيكي آشپز هستيد؟


    بامزه است كه علم ژنتيك در همه چيز وارد شده حتي آشپزي. مادرم آشپز خيلي خوبي است و من هم اصول اوليه آشپزي را از او ياد گرفتم، اما از آنجاييكه به اين كار علاقه داشتم، بقيه آن را به شكل تجربي ياد گرفتم.


    *چه ميزان از وقتتان را به آشپزي اختصاص مي‌دهيد؟


    زماني كه به آشپزي اختصاص مي‌دهم براي من زماني مفيد محسوب مي‌شود و سعي مي‌كنم از اين زمان مفيد هم نهايت استفاده هم ببرم، يعني در كمترين زمان غذاي مورد نظرم را درست مي‌كنم.


    *اين سرعت بالا به معناي تخصص شما در امر آشپزي است.


    نه، براي اينكه من وقتي گرسنه مي‌شوم يادم مي‌افتاد كه بايد غذا درست كنم.


    *اين غذايي كه با چنين سرعتي پخته مي‌شود، خوب هم از كار درمي‌آيد؟


    آدم وقتي با لذت و با حال خوب غذا بپزد، قطعا غذايش خوشمزه مي‌شود.


    *پس آشپزي شما ارتباط مستقيم با روحيه‌تان دارد؛ يعني اگر حالتان خوب نباشد، غذايتان هم خوب از كار درنمي‌آيد؟


    دقيقا، خاطرم هست زماني كه تازه از پوريا خداحافظي كرده بودم و به ايران بازگشته بودم، دائم فكرم پيش او بود و با خودم مي‌گفتم الان «پوريا» چه مي‌خورد. در آن روزها غذاهايي كه مي‌پختم افتضاح مي‌شد. وقتي هم ماحصل كارم را مي‌ديدم، شوكه مي‌شدم و مي‌گفتم، واقعا اين دستپخت من است.


    *حالا در پخت چه غذاهايي تخصص داريد؟


    آش و سوپ


    *آش و سوپ چند نوع است در پخت كدام يك تخصص داريد؟


    چون خودم آش و سوپ خيلي دوست دارم، همه نوع آن را مي‌پزم، اما از ميان آنها آش رشته، آش مورد علاقه من است.


    *غذاي ابداعي هم درست مي‌كنيد؟


    در شرايطي كه موارد موردنظر يك غذا را در اختيار نداشته باشم و شرايط خريد و مهيا كردن آن وسايل برايم مهيا نباشد، سعي مي‌كنم از موادي كه در دسترسم هست، غذايي درست كنم در واقع با مديريت مواد، غذاي خوشمزه‌اي را دست و پا مي‌كنم.


    *حالا در اين ميان چه غذايي را ابداع كرديد كه فرمول آن در ذهنتان بماند و بعدها تبديل به يكي از غذاهاي اصلي شود.


    ماكاروني كلم.


    *يعني از كلم در مايه ماكاراني استفاده مي‌كنيد؟


    برگه‌هاي كلم را به شكل رشته‌هاي ماكاروني برش مي‌دهم وآن را با رشته ماكارانيپخته آبكش مي كنم بعد به آن مايه ماكاراني را اضافه مي‌كنم، كه ماحصل آن يك غذاي بسيار خوشمزه و لذيذ است.


    *در تهيه سالاد و دسر هم تخصص داريد؟


    بله من يك سالاد مخصوص خودم را دارم كه سس آن خيلي در بين اقوام و آشنايان معروف است.


    *تركيبش چيست؟


    سس سالم و سبكي است كه از روغن زيتون، آبليموي تازه و سس سويا درست مي‌شود.


    *دوست داريد يك روزي صاحب رستوران شويد؟


    شايد


    *سلامت غذا


    قديمي‌ها يكسري قواعد در آشپزي داشتند كه اينها كم‌كم در حال از بين رفتن هستند. مثلا حتما مي‌بايست كنار چلوكباب، سماق استفاده مي‌كردند؛ چون سماق اوره گوشت را كاهش مي‌دهد و چربي خون از بين مي‌رود؛ اما همه اينها به خاطر غذاهاي فست‌فود و نوع آشپزي فرنگي در حال فراموشي است و گوشت و فرآورده‌هاي گوشتي جايگزين همه غذاها شده است البته من سعي مي‌كنم در برنامه غذايي‌ام به اين مهم توجه كنم. چون هنر آشپزي فقط اين نيست كه مواد را با هم تركيب كنيم تا غذاي خوشمزه‌اي به واسطه آن درست شود. بلكه بيش از اين بايد به سلامت غذا اهميت بدهيم.


    * كارتون


    از بچگي به كارتون علاقه‌مند بودم و هنوزم كه هنوز است از ديدن آن لذت مي‌برم. «فليپس و كت» و «تام و جري» البته همان نسخه اوليه و سياه و سفيدش از كارتون‌هاي محبوب دوران كودكي‌ام بودند. البته در همان دوران به واسط كتاب‌هاي كميك استريپ «بت‌من» و «سوپرمن» كه برادر بزرگم داشت با اين شخصيت‌ها آشنا شدم و بعدها كه كارتون‌شان پخش شد، آنها را مي‌ديدم و دنبال مي‌كردم. بعدها زماني كه «پوريا» بچه بود، همراه او تمام فيلم‌ها و كارتون‌هايي كه مي‌ديد، مي‌ديدم. «حنا دختري در مزرعه» و «بارباپاپا»، «پينوكيو» و «پت پستچي» جزو كارتون‌هاي مورد علاقه من در آن دوران بود. الان هم يكي از سرگرمي‌هايم تماشاي كارتون است. از آخرين كارهايي كه ديدم هم مي‌توانم به «پانداي كونگ‌ فوكار» و «وال‌- اي» اشاره كنم.


    *گياه


    به گياه و نگهداري آن خيلي علاقه دارم و وقتي قرار است از گياهي نگهداري كنم، سعي مي‌كنم راجع به آن مطالعه كنم تا درباره نوع نگهداري و رفتارهايي كه بايد نسبت به آن داشته باشم اطلاعات لازم را به دست بياورم. من در اينجا و جلوي خانه مان باغچه‌اي دارم كه در آن سبزيجات معطري را كه در ايران وجود ندارند، پرورش مي‌دهم. بذر اين سبزيجات را از خارج برايم مي‌آورند البته علاوه بر اين من يكسري گياهان «بن‌سالي» هم دارم. «بن‌سالي» در واقع يك نوع روش پرورش گياه به شيوه چيني‌هاست. در اين روش درختاني مثل درخت سيب و... را در حد و اندازه‌هاي خيلي كوچكي پرورش مي‌دهند تا بتوان آنها را در خانه و گلدان‌هاي كوچك نگه داشت. الان مدتي است كه دنبال ياد گرفتن اين روش هستم. اما نگهداري من از گياهان به اينجا خلاصه نمي‌شود؛ چرا كه در تهران هم از گياهان متنوعي نگهداري مي‌كنم. يك «افرا»ي دورگه دارم كه بخشي از آن قرمز است و بخش ديگرش سبز، كه آن را خيلي دوست دارم. علاوه بر آن يك «ليندا» دارم كه قدش حدود 4 متر است. من با همه گياهانم دوست هستم و با آنها حرف مي‌زنم.

    *ورزش


    الان مدتي است كه به شكل حرفه‌اي ورزش نمي‌كنم؛ اما قبل از آن ورزش‌هايي مثل شنا، دوچرخه‌سواري و دو ميداني را انجام مي‌دادم. از ميان اين ورزش‌ها به شنا خيلي علاقه‌مند م و چراكه «آب» را خيلي دوست دارم؛ چون به عقيده من «آب» بسيار مقدس است. الان ورزش را به شكل كامل كنار نگذاشته‌ام. هر روز صبح حدود 10 تا 20 دقيقه ورزشي را انجام مي‌دهم كه شامل 5 حركت است. اين ورزش برگرفته از يكسري حركت‌هاي يوگاست كه با يك حركت چرخشي مثل رقص سما شروع مي‌شود. من معمولا اين حركات را در زمان طلوع و غروب خورشيد انجام مي‌دهم.


    *طلا و جواهر و ساعت


    خانم‌ها به طور ذاتي به طلا و جواهر علاقه‌مند هستند، من هم از اين قاعده مستثني نيستم. البته در ميان زيورآلات انگشتر را خيلي دوست دارم و برايم اهميت ندارد كه حتما طلا باشد يا برليان، فقط كافي است جذبم كند. بعد از آن به ساعت خيلي علاقه‌مند هستم. از ميان برندهاي ساعت هم طراحي هاي برند بياژه و هري وينستن را ترجيح مي دهم


    *دانشگاه


    زماني خيلي غصه مي‌خوردم كه چرا نتوانستم به دانشگاه بروم، چون درس‌خواندن را خيلي دوست داشتم؛ اما بعدها خيلي زود متوجه شدم كه دانشگاه اصلي همين زندگي است؛‌يعني اگر ما شاگردان خوبي باشيم، در همين زندگي بايد شاگرد اول باشيم و واحدهايمان را خوب پاس كنيم. اينكه من توانسته‌ام واحدهايم را به خوبي پاس كنم را بايد از آن بالا سري پرسيد.


    *سفر


    شعارم در زندگي اين است كه به سفر نبايد نه گفت و براي اين كار هم برنامه دارم. البته من به واسطه شغلم سفرهاي بسياري به نقاط مختلف كشور داشته‌ام و به همين واسطه هم برخي از اماكن تاريخي كه در شرايط عادي امكان بازديد از آنها وجود ندارد، را ديده‌ام. مثلا زماني كه سركار ملاصدرا بوديم در كاروانسرايي كار مي‌كرديم كه متعلق به دوره شاه‌عباس بود، كه معماري بسيار اصيل و فوق‌العاده‌اي داشت و يا در كاشان براي فيلمبرداري به خانه‌اي رفتيم كه جزو آثار باستاني بود. در نائين هم در مسجد اين شهر كار مي‌كرديم. مسجد بسيار عجيبي بود كه عمر آن به 700 يا 800 سال پيش برمي‌گشت.
    اما گذشته از سفرهاي داخلي، مسافرت به كشورهاي ديگر هم در برنامه‌‌ام قرار دارد. لبنان و ارمنستان كشورهايي هستند كه بيش از همه كشورها به آن علاقه‌مند هستم، اين دو كشور براي من مثل كشور دومم مي‌مانند. هيچ‌وقت در آنجا احساس غربت نمي‌كنم.




    منبع : زندگي ايراني

  7. 7 کاربر از پست مفید DeLaRaMa سپاس کرده اند .

    Asghar (۰۱-۱۳۸۹-۲۱),blueblood (۰۸-۱۳۸۹-۲۹),niloufarabi63 (۰۲-۱۳۸۸-۰۹),Omid (۰۴-۱۳۸۹-۱۱),SHAHIN (۰۹-۱۳۸۹-۱۶),Shaqayeq (۰۵-۱۳۹۰-۱۷),SogandAbi (۰۱-۱۳۸۹-۲۰)

  8. #4

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۶-۱۱-۰۱
    شماره عضویت
    254
    عنوان کاربر
    بازيكن ليگ 1
    میانگین پست در روز
    0.07
    نوشته ها
    323
    سپاس ها
    902
    سپاس شده 2,842 در 574 پست

    پیش فرض

    من همیشه برای فینچر لقب شامخ داستان گویی سینمای هالیوود رو به كار میبرم كه الحق برازنده اش هست اما برای حاتمی كیا هر چه قدر فكر كردم واقعا لقبی بهتر از همین لقب پیدا نكردم....



    به بهانه اكران به رنگ ارغوان بعد از 5 سال


    فاطمه رحیمی: حاتمی کیا بودن سخت است. باید جامعه ای را که از تو توقعات عجیب دارد، بفهمی... باید مراقب چشم هایی که نگاهت می کنند اما تو را نمی بینند، باشی ... باید به گوش هایی که صدایت را می گیرند اما حرفت را نمی شنوند، حق بدهی ... باید حواست باشد که تو ابراهیم حاتمی کیا هستی. اینها را خودش نمی گوید. من یک روز عصر در دفتر کارش مهمان او شدم و از هزارتوی حرف هایش که تجلی درونیاتش بود احساس کردم؛ واقعاً چقدر حاتمی کیا بودن سخت است. مطالب زیر حاصل گفتگوی تابناک با این کارگردان نام آشناست:

    "تابناک"ـ سینمای ایران دچار رکود شده یا ابراهیم حاتمی کیا 5 سال جلوتر از سینمای کشور خود حرکت می کند؟

    ـ متوجه منظورتان نمی شوم.

    "تابناک"ـ فیلم شما بعد از 5 سال در جشنواره فجر به نمایش در می آید و جایزه می گیرد؛ یعنی در این سال ها سینمای ایران پیشرفتی نداشته که فیلم 5 سال پیش برنده می شود؟

    ظاهرأ شما پیش فرضی دارید که هر چه عمر سینما بیشتر، به همان نسبت، بهتر و کامل تر. در حالی که در هیچ جای دنیا چنین تلقی ثابت نشده است. ضمن اینکه رقابت جشنواره ای عیار دقیقی برای سنجش نیست. یعنی کافی بود ترکیب داوران شکل دیگری بگیرد؛ قطعأ قضاوت ها دستخوش سلیقه ی دیگری می شد و بالمآل اینطور نیست که اگر فیلمی 5 سال از ساختش گذشت، لزومأ در رقابت جشنواره معاصر عقب بماند و به تعبیری هر چه تازه تر موفق تر.

    "تابناک"ـ یعنی مقوله پیشرفت در آثار هنری جایگاهی ندارد؟

    آثار هنری یک فرد یا یک مجموعه؟

    "تابناک"ـ من مجموعه را در نظرمی گیرم. منظورم سینمای ایران است که در این 5 سال مسیر تکاملی را طی کرده است یا خیر؟ خود شما اگر الان بخواهید به رنگ ارغوان را بسازید به خاطر افزایش دانش و مهارت و تجربه تان تلاش می کنید اشکالات احتمالی آن را رفع کنید. الان فیلمی نمی سازید که 5 سال پیش ساختید...

    انواع فیلم هایی که در تاریخ سینما وجود دارد پر از این نقاط اوج و فرود است. فیلمسازی هنر پیچیده ای است و هزار و یک شرط دارد که یکی از آنها فیلمساز است. این نمره دادن های منتقدان، به تک تک آثار یک فیلمساز بیش از آنکه میزانی برای سنجش فیلمساز باشد، سنجش خلقیات متغیر یک منتقد است.

    "تابناک"ـ اگر به رنگ ارغوان در موعد خود اکران می شد آیا در مسیر فیلمسازی شما تغییری ایجاد می کرد؟

    من چندان معتقد به تقسیم بندی نیستم، ولی با کمی اغماض من قهرمان آرمانی ام را در آخرین پلان های سردار راشد در موج مرده تصویر کرده ام. با این تعبیر موج مرده پایان یک دوره و به رنگ ارغوان آغاز دوره جدید فیلمسازی من است و توقیف فیلم به رنگ ارغوان مسیر جدیدم را تعیین نکرده است. بارها گفته ام که من در حال ساخت فیلم بعدی ام به نام پدر بودم که این اتفاق افتاد. شاید ناکامی اکران به رنگ ارغوان در تار و پود فیلم بعدی تأثیر ناخودآگاه گذاشته باشد، ولی ادعای تغییر مسیر به خاطر عدم نمایش به رنگ ارغوان توهین به اراده فیلمسازیست که همیشه برای ساخت فیلمش جنگیده و حاضر به تکرار نبوده است...

    ... محاکات

    "تابناک"ـ با استناد به گفته های پیشین خودتان می گویم؛ شما در فیلم هایتان با مخالفین رأی و نظر خود با احترام برخورد می کنید و با موافقین همدلی می کنید ولی شهاب 8 از نوع دیگری است. گاهی با او همدلی می کنید و گاهی با او فقط با احترام روبرو می شوید، نسبت او با ابراهیم حاتمی کیا چیست؟

    به مسلخ کشیدن قهرمان ها برای من تازه گی ندارد. وصل نیکان را ببینید. قهرمان لجوج آن اصرار دارد به هر شکلی شده جشن ازدواجش را در روزهای موشکباران برگزار کند. من این لجاجت را عریان کردم. از آن فیلم بیایید تا برسید به فیلم آژانس شیشه ای؛ موقعیتی که برای حاج کاظم ایجاد کرده ام، امکان قضاوت را به بیننده می دهد که این کار از منظری خطاست. البته رمز اصلی این نگاه به خاطر تکنیک روایت است که من معمولأ به شیوه اول شخص مفرد، قصه را روایت می کنم. یعنی مکنونات قلبی یک شخصیت نسبت به شخصیت های دیگر بروز پیدا می کند. به عبارتی باید شاخص و میزانی به نام قهرمان باشد تا از زاویه نگاه او بقیه را بسنجیم. به رنگ ارغوان داستان مأموری است که میان عشق و وظیفه گرفتار می شود. این می تواند در ساحتی دیگر وضعیت خودم باشد. فیلم، نوعی چالش مرتبط با آن دوران است.

    "تابناک"ـ یعنی شهاب 8 هیچ فرقی با حاج کاظم ندارد؟

    حاج کاظم محصول دوران دهه هفتاد است و شهاب 8 محصول دهه هشتاد.

    "تابناک"ـ نسبت او را با خودتان بگویید.

    با این توضیحی که دادم تا حدی واضح شده است. از سال 1375 که آژانس ساخته شد تا سال 1383 که ارغوان ساخته شد؛ هر دو ساخته یک فیلمساز در دو دوران مختلف است.

    "تابناک"ـ پس شما هم در سال 83 مثل شهاب 8 دچار تعارضاتی شدید که ناشی از تعارضات به وجود آمده در جامعه بود؟

    چرا تعارض؟! تعبیر تکامل مناسب تر است. نمی دانم قیاس ارزشی شما چیست که اسمش را تعارض می گذارید! من این را تکامل می دانم و مسیر، مسیری تکوینی است.

    "تابناک"ـ اینکه شهاب 8 دچار کشمکش میان عقل و دلش می شود؟

    مگر انسانی که خالقش او را اشرف مخلوقات نامیده، جز این می توانست باشد. انسانی که قرار است به جز خورد و خوراک به چیزهای دیگری نیز فکر کند، همیشه در حال محاکات با پدیده های پیرامونش است. این چالش در مراتب عالی درک حقیقت و عرفان هم اتفاق می افتد. این مسیر پلکانی ست. این پله ها لازم و ملزوم همدیگرند. انکار پله پیموده شده تعریف واضحی از شرایط تازه نمی دهد. من اسمش را می گذارم تکامل... من تفاوت به رنگ ارغوان را نسبت به آژانس شیشه ای همین فاصله 8 ساله و مرتبه ای که مسیر تکاملی را طی کرده است، می دانم.

    "تابناک"ـ یعنی شما به شهاب 8 حق می دهید؟

    اصطلاح حق دادن هم از آن دست واژه هایی است که باید معنی شود. حق دادن یعنی چه؟! قهرمان فیلم به رنگ ارغوان، شهاب 8 است. اصلأ میزان خود اوست. من این قاعده دراماتیک را کشف نکرده ام.

    "تابناک"ـ ریخت فیلمسازی شما به گونه ای است که همیشه ردپای کارگردان در آن احساس می شود برای همین من در به رنگ ارغوان دنبال ردپای آقای حاتمی کیا می گردم؟

    کار خوبی می کنید. عمیق شوید. مطمئن باشید ردپای خالق فیلم دیده بان در فیلم به رنگ ارغوان مشهود است...

    "تابناک"ـ من دنبال ردپای فیلم دیگر شما نیستم، دنبال ردپای شخص کارگردان در این اثر هنری می گردم.

    با این حساب شما در اصل وجود رد پای سازنده اثر در شک هستید. کاری از من ساخته نیست. پاسخ را در خودتان جستجو کنید.

    "تابناک"ـ من به عنوان یک مخاطب برای یافتن نسبت این قهرمانان جدید با کارگردان دچار چالش شده ام.

    احتمالأ شما 15 سال پیش نوجوان بودید. آیا تحلیلتان نسبت به پدیده های پیرامونتان همچنان مثل 15 سال پیش، ثابت مانده است؟! من 21 سال قبل دیده بان را ساختم و کشمکش میان عقل و دل را در قالب یک قهرمان بروز دادم. 15 سال بعد به رنگ ارغوان را ساختم و این بار چالش عقل و دل را در ساحتی جدید مطرح کردم. هر دو یک مفهوم را ولی در دو ساحت مختلف مطرح می کنند.

    "تابناک"ـ ولی مسیر فیلم دیده بان ارزشی است، حداقل در جامعه ما اینطور تعریف شده است.

    من تعارضی نمی بینم. کافیست کمی چشم هایتان را خمار کنید تا جزئیات دخالت نکنند و فقط خطوط کلی را ببینید. خط پر رنگ و اصلی همان جدال درونی عقل و دل است که همچنان موضوع تکرار شونده آثار من است.

    "تابناک"ـ اما جدال درونی به رنگ ارغوان با جنس جدال درونی دیده بان فرق دارد.

    خدا را شکر. اگر فرقی نداشت که من مرده به حساب می آمدم.

    "تابناک"ـ البته من و هم نسل های من مشکلی با جدال درونی شهاب 8 نداریم؛ اما جامعه ای که شما را به عنوان کارگردان ارزشی شناخته که روزی قهرمانش در دیده بان می رفت که حماسه ای را خلق کند، نمی تواند جنس جدال درونی شهاب 8 را درک کند...

    این جامعه که اشاره می کنی موقعیتی ثابت دارد و یا در زمان شناوراست؟!

    "تابناک"ـ جامعه که نه. حرفم را اصلاح می کنم؛ طیفی از جامعه که این نگاه و تلقی را از شما دارد.

    کدام طیف؟! اگر آن طیف مورد نظر انسان باشند، علی القاعده با گذشت 30 سال از عمر انقلاب، نوجوانانش میانه سال شدند و میانه سال هایش، ریش سفید شده اند. زمان، تاثیرش را در ریخت ظاهری آدم ها گذاشته است، چه رسد به تعریف مفاهیم. احتمالأ 15 سال پیش، فیلم دیده بان، مسأله شما نبود که بخواهید به آن توجه کنید، ولی در سال های اخیر با گونه ای از فیلم های دیگرم رابطه برقرار کردید. چطور این نسل می تواند توقع داشته باشد که من تجلی احساسات ثابتش باشم؟! این امکان ندارد. اگر چنین اتفاقی بیفتد، بوی تعفن مرداب، مشامتان را اذیت خواهد کرد... اجازه دهید این مسیر را به اتوبوسی تشبیه کنم که مسافرانش بسته به علقه های مختلف پیاده و سوار می شوند. من باید راه خودم را بروم ...

    "تابناک"ـ مردم همیشه در مورد هنرمند مورد علاقه شان تلقی فرا زمینی دارند.

    متاسفانه بله. شکل غلیظ شده این احساس را در خارج از کشور زیاد دیدم. خودشان اقیانوس ها از موقعیت قبلی فاصله گرفته اند ولی از من توقع ندارند این سفرها را داشته باشم. ترجیح می دهند، این فانوس دریایی همیشه در نزدیک ساحل سوسو بزند و هیچ تکانی نخورد. به نظر من این نگاه، غیر اخلاقی و خودخواهانه است...

    .... فاصله

    "تابناک"ـ من تصور می کنم جنگلی که ارغوان در آن درس می خواند، نمادی از جامعه است.

    شما آزادید... این تلقی شماست.

    "تابناک"ـ ارغوان از نظر من نماینده نسلی است که می خواهد زندگی بی دردسر و آرامی داشته باشد اما رفتارهای امنیتی مزاحم از او موجودی می سازد که در صف اول معترضین قرار می گیرد و طناب دار به گردن آویزان می کند. با این حساب آیا می توان گفت که ارغوان خود ابراهیم حاتمی کیاست؟

    ببینید این یک فیلم است. تأکید می کنم: این یک فیلم است. ما با سینما خلوتی را می سازیم تا حسی را منتقل کنیم. اینکه همه آنچه که در فیلم است مانیفست واضح شخص کارگردان است؟! امکان ندارد، چنین باشد. این رسانه - سینما- قواعد خودش را دارد. دنبال ترجمه سطر به سطر فیلم نباشیم. موضوع را سخت کرده و به بیراهه می روید. این فیلم، قصه مأموری است که دلباخته سوژه اش می شود.

    "تابناک"ـ از من نخواهید باور کنم که شما از این جنگل و این اعتراض ها استفاده نمادین نکردید.

    اشکالی نمی بینم این برداشت شماست. زیبایی هنر به همین شناور شدن در میان لایه های مختلف آنست. به هر حال جنگل هم محل دنجی ست؛ هم پناهگاه مبارزانی همچون میزرا کوچک خان است و هم افراشتگی درختانش، صبوری و متانت انسانی را تداعی می کند و هم ... هزاران معنی دیگر که شاید سازنده اثر اصلأ به آن فکر نکرده باشد.

    "تابناک"ـ و شما شخصیت ارغوان را بسته به این اعتقادات و باورها می سازید.

    ارغوان نماینده نسل دوم است. نسلی که بعضی وقت ها چوب نسل قبلی اش را می خورد و باید به آتشی که نسل قبلی برپا کرده است، بسوزد. این ظلم است. یکی از تم های فرعی ارغوان اشاره به همین موضوع است که حق نداریم ارغوان ها را متهم بدانیم. او را باید با همه آنچه که امروز هست و دارد، بسنجیم؛ نه اینکه او را بسته به عقبه اش تفسیر کنیم.

    "تابناک"ـ شما چطور؟ چوب عقبه خود را خوردید یا می خواهید با نسل ارغوان همدردی کنید؟

    این رفتار یک قاعده نبوده و در به رنگ ارغوان نیز به آن به عنوان قاعده اشاره نکرده ام. این چیزیست که در عمر انقلاب شکل گرفته است. در مورد همدردی ام با نسل ارغوان همیشه گفتم من دنبال این نیستم که به نسل جدید باج بدهم یا اینکه بخواهم با او هم قدم و هم نفس شوم و جست و خیزهای جوانی کنم، در حالی که سن من ایجاب نمی کند. من فقط سعی می کنم به او احترام بگذارم. احترامم هم احترامی نیست که بخواهم سرپوش بگذارم روی بعضی چیزها که درکشان نمی کنم. من در فیلم موج مرده نگاه جوانی را به تصویر می کشم که پدرش را دن کیشوت می داند و بابت این تلقی، قهرمان قصه ام را به مسلخ می برم. اینجا بیشتر از آنکه نگاه تحلیلی و شناخت نسل بچه ها مطرح باشد، صحبت از فاصله ای است که اتفاق افتاده. نگاه من نگاه سردار راشد - موج مرده - است. دروغ می گویم اگر ادعا کنم می روم پس ذهن ارغوان و دنیا را از زاویه نگاه او می بینم. اصلا ساختار ذهنی من به تعبیر امروزی آنالوگ است و این نسل، دیجیتال هستند. نمی شود اینها را با هم ممزوج کرد. من سعی می کنم درکش کنم و خواسته هایش را تا جایی که که درک می کنم، مطرح کنم.

    "تابناک"ـ ولی اتفاقی که افتاده فراتر از درک است من ارغوان را به شما نزدیک می بینم.

    اگر این اتفاق افتاده خوشحالم. اگرچه همچنان معتقدم که من این فاصله را دارم. اتفاق خوبی که افتاده این است که من با این که به این نسل باج نداده ام این توفیق را داشته ام که آنها از آثارم استقبال کنند. ـ اگر می گویم باج نمی دهم؛ قیاس می کنم با بعضی فیلمسازان که به نسل جوان باج می دهند و در سنین پیری جست و خیز جوانی می کنند و آشکارا رفتار غیرطبیعی دارند ـ من نگاهم به این نسل از نوع پدر و فرزندی است. بیش از این ارغوان وعلایق او را نمی شناسم.

    "تابناک"ـ با این همه به نظر می رسد شناخت شما از نسل امروز از زمانی که موج مرده را ساختید، بیشتر شده است. مثل همه چیز... مثل همه چیزهای دیگر که شناخت ما درباره شان بیشتر شده است. به نظر می آید بیشتر با این نسل همقدم شده اید.

    شما اصرار دارید ارغوان را با من مقایسه کنید ولی من اصلاً نمی توانم زاویه نگاهم را میان شخصیت ها تقسیم کنم. خیلی فیلم ها در سینما سوم شخص هستند و راوی که فیلمساز است از زاویه نگاه های متعدد وارد می شود، اما من نمی توانم... من باید به شدت به شخص اول بچسبم، با او هم نفس شوم تا به درونیات او راه پیدا کنم.

    "تابناک"ـ چرا عشق یک پدر به دخترش موضوع دو فیلم پی در پی حاتمی کیا می شود؟ شکل تکامل یافته این عشق را در به نام پدر می بینیم.

    ... شاید مقتضای سن من باشد.

    "تابناک"ـ شما دختر دارید؟

    بله

    ... تغزل

    "تابناک"ـ شما یک بار در مصاحبه ای داستان خاک سرخ را به داستان هاچ زنبور عسل تشبیه کردید و گفتید دغدغه اصلی تان آنجا پرداختن به موضوع سقوط خرمشهر بود. آیا می توان این مسأله را به داستان به رنگ ارغوان هم تعمیم داد و گفت که داستان، برای شما محوریت نداشت و می خواستید حرفی را بزنید؟

    یا خدا!!! این دیگر چه قیاسی است؟! یکی پرسید که ماجرای خاک سرخ چیست، خواستم در سریعترین شکل ممکن او را با تم مرکزی سریال آشنا کنم. همین.

    "تابناک"ـ آقای حاتمی کیا! داستان به رنگ ارغوان، داستان بدیعی نیست.

    اصلاً سال هاست که سینمای جهان با موضوعات تکرار شده کار می کند.

    "تابناک"ـ فارغ از پرداخت متفاوت و هنرمندانه شما جدال میان عشق و عقل بارها در ادبیات و سینما مطرح شده پس موضوع بدیعی نیست. آیا شما در قالب این داستان می خواستید اندیشه ای را مطرح کنید؟

    قطعاً همینطور است نه فقط در این فیلم، بلکه در همه فیلم هایم. شما بگویید در کدام یک حرفی برای گفتن نداشتم؟

    "تابناک"ـ پس داستان بهانه ای می شود برای اینکه حرف بزنید؟

    نه. این قاعده به این صراحتی که می گویی نیست. من صرفأ نیامده ام که حرفی زده باشم. من سینما را دوست دارم. حوزه هنر دلمشغولی من است. عشقم به تصویر است. به فریم است. به قاب است. به توازن و تعادل و موسیقی است و همه این ها در پس ذهن منِِ اهل ذوق هست. و طبعأ دیدگاه و ایدئولوژی ام را با این ها ممزوج می کنم.

    "تابناک"ـ مثل اتفاقاتی که در سال 81 افتاد و انگیزه شما شد برای ساخت به رنگ ارغوان؟

    من سال 78 نوشتن این فیلمنامه را شروع کردم...

    "تابناک"ـ اولین جرقه این فیلم، چه زمانی و در چه شرایطی خورد؟

    دقیق یادم نیست... ولی موقعیت شکار و شکارچی را دوست داشتم. من به وسترن علاقه دارم. فضاهایی را که حواشی غیر تصویری ندارند، دوست دارم. این را در دیده بان و مهاجر هم می بینید. سعی می کنم در کپسولی که ارائه می کنم منطق آن را هم درون خودش تعریف کنم، ولی اینکه رگه هایی از شرایط زمانه در فیلم من دیده می شود، شکی نیست. مثل هر فیلمسازی در لحظه، ایده های مختلفی دارم ولی نسبت خیلی از آنها را با خودم نمی دانم و ناگهان یکی از آنها نسبت به شرایطی که وجود دارد رنگ می گیرد. در مورد به رنگ ارغوان، به نظرم قتل های زنجیره ای در تشکیلات امنیتی نقطه شروع بود. من در سال 78 نوشتن طرح را آغاز کردم و به شکل جدی در سال 82 آنرا تمام کردم و همان سال فیلمش را ساختیم.

    "تابناک"ـ برای نوشتن فیلمنامه با بچه های امنیتی رابطه برقرار کردید؟

    آغاز این رابطه بعد از ساخته شدن فیلم بود. اتفاقاً انتقاد مسئولان امنیتی این بود که ما کارهایی که این قهرمان می کند، نمی کنیم. من هم گفتم الحمدلله. پس اتهام لو دادن سیستم امنیتی بر من وارد نیست. من تلقی خودم را از یک مأمور امنیتی ارائه کردم. مأموری که از دیدها پنهان است و از راه دور کسی یا جایی را کنترل می کند. این فرد می تواند یک مأمور امنیتی نباشد، یک شکارچی باشد. اطلاعاتی هم که گرفتم از فیلم هایی بود که از این جنس ساخته شده بود. فیلمی مثل "یک داستان کوتاه درباره عشق " از کیشلوفسکی که یک نفر از دور عاشق کسی می شود. یا فیلمی مثل "لئون" و یا " نیکیتا" از فیلمسازی فرانسوی به نام لوک بسون.

    "تابناک"ـ همان موقع در مصاحبه با روزنامه شرق گفتید دوست ندارید این فیلم را یک فیلم ***** بدانند...

    نمی گویم این فیلم وجوه ***** ندارد ولی وجوه ***** آن برای من اولویت نداشت. ترجیح می دهم این فیلم را نگاه تغزلی به انسان آرمانگرا بدانم.

    "تابناک"ـ ولی آقای شمقدری گفتند به رنگ ارغوان نقطه آغاز فیلم های ***** است؟

    با نظر ایشان منافات ندارد. کما اینکه برخی نوشتند این فیلم عاشقانه ترین فیلم ایرانی است. البته آقای شمقدری به قصد شکستن این تابو در سینما روی این موضوع زوم کرده اند و فکر می کنم از منظر مدیریتی قابل درک است. اگر چه من خیلی خوش بین نیستم.

    "تابناک"ـ که فیلم های ***** ساخته شوند؟

    بله. معتقدم که همچنان تحمل، کم است. سینما هنری مستقل از بقیه عناصر فرهنگی جامعه نیست. وقتی در حوزه های دیگر چنین تحملی وجود ندارد مگر می شود در سینما این تحمل را ایجاد کرد؟!

    "تابناک"ـ حالا بالأخره به رنگ ارغوان فیلم ***** هست یا نیست؟

    بگوییم:عاشقانه *****. این وجه آن برایم بیشتر اهمیت دارد. نمی دانم این چه علقه ای است که بعضی دوست دارند به سرعت قالبی بسازند و فیلمساز را قالب ریزی کنند. من هنوز زیر سیطره قالبی به نام دفاع مقدس گرفتار مانده ام. اشتباه نشود؛ من اگر فیلمی در ژانر جنگ بسازم باید این اشاره مطرح شود، ولی انصافأ فیلم آژانس شیشه ای صرفأ فیلمی درباره دفاع مقدس است و یا وجوه اجتماعی اثر بر بقیه چیره است؟

    "تابناک"ـ این که اصطلاح است؛ منظور فیلم هایی است که با موضوع دفاع مقدس ارتباط دارند.

    وقتی تعریف جامع و مانع نباشد، آدرس را اشتباه می دهد. موضوع و درونمایه آژانس شیشه ای تحلیل اجتماعی است. فیلم جنگی، فیلمی است که درآن توپ و تفنگ و اسلحه وجود دارد. درست است که به یک شاخه ای از آن در این فیلم اشاره می شود ولی لزوماً فیلم جنگی نیست...

    "تابناک"ـ دیگر دوست ندارید به عنوان فیلمساز جنگ معرفی شوید؟

    اگر به قاعده باشد، چرا دوست نداشته باشم؟ ولی در این دوران، دیگر فیلمی در خور این جنگ هشت ساله نمی شود ساخت و یا برای ساخت آن باید بسیار بسیار دردهای بی دلیل را به جان بخری تا بتوانی فیلم مورد علاقه ات را بسازی. الان ساختن فیلم جنگی مستلزم بودجه بسیار بالایی است که قطعأ در گیشه بازگشت مالی آن امکان ندارد، پس باید نهادهایی واسطه شوند. این نهادها فرمایشات خود را دارند و عملأ سینمایی بی بته و فرمایشی مد نظرشان است. متاسفانه اتفاقی که برای فیلم های جنگی رخ داده مثل مشکلی است که برای خانواده های محترم شهدا رخ داده است. تحلیل آسیب شناسانه از خانواده شهدا از نگاه ****، یعنی تحلیل ****. پس با تمام قوا هر کسی به این حوزه نزدیک شد باید فرمایشات آنان را بپذیرد؛ نتیجه این می شود که سینما از این خانواده فاصله می گیرد و عملأ در کشوری که سیصد هزار شهید داده است، کمترین نگاه تحلیلی به این جامعه ـ خانواده شهدا ـ وجود دارد. اصلأ کسی را به عنوان مسئول فرهنگی این حوزه ها زیر سوال نمی برم که این کم کاری از کجاست. ظاهرأ هاله ای از تقدس در اطراف این عزیزان شکل گرفته که بهتر است به این هاله بگوییم: سیم های خاردار. این غربت مضاعف برای سینمای دفاع مقدس هم رخ داده است.

    "تابناک"ـ اگر زیر عنوان سینمای دفاع مقدس نبودید چه می ساختید؟

    نمی دانم اصلأ به سینما وارد می شدم یا نه. این واقعیت است که من از جنگ وارد سینما شدم. شاید بهتر باشد بپرسید: الان به چه سینمایی علاقه دارم و من در جواب می گویم: سینمای اجتماعی. تا به حال 15 فیلم ساختم. غیر از دیده بان و مهاجر که درباره متن جنگ است کدام یک از فیلم های من صرفأ جنگی است؟ روایت اجتماعی از اتفاقاتی است که در جنگ رخ داده است.

    "تابناک"ـ یعنی شما می خواستید گزنده تر از آژانس شیشه ای و موج مرده فیلم بسازید که قرار گرفتن زیر این بیرق ـ دفاع مقدس ـ اجازه نداد؟

    اگر آژانس مربوط به سینمای دفاع مقدس بود که باید از آنها اجازه ساخت می گرفتم و آنها قطع یقین برای ساخته نشدن آن تمام قدرت خود را به کار می گرفتند. من در این فیلم، یک گلوله شلیک کرده ام که این گلوله نیز از پوکه گلوله شلیک شده ساخته شده بود. می ماند؛ اسلحه که آن هم با وساطت از نگهبانی یکی از تشکیلات فرهنگی گرفتم.

    "تابناک"ـ این ها را قبول دارم اما در این فیلم، شما جامعه ای را به باد انتقاد گرفتید که حاج کاظم را می رساند به جایی که آن کار را بکند.

    انگار شما اصرار دارید توجهی به وجوه هنری سینما نداشته باشید. می خواهم به شما بگویم اصلاً مأموریت من انتقاد نیست. این تقلیل دادن هنر است. انتقاد می تواند در فیلم من مستتر باشد اما چیزهای دیگری هم هست. من دارم فیلمم را می سازم. با قاب سینما که قصه گو است. در کنار آن شرایط اجتماعی را هم تحلیل می کنم. اگر من صرفاً خطابه گو بودم، مردم چکار به من داشتند؟!

    "تابناک"ـ تحلیل اجتماعی قوی تری در فیلم های شما اتفاق افتاده است...

    در فیلم های من مؤثر تر رخ داده است. یک زمانی به فیلم های من عنوان سینمای صادقانه را می دادند و من سعی می کردم این عنوان به من آویزان نشود. من لوکوموتیو ران نیستم که نتوانم مسیرم را تغییر دهم. من راه و مسیر را خودم می سازم و قرار نیست کسی بیاید و به من بگوید لطفاً از مسیر خارج نشو. خودم انتخاب می کنم. وقتی عنوان کلی سینماگر صادق را روی تو می گذارند، با هر فیلمی که به مذاقشان خوش نیامد می گویند: از مسیر صدق خارج شد.

    "تابناک"ـ البته برای هر سینماگری این اتفاق نمی افتد. بخش زیادی از این تلقی ها و عناوین به خاطر محبوبیت شماست.

    خب دوستی خاله خرسه است... خطاست. موجب مرگ یک هنرمند می شود. عنوان که درست می کنند دایره ای را روی تو می بندند که نباید از آن خارج شوی. خدا آقا مرتضی آوینی را رحمت کند؛ روزهای آخر عمرش، نامه ای برای من نوشت که « ای بلبل عاشق جز برای شقایق ها نخوان» این جمله عارفانه از دید عده ای تجویز ساختن سلول برای من شد. فکر می کنم به عنوان یک فیلمساز آنقدر قواعد سینما را بلد هستم که قصه ای را تعریف کنم. واکنش ها و هرچه هم که می سازم مال من است.

    ... اشاره

    "تابناک"ـ واکنش شما به تلاطم های سال 82 شد به رنگ ارغوان. واکنش شما به اتفاقات سال 88 چگونه خواهد بود؟

    انشالله بسازیم، بعد ببینید.

    "تابناک"ـ بهش فکر کردید؟

    می شود فکر نکرد؟! من حرفه ام فیلمسازی است. دارم در این حوزه نفس می کشم.

    "تابناک"ـ به فیلمسازی که می دانم فکر می کنید. منظورم این بود که به فیلمی مرتبط با رویدادهای سال 88 فکر می کنید؟

    باز داری صغری کبری می چینی و با هم توافق نمی کنیم. من می گویم: هر چه فیلم تا به حال ساختم واکنشی است به شرایط و اتفاقات پیرامونم و طبیعی است که در سال 88 هم به دور و برم نگاه می کنم.

    "تابناک"ـ ممکن است سرو صداهای به رنگ ارغوان بعد از این از شما آدم محافظه کاری بسازد؟

    همه چیز ممکن است...

    "تابناک"ـ واقعاً؟!

    قطعأ. همه چیز بر من ممکن است؛ چون انسانم. من این خصیصه انسانی را از جدمان حضرت آدم به ارث برده ام که به او این اختیار را دادند که هبوط کند. می توانیم به این هبوط سوگمندانه نگاه کنیم، می توانیم فاخرانه نگاه کنیم. بسته به زاویه نگاه ماست. البته در مقایسه با دیگر همکارانم از سال 65 که فیلمسازی را شروع کردم تا به حال به نظر می رسد که ثابت قدم تر بوده ام و عریان تر حرکت کرده ام و این عریانی همیشه شیرین نبوده است. خود را در معرض اتهام قرار دادم. من فانوس دریایی در نقطه ای ثابت نیستم. من کشتی ام؛ راه خودم را می روم. این اقیانوس به اقیانوس های دیگر راه دارد و هر بار شناختی تازه به دست می دهد.

    "تابناک"ـ گیریم نگذارند این کشتی حرکت کند، چه می کنید؟

    به هرحال شناوریم... ساکت می شویم... سکوت می کنیم... من گفته ام فیلم دعوت محصول دوران آقای صفار هرندی است. فیلم آژانس شیشه ای حاصل دوران گذر از آقای هاشمی به آقای خاتمی است. اینها همه واکنش به شرایط پیرامونی بوده اند... همان کشتی مثال خوبی است. ما یک موقعیت کاملاً شناور هستیم. من در دوران آقای هاشمی بوی پیراهن یوسف را ساختم. 95 درصد فیلم من شب بود، این حس من است که در فیلم جاری می شود.

    "تابناک"ـ شما الان گفتید فیلم دعوت محصول دوران آقای صفار هرندی است.

    نه شخص آقای صفار. منظورم دوران و فضای آن روز است و حالا چون ایشان در آن زمان مدیریت فرهنگی را بر عهده داشت، می گوییم: دوران آقای صفار هرندی.

    "تابناک"ـ شما در مورد فیلم دعوت این حرف را می زنید که منتقدین به خاطر ساخت آن به شما خرده می گیرند و دوران آقای صفارهرندی که به مدیریت فرهنگی ایشان انتقاد بسیار وارد است.

    خب؟!

    "تابناک"ـ یعنی آنها که می گویند ابراهیم حاتمی کیا نباید دعوت را می ساخت حق دارند؟

    باز دوباره صغرا و کبرا قاطی شد... من می گویم که فیلم های من محصول شرایط دوران هاست. شما نتیجه می گیرید: چون به آقای صفار انتقاد وارد شده پس به فیلم دعوت نیز انتقاد وارد است. این چه نتیجه گیری است؟

    "تابناک"ـ نه. می خواهم به سئوال اولم برگردم، اگر به رنگ ارغوان توقیف نمی شد در مسیر فیلمسازی شما تغییراتی می دیدیم؟ چون احتمالاً بخش عمده ای از این احساس به خاطر توقیف به رنگ ارغوان در شما ایجاد شده است...

    نگویید: اگر به رنگ ارغوان توقیف نمی شد، بگویید: اگر دوران آقای خاتمی تمام نمی شد. البته باز هم منظور من از خاتمی، یک فرد نیست. او تجلی شرایطی است. به هر حال، این تلون رنگی از دوران آقای ***** که در همان دوران، من دیده بان را ساختم شروع شده است، این ها آمده اند و رفته اند و ما در این مسیر پیر شده ایم. تجلی هریک از این دوران ها در فیلم های من بروز پیدا کرده است. من در فیلم مهاجر که آغاز دوران سازندگی است می گویم: به فریاد ما برسید این بچه ها دارند گم می شوند. یک عده آن طرف آب هستند و عده ای این طرف آب گیر کرده اند. شرایطی که رخ می دهد این احساس را در من ایجاد می کند که انگار یک عده از ما دارند از عده ای دیگر جدا می شوند.

    "تابناک"ـ و در دوران اخیر انتخاب مدبرانه می کنید. یعنی در دورانی که نمی شود از موضوعات دیگر حرف زد فیلم دعوت را می سازید.

    انتخاب مدبرانه تعریف شما باشد. من می گویم واکنش هایم را بروز می دهم. بله به چیز دیگری می پردازم. من، همیشه گفتم: هنرمند و آثارش نسبت به شرایط باید تحلیل شود، چرا من حلقه سبز را می سازم؟ وقتی می بینم که نمی توانم روی آب شنا کنم به عمق می روم.

    "تابناک"ـ به نظر من، شما آدم سیاست دان یا اندیشه ورزی هستید چون متناسب با شرایط و فضای روز انتخاب می کنید.

    من، قبل از این که فیلمساز باشم، در جهاد سازندگی کار کردم و به محض آنکه جنگ شروع شد، در جنگ شرکت کردم و دلم می خواست در حراست و و آبادانی این مملکت نقش داشته باشم. آن موقع داشتم با جانم این را می گفتم. الان هم در حوزه های دیگری همین انگیزه را دنبال می کنم. همیشه هم گفتم ****** ****** از آن همه است. نه آقای رفسنجانی، نه آقای خاتمی و نه آقای ***** نژاد... من همان اندازه سهم دارم که دیگران دارند. نگهبانی کرامت و ارزش های انسانی **** برای من جدی است. برای همین قلم روشنفکر لائیک، همیشه با بغض، تحلیلم می کند. چرا که نگاه من نسبت به ****، ارزشی است و جدا شدنی نیست. تحلیل و نقد می کنم ، ولی دنبال خدشه نیستم. چه اینکه بر سر مسأله به رنگ ارغوان به راحتی می توانستم روشی اختیار کنم که قهرمان شوم ولی به سرعت جلوی این ماجرا را گرفتم. چون از نگاه سیاستمدارانه به این جریان - امنیت- نگاه نکردم. خواستم با نگاه دلسوزانه به ****، نقد و تحلیل کنم...

    "تابناک"ـ به همین دلیل می گویم که شما آدم اندیشه ورزی هستید.

    اگر شما اسم این را سیاست دانی یا اندیشه ورزی می گذارید؛ بله؛ من همین هستم. در انتخابات 5 سال پیش به من رجوع کردند که آقا بیا درباره کاندیدایی فیلم بساز، گفتم: نمی سازم چون قبولش ندارم. گفتند: خوب فیلمتو بساز. گفتم: من کسی را که قبول ندارم به مردم توصیه کنم؟! مگر من مرده شویم که هر کسی را مقابلم گذاشتند بی اعتنا به اعتقاداتم کار کنم؟! ... خوشبختانه برای مسئولین **** هم جا افتاده که این بابا دارد حرف خودش را می زند. منتها بعضی وقت ها در شرایطی قرار می گیری که احساس می کنی همه درها برای حرف زدن بسته شده است...

    "تابناک"ـ در چنین شرایطی به عمق می روید؟

    وقتی ظرفیت کم باشد، دنبال راه های دیگری می گردی. چه کاریست که با سر به دیوار سنگی بکوبم... قطعا دنبال راه های دیگری می گردم... آن وقت زبانم، زبان اشاره می شود. بیشتر به عمق می روم.

    "تابناک"ـ مثل به رنگ ارغوان؟

    اگر بدانم روی آب می شود حرکت کرد، راهم را می روم. اگر ببینم نمی شود زیردریایی می شوم و باز هم راه خودم را می روم. قرار نیست یک جا بمانم. فیلم حلقه سبز مال من است ولی فیلمی است که به عمق می رود، نمی خواهم رو بیایم و یک چیزهایی را واضح بگویم. به ظواهر معاصر بی اعتنا می شوم و رنگ روز را در اثرم از بین می برم. چون فیلمسازم. لال که نمی شوم. سیاستمدار نیستم که بگویم الان دوره ما نیست، کنار بنشینیم. نه؛ من فیلمسازم. خیلی وقت ها هم ناخوآگاهم عمل می کند هر وقت هم که گرفتار طوفان هایی می شوم به دلم رجوع می کنم، هر چه او گفت، انجام می دهم.

    "تابناک"ـ پس شما محافظه کار نخواهید شد ممکن است لحن و زبانتان تغییر کند.

    بله. آنجا رجوع می کنم به دلم. وقتی آژانس شیشه ای را می ساختم به من گفتند این فیلم، یک جور انتحار ***** است ولی آنجا اعتقاد داشتم که باید بایستم و مؤمنانه حرفم را بزنم. قطعاً الان درباره حاج کاظم ها حرف نمی زنم. چون چهره ها مخدوش شده است.

    "تابناک"ـ یعنی دیگر حاج کاظم ها وجود ندارند؟

    الان، خیلی به هم ریخته است. شهر آلوده است. فضایی که حاکم شده من را یاد جریان عملیات مرصاد می اندازد. در شهر کرمانشاه حتی منافقین هم لباس ما را پوشیده بودند کسی نمی توانست کسی را بشناسد. همه به هم مشکوک بودیم. خود من را نزدیک بود، چند بار اعدام کنند. خدا بیامرز آوینی یک لندوور بهم داده بود، ماشین من شبیه پاترول های تلویزیون نبود. چند بار ما را از ماشین بیرون کشیدند و من به التماس و قسم افتادم که به خدا من روایت فتحی هستم. الان هم همینطور شده، من نمی دانم باید به کجا تکیه کنم تا امکان شناخت همه و حتی خودم را داشته باشم. شاید این گیجی را یک وقتی موضوع قصه ام بشود... نمی دانم...

    "تابناک"ـ شاید هم بروید فیلمی مثل دعوت را بسازید.

    بله، نگاهم عمقی تر می شود. در آن شرایط دوست ندارم بیرون را ببینم که چه می گذرد، چون نمی توانم رنگ ها را واضح کنم و از آنجا که جنس فیلمسازیم طوری است که نسبت مستقیمی با باور و ایمانم دارد، می روم سراغ چنین سوژه ای. موضوع فیلم دعوت ایستادن در اصلی ترین شاهراه مبادی ارزش هاست. جایی که انسان خودش را جای خدا می گذارد و طغیان می کند... سعی کردم بهانه های این طغیان را توضیح دهم...

    "تابناک"ـ این راه ادامه خواهد داشت؟

    شاید ... بسته به اوضاع دارد.




    منبع : تابناک

  9. 8 کاربر از پست مفید DeLaRaMa سپاس کرده اند .

    Aminmeshki (۰۱-۱۳۹۰-۱۹),Asghar (۰۱-۱۳۸۹-۲۱),blueblood (۰۸-۱۳۸۹-۲۹),fahime_ss (۱۰-۱۳۸۹-۲۱),Omid (۰۴-۱۳۸۹-۱۱),SHAHIN (۰۹-۱۳۸۹-۱۶),Shaqayeq (۰۵-۱۳۹۰-۱۷),SogandAbi (۰۱-۱۳۸۹-۲۰)

  10. #5

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۶-۱۱-۰۱
    شماره عضویت
    254
    عنوان کاربر
    بازيكن ليگ 1
    میانگین پست در روز
    0.07
    نوشته ها
    323
    سپاس ها
    902
    سپاس شده 2,842 در 574 پست

    پیش فرض

    اول از همه دانی جان مدیریتت رو توی این قسمت تبریك میگم...چیزی كه من برام خیلی جالبه اینه كه بخش فیلم و سینمای آبی دلان همیشه بیشترین بازدید كننده مهمان رو داشته یعنی دقیقا جایی كه میتونین خیلی از مهمان ها رو به عنوان عضو جذب كنین اما متاسفانه توجه زیادی بهش نمیشه حتی با وجود فعالیت های زیادی كه اصغر برای این بخش كرد یه خورده اینجا تنها بود...
    انشالله تو بتونی این بخش رو فعال تر كنی منم قول میدم كم كم فعالیتم رو توی این بخش بیشتر كنم...میدونم محمدرضا و امید هم میتونن پارتنر های خوبی باشن و البته بقیه بچه ها


    امروز یه مصاحبه از فرخ نژاد میخوندم دیدم واقعا حیفه شماها هم نخونین...من زیاد از این آدم خوشم نمیاد چون عموما از سینماگرایی كه توی یك قالب فرو میرن زیاد خوشم نمیاد منتها این مصاحبه تا حدود زیادی نظر منو عوض كرد این آدم تمامی پاسخ هایی كه به سوال ها داده كاملا حرفه ای و من كمتر آدمی رو توی سینمای ایران دیدم كه اینقدر اشراف داشته باشه نسبت به المان های مصاحبه برای سینما ....در هر صورت مصاحبه جالبی ...منم قسمت هایی كه دیدم جذاب تر رو بلود كردم حداقل جالب برای خودم ....


    =-=-=-=-=-=-=


    شاهین شجری کهن - احسان ناظم بکایی: او در چهار فیلم مهم که هر کدامشان در سال تولیدشان جایزه بهترین فیلم را گرفته اند، بازیگر نقش اصلی بوده،«عروس آتش»ساخته خسرو سینایی،«ارتفاع پست» و «به رنگ ارغوان» به کارگردانی ابراهیم حاتمی کیا و «چهار شنبه سوری» کار اصغر فرهادی. اما خودش هیچ وقت سیمرغ نقش اول مرد را نگرفت.او یک دهه قبل با بازی در «عروس آتش» همه را شگفت زدهع. واقعیت این است که فرخ نژاد در قالب مرد جنوبی عصبانی جا افتاده. یعنی همان شخصیتی که ده سال قبل به خاطر خلق آن مورد تحسین عمومی قرار گرفت اکنون به تهدیدی بزرگ برای آینده حرفه ای او در دنیای بازیگری تبدیل شده. معروف است که فرخ نژاد نقش را «باز آفرینی» می کند، یعنی شخصیتی که قرار است بازی کند را از نو می سازد. از آخرین کارهای او که این روزها همچنان بر پرده سینماها ست «دموکراسی تو روز روشن» است. او ستاره این فیلم است اما بیلبوردهای فیلم چیز دیگری می گوید. با او که این روزها سخت درگیر سریال «قلب یخی» محمد حسین لطیفی است یک ده بازیگری او در سطح اول سینمای ایران حرف زدیم.

    ***

    خیلی‌ها انتظار داشتند امسال سیمرغ بهترین بازیگر نقش اول به شما برسد.

    خب نرسید دیگر.

    همان خیلی‌ها باز انتظار داشتند به داوری‌ها اعتراض کنید. به‌خصوص با آن اتفاقاتی که در شب آخر افتاد...

    راستش دیگر زیاد برایم مهم نیست. شاید یک زمانی برای جایزة جشنواره بیشتر از امروز اهمیت قائل بودم. به هر حال هر بازیگری دوست دارد تحسین شود و برای بازی‌اش ارزش قائل شوند. ولی الآن برایم فرق چندانی نمی‌کند. یک جورهایی به این بازی عادت کرده‌ام. گاهی با خودم فکر می‌کنم که آیا واقعاً تحسین چنین آدم‌هایی و جایزة چنین جشنواره‌ای به این‌همه کشمکش و هیاهو می‌ارزد؟ تقریباً مطمئن شده‌ام که با خودم مشکل دارند، نه با بازی‌ام.

    خب چرا اعتراض نکردید؟ آن هم با اخلاقی که از شما می‌شناسیم و این‌که همیشه برای رسیدن به حق‌تان تلاش می‌کنید.

    تنها چیزی که ناراحتم می‌کند این است که چرا با آن اطمینان اعلام کردند و بعد ناگهان اسم یک بازیگر دیگر را خواندند. رفتار زننده‌ای بود. ثانیاً اعتراض کردن در این موارد فقط یک نتیجه دارد و آن هم این است که اسم چند آدم کوچک و متوسط، به تیتر رسانه‌ها و مطبوعات تبدیل می‌شود. بعد هم برمی‌دارند جوابیه می‌نویسند و خودشان را مطرح می‌کنند. یعنی اعتراض من باعث می‌شد یک عده الکی بزرگ شوند. نمی‌خواستم زیاد جدی بگیرمشان.



    موقعیت حرفه‌ای شما نشان می‌دهد که نیازی به سیمرغ ندارید، چون بدون جایزه هم سالی هفت هشت نقش اول را در فیلم‌های حسابی این سینما بازی می‌کنید. ولی انکار نکنید که جایزة جشنوارة فجر برای هر بازیگری مهم است. وگرنه از کجا برای ادامة مسیر انرژی و انگیزه می‌گیرید؟


    معلوم است که اهمیت دارد. من هم انکار نکردم، فقط گفتم دیگر به این بازی عادت کرده‌ام و سعی می‌کنم جدی نگیرم. ضمناً مهم‌ترین انگیزه برای من این است که کارم را به درستی انجام دهم. گاهی نقدهایی را می‌خوانم و خوشحال می‌شوم که اگر همه‌جا نادیده گرفته شوم، لااقل منتقدان با دقت و حوصله کارهایم را دیده‌اند و درباره‌اش نوشته‌اند. همین نقدها (چه مثبت و چه منفی) در کنار واکنش‌های صمیمانة مردم بهترین جایزه هستند. شعار هم نمی‌دهم.

    ظاهراً اولین تجربة کارگردانی شما چندان خوش‌یمن نبوده. تکلیف «سفر سرخ» چه شد؟ امسال هم که در جشنواره نمایش نداشت.

    خودم هم نمی‌دانم. این دورة چهارم است که قرار بوده فیلم در جشنواره حاضر باشد. حتی پیش از جشنواره چند نفر از مدیران رده‌بالای فرهنگی فیلم را دیدند و پسندیدند و قرار شد اکران شود. دیدید که برای فیلم تبلیغات شد، پروانة نمایش هم برایش صادر شد و در فهرست فیلم‌های جشنواره بود. ولی در آخرین روزها تلویزیون که تهیه‌کنندة «سفر سرخ» بود فیلم را به جشنواره نرساند و همه‌چیز منتفی شد.


    اصلاً چرا «سفر سرخ» در جشنوارة سالی که تولید شد حاضر نبود؟

    داستانش معروف است. تلویزیون چند فیلم تولید کرده بود که یکی‌اش «سفر سرخ» بود. بعد از بین همة این فیلم‌ها فقط همین یکی برای نمایش در جشنواره انتخاب شد و مسئولان تلویزیون هم گفتند که وقتی بقیة فیلم‌ها قبول نشده‌اند این یکی را هم نمی‌دهیم. مثل بعضی از قدیمی‌ها که می‌گفتند تا برای خواهر بزرگتر شوهر پیدا نشود خواهر کوچکتر را شوهر نمی‌دهیم! البته این حکایتی بود که تلویزیون روایت کرد.


    فیلمتان پروانة نمایش دارد ولی بعد از ده سال هنوز اکران نشده. چرا برای اکرانش اقدام نمی‌کنید؟

    والا نمی‌دانم چه بگویم.

    تصمیم نداری فیلم جدیدی کارگردانی کنی؟

    من که همیشه مترصد بوده‌ام، ولی باید فرصت و شرایط لازم فراهم باشد. قطعاً علاقه دارم باز هم کارگردانی کنم. چند طرح و فیلم‌نامه هم ارائه کرده‌ام که ظاهراً هنوز هیچ‌کدامشان به مذاق دوستان خوش نیامده. باید دید شرایط در آینده چگونه پیش خواهد رفت.

    از اکران «به رنگ ارغوان» و بازتاب‌هایش راضی هستی؟

    به هر حال همین که فیلم از توقیف درآمد، اکران شد و هیچ اتفاق وحشتناکی هم نیفتاد ثابت می‌کند که نگرانی و بدبینی مسئولان نسبت به فیلم‌های توقیف‌شده بی‌مورد است. همه دیدند که «به رنگ ارغوان» آن‌قدرها هم که می‌گفتند حساسیت‌برانگیز نیست و اصلاً چیزی نداشت که بخواهد شش سال توقیف باشد. این یک واقعیت است که فیلمی که با زایمان طبیعی به دنیا نیاید فیلم موفقی نخواهد بود. «به رنگ ارغوان» هم اگر شش سال پیش اکران می‌شد ممکن بود موفق‌تر باشد، ولی از این منظر برایم مهم بود که نشان داد با اکران یک یا ده فیلم هیچ اتفاق منفی و کنترل‌ناپذیری در سطح جامعه نمی‌افتد.



    نظرتان دربارة خود فیلم چیست؟

    به نظرم «به رنگ ارغوان» از لحاظ چفت بودن فرم و محتوا بهترین فیلم کارنامة حاتمی‌کیا است. بافت ملودرام آن مثل فیلم‌های قبلی پررنگ نیست و نگاهی عقلانی و خوددارانه دارد. شاید بتوان گفت متعادل‌ترین و کامل‌ترین فیلم حاتمی‌کیا است.


    حتی در مقایسه با «آژانس شیشه‌ای» و «روبان قرمز»...؟

    قهرمان «آژانس شیشه‌ای» نوعی قیصر انقلابی است که در بستر ملودرام رفتاری نمایشی و قهرمانانه دارد. در نوع خودش خوب است ولی تعادل و خودداری «به رنگ ارغوان» را ندارد.


    بازی‌ات در «دموکراسی...» با جدیت و حتی عصبیت همراه است، اما فضایی کاملاً کمدی ایجاد می‌کند. یعنی حتی یک ثانیه هم بامزگی نمی‌کنی و رفتارت طوری است که انگار اصلاً قصد نداری تماشاگر را بخندانی. اما در دل همان رفتار عبوس و جدی، کمدی ایجاد می‌شود و تماشاگر می‌خندد. این دوگانگی از کجا می‌آید؟

    معتقدم این آدم‌ها و بازیگران نیستند که باید بخندانند، بلکه موقعیت و فضای فیلم است که به خلق کمدی منجر می‌شود. مثلاً یکی از بهترین کمدی‌های تاریخ سینمای ایران «اجاره‌نشین‌ها» است. در این فیلم هیچ کس لودگی نمی‌کند و موقعیت‌ها همگی جدی هستند اما به شدت می‌خنداند و ضمناً تماشاگر را به فکر فرو می‌برد. الآن در سینمای ما کمدی جایش را به بانمک‌بازی و لودگی داده. من همیشه دلم می‌خواست به جای کمدی فیزیکی و لودگی در فیلم موقعیت کمیک ایجاد کنم. در «آتشکار» هم همین اتفاق افتاده. یعنی خود موقعیت خنده‌دار است، نه این‌که بازیگر بخواهد زور بزند تا از مردم خنده بگیرد.


    *شما نقش اول «فيلم دموكراسي تو روز روشن» هستيد اما اثري از شما در بيل‌بوردها نيست. همه جا عكس و پوستر گلزار وجود دارد. از اين اتفاق ناراحت نيستيد؟

    يك واقعيت وجود دارد و آن هم بازار است و بخش تجاري سينما. اين واقعيت كتمان‌ناپذير است كه رضا گلزار از نظر تجاري در جايگاه بالاتري از من قرار دارد و من به تهيه‌كننده حق مي‌دهم براي كسب گيشه اين كار را بكند اما در عين حال موافق گول زدن مخاطب نيستم؛ يعني اينكه ما تبليغاتي بكنيم كه تماشاچي به هواي ديدن گلزار بيايد اما حميد فرخ‌نژاد را ببيند اخلاقی نیست. رضا گلزار دوست عزيز من است و من به شخصيت او احترام مي‌گذارم و خود گلزار هم در اين قضيه بي‌تقصير است ولي اين كاري است كه مجریان تبلیغات فیلم‌ كرده‌اند تا فيلمش بفروشد. من در چهارچوب قرار دادم دربارة جاي اسامي در تيتراژ پيش‌شرطي داشتم كه رعايت شد. من هر چيزي را كه در چهارچوب قانوني فيلم بود گرفتم و هيچ حرفي ندارم. اين بحث را هم كه مي‌گوييد، من حق مي‌دهم به تهيه‌كننده. اما بايد در نظر گرفت كه تماشاگر هم ممکن است احساس کند که فریب خورده است. یعنی تماشاگری که برای دیدن گلزار می‌آید راضی از سینما بیرون نمی‌رود.

    *اما مخاطب در تبلیغات بیرون از سالن گلزار را مي‌بيند، ولی وقتی که وارد سالن مي‌شود شما را مي‌بيند.

    كاريش نمي‌شود كرد. در خيلي از كارهايي كه بوده‌ام اين‌طور بوده. طرف روبه‌رويم را طوري انتخاب مي‌كردند كه از نظر تجاري بتواند مخاطب را جذب كند. من نه تأیيد مي‌كنم نه تكذيب. بعضي مواقع جواب مي‌دهد بعضي مواقع نه. بعضی از تهيه‌كننده‌ها از حربه‌هاي تبليغاتي مثل شایعة توقيف فیلم استفاده می‌كنند، اما این نوع شیوه‌ها تا يك جايي جواب مي‌دهد؛ مثل همين «به رنگ ارغوان» كه بعد از شش سال اكران شد اما ماجراي توقيفش نهايتا 50 ميليون تومان به‌ش كمك كرد. ما بايد تبليغاتمان سمت و سوي درست‌تري پيدا كند. فيلم خوب مسيرش را پيدا مي‌كند نه پوسترش. تبليغات همان‌طور كه مي‌تواند كمك كند. مي‌تواند هم مخرب باشد.

    *به «به رنگ ارغوان» اشاره كرديد. شما در اين فيلم هم بازي خوبي داشتيد. به نظرتان چرا در اكران شكست خورد؟


    يك واقعيت وجود دارد؛ هر فيلمي كه از روال زايمان طبيعي‌اش خارج شود اين‌طور مي‌شود،‌ پيرامونش افسانه‌هايي به وجود مي‌آيد كه در فيلم نيست و وقتي تماشاگر فيلم را مي‌بيند در فیلم به دنبال شنیده‌هایش می‌گردد و چون آن‌ها را نمی‌یابد سرخورده مي‌شود. نصف فروش فيلم وقتي است كه تماشاگر مي‌بيند و نصف ديگرش تماشاچياني هستند كه تماشاچي‌‌هاي قبلي آنها را با تبليغ دهان به دهان مي‌آورند. ما در كشوري زندگي مي‌كنيم كه فرمول فروش مشخص است. چه بخواهيم چه نخواهيم فيلم‌هاي صاحب‌فكر كمتر مي‌فروشند چون تماشاچي ما دنبال پيام و شعار عميق در فيلم نيست؛ يك جامعة كسل داریم‌ كه مي‌آيد تا بخندد و حال كند. آن‌قدر در تلويزيون و اين‌ور و آن‌ور نصيحت‌ كرده‌اند كه حوصله نصيحت شنيدن ندارد. يك واقعيت ديگر اين است كه جامعه شادي نيستيم. با اين نگاه، فيلم‌هاي كمدي ما هرچند ضعيف و سخيف با فروش خوبي روبه‌رو مي‌شوند. خيلي مهم است سازنده تكليفش را بداند. راستش فيلمي مثل دموكراسي... مضمونش با پوسترش فرق مي‌كند. وقتي فيلم را مي‌بينيد داعيه فيلم معنوي را دارد اما پوسترش فيلمي تجاري را نشان مي‌دهد. اينها با هم نمي‌خواند. اين‌طوري تماشاگري كه مي‌آيد يك فيلم دختر پسري خوش‌آب‌ورنگ را ببيند با چيز ديگري روبه‌رو مي‌شود و از سالن كه بيرون مي‌رود حس می‌کند فيلم خوبي نبود. اين، خودش را نشان مي‌دهد.


    *اما فيلم‌هايي مثل «درباره الي» هم هستند كه فروش ميلياردي دارند.

    اين نوع سينما كه نوع سوم است خيلي هم مطلوب است اما جريان‌ساز نيست، موردي است. آرزوي هر سینماگری است كه فيلمي عميق بسازد كه المان‌هاي عامه‌پسند را داشته باشد و مردم ببينند ولي در عمل اين اتفاق نمي‌افتد. ما در سال 70 تا فيلم مي‌سازيم و الان داريم درباره حالت كلي حرف مي‌زنيم نه درباره استثناها.

    *شما، هم فيلم اكران نشده داريد و هم فيلم‌هايي كه بعد از يك مدت از توقيف درآمده‌اند. اين ماجرا تاثيري رويتان نگذاشته؟

    مهم اتفاقي است كه مي‌افتد. وقتي تو در جايگاه بازيگر يا كارگردان، فيلمي درست و محترم مي‌سازي، از آن به بعد از حيطه تو خارج است. اينكه توقيف مي‌شود يا بقيه چه نظري دارند به تو ربطي ندارد، تو كارت را كرده‌اي. اگر قرار باشد مدام به خط قرمزها و سانسورها فكر كني دیگر نمی‌توانی خلق کنی. اين خط قرمزها زياد است. معضل اصلي مسائل اصلي نيست. اتفاقا كارگردان‌ها اينها را مي‌دانند. معضل مسائل ريز و بعضي عقده‌گشايي‌هاست. همه خطوط قرمز و اخلاقي را مي‌دانيم. اگر بخواهيم مدام به مميزي‌ها فكر كنيم، معلوم است كه سر از كجا درمي‌آوريم.

    *خيلي‌ها مي‌گويند شما يك بازيگر غريزي هستيد و عكس‌العمل‌ها و كنش‌هاي زيادي داريد كه در لحظه اتفاق مي‌افتد مثل تيك زدن و جويده حرف زدن.

    ببينيد، بازيگر برای خلق یک بازی دو مرحله را طی می‌کند: يكي تكنيك و منطق و يكي هم احساس. بحث منطقي شامل انواع شيوه‌هاي ارائه نقش است كه در كتاب‌ها هم هست. بحث احساسي هم براساس داده‌هاي شخصيت و مسائل جامعه‌شناسي و روان‌شناسی و اقليم مخاطب ايجاد مي‌شود. تو اينها را از كانال خودت عبور مي‌دهي. تو بايد اين دو مرحله را يك‌جوري با هم بياميزي كه مخاطب به راحتي تو را بپذيرد.

    هركس براي خودش يك روش دارد. بعضي‌ها فقط حس دارند و تكنيك ندارند و برعكس. بازيگري تكميل است كه اين دو را با هم دارد و طوري ارائه مي‌هد كه مخاطب بدون حس کردن هر دو این روش‌ها، حاصل آن را باور کند. من همیشه به تکنیک بازی نابازیگران گرایش داشته‌ام؛ به نحوی که انگار همه‌چیز در لحظه اتفاق مي‌افتد. البته شرايط در هر كاري متفاوت است، مثل كارهاي تاريخي و منظوم. ولي انتخاب‌هايم تا حالا طوري بوده كه بتوانم از اين ويژگي استفاده كنم. وقتي ضريب باورپذيري يك نقش بالا مي‌رود اين نشانه موفقيت بازيگر است. اتفاقي كه در بازي من افتاده، اسمش غريزي نيست، اسمش تكنيك بازي نابازيگرانه است؛ تكنيكي كه برخلاف تكنيك‌هاي رايج و كلاسيك سعي مي‌كند از بازي‌اي استفاده كند كه به زبان مخاطب نزديك است و باورپذيرش مي‌كند. اگر تو نقشت را باورپذير كردي، بردي.

    * يعني همه حركاتتان كنترل شده است؟

    همه‌اش! اما در عين حال هيچ كدم از برداشت‌هايم شبيه هم نيست. اين مشكلي است كه من با صدابردارها سر قضيه تكرار يك ديالوگ دارم. در چهارچوب هر نقش بايد چيزي را رو كني كه حس كهنگي نداشته باشد. تلفيق اين دوتا مشكل است. همزمان با اينكه تو بايد ري اكشن بازيگر مقابل و جاي كات را بداني، در عين حال از تكنيك‌هايي استفاده كني كه تماشاگر فكر كند اين اتفاق دارد در همان لحظه مي‌افتد. اين اتفاق باعث جلب اعتماد مخاطب مي‌شود و وقتي اعتماد مخاطب را جلب كردي حتی مي‌تواني به سمت اغراق بروي. وقتي شما تماشاگر را به باور رسانديد بقيه كارها ساده مي‌شود. اين خيلي مهم است كه در زمان كوتاه يك فيلم، بتواني اعتماد مخاطب را جلب كني، بعدش خيلي كارها مي‌تواني بكني. خيلي مهم است وقتي مخاطب من را در دموكراسي... مي‌بيند ديگر آن پسرعموي عصبي عروس آتش و هواپيمارباي ارتفاع پست را نبيند و سردار ستوده را ببيند و بتوانم 10-5 دقيقه اول اين را به مخاطب بقبولانم. شما اگر كار اولتان باشد همان‌قدر كه سخت است خودتان را به تماشاگر نشان بدهيد، همان‌قدر آسان است چون مخاطب هيچ پيش‌زمينه ذهني درباره شما ندارد و يك برگه سفيد هستي و سابقه ذهني در تماشاچي نداري. يك بازيگر هرچقدر جلوتر مي‌رود از يك جهاتي خيالش راحت است اما از جهات ديگر سخت است كه شبيه نقش‌های قبلي نشود و نگويند اينكه شبيه نقش قبلي‌اش است!

    * يعني شما اينها را در كارگاه‌هاي آموزش بازيگري‌تان درس مي‌دهيد؟

    نه، من كلاس ندارم. به هر شهرستاني که برای کار یا فیلم‌برداری مي‌روم ورك‌شاپ مي‌گذارم. بچه‌هايي كه از مركز دورند و دسترسي ندارند اين‌طوري آشنا مي‌شوند؛ مثلا در فیلم «شب واقعه» در آبادان از شهرام اسدي (كارگردان)، امير كريمي (فيلم‌بردار)، جلال معيريان (چهره‌پرداز) خواهش كردم بيايند ارتباطات در سينما را درس بدهند. در آبادان بچه‌هاي سينماي جوان را جمع كردم و قبل از اينكه مفاهيم را بگويم چيزهاي ساده مثل ارتباط عوامل، ارتباط كارگردان و گريمور را به‌شان گفتم. ما درباره اين كليات حرف مي‌زنيم. در مشهد هم سر فيلم شب و قسم به دلتنگی به کارگردانی رسول صدر عاملي با بچه‌هاي حوزه هنري جلسه گذاشتيم. من با خودم اين قرار را گذاشته‌ام كه هر جا بروم از اين جلسات بگذارم اما كلاس ثابت بازيگري ندارم. اين كار معلمي مي‌خواهد كه من بلد نيستم. قرار نيست هر بازيگری معلم خوبي هم باشد اما ورك‌شاپ مي‌گذارم تا از این طریق بتوانم به جوانانی که امکان دسترسی به مرکز را ندارند کمکی کرده باشم.

    * خود شما چگونه وارد سینما شدید و کارتان را از کجا شروع کردید؟

    من هنرهاي زيبا خوانده‌ام. يكي از افتخارات من اين است كه سينما را با خسرو سينايي شروع كردم؛ كسي كه سينما برايش مهم و محترم است. با آدم‌هاي حسابي زيادي كار كرده‌ام. افتخارم گرفتن جايزه از جشنواره‌هاي خارجي و فجر نيست، بزرگ‌ترين افتخارم اين است كه با سينايي كارم را شروع كرده‌ام. من سال 1368 تئاتر را در هنرهاي زيبا خوانده‌ام. همان‌جا با سميرا سينايي دختر خسرو سينايي همكلاس بودم. در ترم دوم پيشنهاد ساخت يك فيلم را دادم كه آقاي سينايي قبول كرد و باعث ساخت «دركوچه‌هاي عشق» شد. در كنار اين، دستيار كارگرداني سريال‌هاي رده پايين را انجام دادم كه البته در كنار درس‌هاي آكادميك خيلي كمك كرد. ببينيد، سينماي ما مثل مملكتمان با خيلي‌ها متفاوت است و خاص است و همين‌ها در كنار هم كمك كرد چون سر كلاس چيزي را مي‌خواني كه در واقعيت اجرا نمي‌شود. سينايي به‌م ياد داد سينما را جدي دنبال كنم.

    * فكر مي‌كرديد بازيگر شويد؟

    نه! الان هم فكر نمي‌كنم بازيگرم. بارها گفته‌ام دغدغه‌ام كارگرداني است. حالا نمي‌دانم چطور شده دارم در اين رشته كار مي‌كنم ولي به محض اينكه بتوانم، مي‌روم فيلم خودم را مي‌سازم. شايد چون بحث كارگرداني خيلي از بازيگري مهم‌تر است اين‌طور مانده‌ام.

    * الان چي براي فيلمسازي، فيلمنامه و قصه داريد؟

    آره دارم اما چندتايش را براي بقيه تعريف كردم. گفتند قربونت نمي‌خواد بقيه‌اش را تعريف كني. يك فيلمنامه بهرام بيضايي برايم نوشت به اسم «سند»‌كه حوزه هنري سرمايه نوشتنش را داد، بعد هم خودش توقيفش كرد و گفت صلاح نيست ساخته شود.

    *خب، يك فيلم كم هزينه جمع و جور بسازيد؛ فيلمي كه خودتان همه كارش را بكنيد.

    اقتضاي قصه به تو مي‌گويد يك فيلم را در يك اتاق با يك نابازيگر بسازي يا با 10هزار سياهي لشكر و دكور عظيم؛ مهم انجام كار درست است. يك فيلمنامه درباره افغانستان داشتم كه سه چهار تا دولت بايد با هم همكاري كنند تا امكان ساختنش فراهم شود. فيلمنامه مفصل هم دارم كه طرحش را به هر كي مي‌گويم فرار مي‌كند.

    *خب، تو چهارچوب بنويسيد. چرا همه فرار مي‌كنند؟

    يك سري چيزها برايم جذاب است اما همين‌ها براي خيلي‌ها جزء اسرار مگو است. ما سينمايمان پر از فيلم‌هاي تكراري است. نمي‌گويم نمي‌شود كار متفاوت كرد اما ایده‌های من به گونه‌ای است که خیلی‌ها آمادگی پذیرش آن را ندارند. تهيه‌كننده‌هاي خصوصي كه فرار مي‌كنند، البته به‌شان حق مي‌دهم. چيزهايي براي من جذاب است كه فعلا شدني نيست. حالا اين حرف‌ها را مي‌زنم، بعد مي‌بينيد آخرش يك فيلم معمولي ساختم. راستش دلم نمي‌آيد با كارگرداني شوخي كنم. شايد در كارنامه بازيگري‌ام كار متوسط داشته باشم اما در كارگرداني اين را نمي‌خواهم، چون آنجا خود خودم هستم. تو بازيگري مي‌تواني ضعف‌ها را بيندازي گردن كارگرداني و تدوين و قصه اما در كارگرداني نمي‌شود اشتباه كرد.

    *شما در جشنواره پارسال، هفت، هشت تا فيلم داشتيد. دو تا نقش كوتاه در «بيداري روياها» و «شكلات داغ». چرا اين نقش‌ها را قبول كرديد؟

    درباره نقش‌هاي كوتاه در شكلات داغ به حامد كلاهداري (كارگردان) گفتم به اين شرط مي‌آيم كه ديالوگ‌هايش را حذف كنيد در بيداري روياها هم خوشم آمد چون يك فيلم كوتاه بود كه ربطي به قصه اصلي نداشت و تاثيرگذاري در هر دو طوري است كه ديده مي‌شوند. اگر باز هم از اين نقش‌ها به‌ من پيشنهاد شود قبول مي‌كنم اما يك متاسفانه‌اي اينجا وجود دارد كه آدم‌هاي بازيگر را وقتي مي‌آورند كه نقش‌ها خوب پرداخت نشده؛ مي‌آورند تا براساس گذشته آدم بلافاصله نتيجه بگيري. در فيلمنامه نيامده فلاني بدجنس است اما چون تو قبلا از او نقش‌هاي بدجنس ديده‌اي بلافاصله مي‌گويي پس او بدجنس است. در حقيقت با تكيه بر حافظه تماشاگر اين نقش و ضعف فيلمنامه را مي‌پوشانند. نهايتا در يك فيلمنامه به نقش‌هاي اول پرداخته مي‌شود و نقش‌هاي فرعي در حاشيه مي‌مانند. با اين وضع كمتر پيش آمده نقش كوتاه خوبي را ببينم ولي اگر نقش كوتاه خوبي پيشنهاد بشود باز هم انجام مي‌دهم به شرط آنكه بفهمم اين نقش براي سازنده مهم است. اتفاقا درآوردن اين نقش‌ها سخت‌تر است؛ اينكه بتواني در سه، چهار دقيقه نقش را نشان بدهي يك جور ضرب شست است.

    * شما كلي نقش متفاوت داريد. نقشي هست كه بازي نكرده باشيد؟

    آره، ما در سينمايمان كم پيش مي‌آيد به يك بازيگر طنز، نقش جدي پيشنهاد بدهند اما اگر بتواند از عهده هر دو بر بيايد مي‌توانيم بگوييم كامل‌تر است. از اين منظر، من خودم سعي كردم در ژانر جنگي، كودك، اجتماعي و... تجربياتي داشته باشم. به نظرم يك بازيگر كامل مثل يك كارگردان كامل بايد بتواند در ژانرهاي مختلف بازي كند؛ يعني هم جدي كار كند، هم كودك، هم تاريخي. به همين خاطر مي‌گويم مهرجويي كامل‌ترين كارگردان سينماي ماست، چون هم فلسفي ديديم ازش، هم كمدي، هم ملودرام و تو همه‌اش هم موفق بوده. اين براي يك بازيگر هم بايد باشد. نقش تاريخي بازي نكرده‌ام. خود مختار «مختارنامه» پيشنهاد شد. همان موقع داشتيم به رنگ ارغوان را كار مي‌كرديم كه به هر شکل شرایط فراهم نشد. اين طيف متفاوت بازي مد نظرم است و اتفاقا متفاوت‌ترين نقشم در آتشكار بود. خيلي دوست دارم اين فیلم محسن اميريوسفي ديده شود. به نظرم اين نوع نگاه مهم است. در بازيگري از يك جا به بعد كه همه شناختندت، اين كشف است كه تو را نو نگه مي‌دارد. اينكه نقش را دربياوري. در حالي كه همه تو را با لهجه جنوبي مي‌شناسند با لهجه «سدهی» حرف بزني، در حالي كه همه تو را به اسم يك شخصيت زورگو، تنومند و تندخو مي‌شناسند، اما حالا در «آتشكار» يك منفعل توسري‌خور زن‌ذليل باشي. در آوردن اين تغيير و رو كم كني خودت مهم است. همين تنوع در كارنامه بازيگري چه براي بقيه و چه براي خودت است كه جذاب است. من منتظر نقش‌هاي عجيب‌تر هستم مثلا در سريال «حلقه سبز» هم يك روح بودم؛ روحي بودم كه شبیه آن را در سینمای خودمان نداشتيم. يا بسيجي «طبل بزرگ زير پاي چپ» یا پليس «صحنه جرم ورود ممنوع» که قبلاً نمونة آن‌‌ها را نداشتیم.

    *اين چقدر به خودتان ربط دارد، چه قدر به فيلمنامه؟

    خيلي به خودم ربط دارد.

    *اما هر كارگردان روش خودش را دارد؛ بعضي‌ها سفت و سخت هستند.

    من با سرسخت‌ها كار كرده‌ام. بهشان گفتم كه اجازه بدهيد كارم را بكنم والا خوب نخواهد شد. اعتمادشان را جلب كردم. جواب هم مي‌گيرند. هيچ مورد حادي هم نبوده. صحبت قبل از آغاز كارم هميشه اين بوده كه بگذارند خودم نقش را بخوانم و بازنويسي بكنم. البته بعضي‌ها هم هستند كه مي‌گويند اين و لاغير. من اقرار مي‌كنم آدم اينجور فيلمسازي‌ها نيستم. من آدمي هستم كه شخصيت را خودم مي‌پردازم و مي‌نويسم و تا حالا تجربه گفته كه درست درآمده. هيچ وقت هم نترسيدم كه كارهايم شبيه هم بشود؛ مثلا من سه تا كار كردم پشت سر هم «عروس آتش»، «ارتفاع پست» و «چهارشنبه سوري». هر سه تا نقش عصبي بود اما نترسيدم هر سه تا عين هم شود چون مهم متن است و اينكه مخاطب باور كند نقش را. اين سه تا كار آن‌قدر ارزش داشت كه در كنار هم بازي كنم اما مهم لانگ‌شات است كه بعدا همه بفهمند و يادشان باشد من مي‌توانم آنها را بترسانم، بخندانم، بگرايانم. من نترسيدم از اينكه نقش‌هاي عصبي را پشت سر هم بازي كردم. هر كس ديگر هم بود اين نقش را اين جور بازي مي‌كرد تا موفق باشد. يك آدم‌ربا در آن وضع عصبي است يا يك پسرعمو در شرايط عشيره كه مي‌فهمد دارد اشتباه مي‌كند اما درگير سنت و عقل است هم همين‌طور. اما من از اين مقطع نترسيدم. مهم اين بود كه مي‌ دانستم وقت هست كه يك آدم منفعل در «آتشكار» يا يك پدر آن‌چنانی در «همبازي» شوم. يك مقطعي اين انتقادها را به‌ من مي‌كردند اما برايم مهم نبود و رد مي‌شدم. بايد ببينيم فيلمنامه چه مي‌خواهد و آن را درست انجام بدهيم.

    *اين موضوع فيلم «دموكراسي تو روز روشن» درباره چيست؟ ريا، تظاهر، برزخ؟

    اين فيلمنامه را من پنج – شش سال قبل خوانده بودم براي ساخت، اما نشد. مدام رفت و آمد و شد و نشد تا اينكه در اين مقطع به عنوان بازيگر بازي كردم. به نظرم به دلیل دست به دست شدن زیاد، يك كمي بوي چندسليقگي و تغييرات پي‌درپي مي‌دهد. مي‌گفتند اصل قصه درباره سعيد حجاريان بوده كه تير خورد، بعد اعمال‌نظرهاي افراد مختلف و بازنويسي‌هاي مداوم، آن را به جايي رسانده كه سليقه‌هاي مختلف در آن داده شده.

    *جالب اينجاست هر جا شما هستيد، فيلم جان مي‌گيرد.

    اين چيزي است كه شما داريد مي‌بينيد من چه بگويم. خب هست ديگر. من هنر كنم بتوانم از كار خودم دفاع كنم. علی عطشانی یک کارگردان جوان با حسن نیت و دوست‌داشتنی است، ولی یک واقعیت مهم وجود دارد: اينكه بخواهيم هم حرف معنوي بزنيم و هم فروش اخراجي‌ها را داشته باشيم، باعث مي‌شود يك‌سري اتفاقات نامتجانس به وقوع بپيوندند. البته اين «دموكراسي...» با همه اين حرف‌ها مي‌تواند پايه‌اي براي فيلم‌هايي باشد كه هم حرف معنوي مي‌زنند و هم پرفروش هستند.

    *شما معمولا ارتباط خوبي با نقش مقابلتان داريد و حتي باعث مي‌شويد طرف بیشتر از همیشه ديده شود.

    من خودم خيلي به تمرين و بحث و گفت‌وگو با طرف مقابلم اعتقاد دارم. اگر با هم هماهنگ شويم جواب خوبي گرفته‌ايم. بعضي موقع‌ها هم این‌طور نبوده.

    *اين سنت تئاتر است؛ تمرين قبل از كار و روخواني؟

    ببين يك‌سري نكات در تئاتر هست كه به درد سينما نمي‌خورد اما يك‌سري چيزها دارد كه به درد مي‌خورد؛ مثل تمرين و جلسات دورخواني كه اصغر فرهادي اين كار را مي‌كند. من سعي كرده‌ام در كار خودم با نفر روبه‌رو اين اتفاق بيفتد تا بر اثر تمرين زياد بدانيم مي‌خواهيم سر صحنه چه بگوييم.


    *خيلي جالب است يك بازيگر پركار نقش اول اين‌قدر پايبند به تمرين است.

    من پركار نيستم. ببين من 20 تا فيلم بیشتر ندارم. يك بار سرچ كن. امسال هفت تا فيلم تو جشنواره بوده. سه تاش از سال‌هاي قبل بوده (آتشكار، به رنگ ارغوان و همبازي) دو تایش يك سكانس بوده (بيداري روياها، شكلات داغ) و دوتا فيلم هم كامل داشتم (شب واقعه و دموكراسي...) امسال يك دفعه اين‌جور شد.


    *دستمزدتان چطور است؟ زياد مي‌گيريد لابد.


    من هميشه مي‌گويم هر چقدر كار بهتر باشد دستمزد كمتري مي‌گيري. ببين يك بازيگر از دو جهت مي‌تواند به فيلم كمك كند يكي از جنبه مالي يكي از جنبه ارزشي. چرا رضا گلزار 90 ميليون نگيرد؟ وقتي حضورش در يك فيلم اين‌قدر در فروش موثر است چرا نگيرد؟ چرا سهم نداشته باشد؟ منطقي است. من مي‌توانم بگويم من براي فلان فيلم يك ميليارد مي‌گيرم. مي‌گويند نمي‌دهيم به همين راحتي. وقتي به يك بازيگر اين‌قدر مي‌دهند تهيه‌كننده كه از پشت كوه نيامده، مي‌داند حضور اين آدم با اين قيمت سه برابر بازگشت سرمايه دارد. چرا نبايد بگيرد؟ بايد خوب هم بگيرد. بازيگري كه مي‌آيد و ضعف‌هاي فيلمنامه را مي‌پوشاند هم بايد پول بگيرد اما نه به اندازه بازيگر تجاري.

    *تا حالا شده طرف و نقش مقابلتان را خودتان انتخاب كنيد؟


    هيچ‌وقت! من چه كار دارم كي هست، او بايد خودش را به من برساند. خوشحال مي‌شوم كه يك نفر كه كار برايش مهم است روبه‌رويم باشد در حد مشاوره گفته‌ام اما تعيين تكليف، هيچ‌وقت.

    *نقشي بوده كه دلتان خواسته بازي كنيد؟

    آره، آرزو مي‌كردم ناصر تقوايي، كليدر را بسازد و من نقش گل‌محمد را بازي كنم يا يك‌بار بهروز افخمي به من پيشنهاد داد مي‌خواهد تنگسير را بسازد و تو زار‌محمد من باش. من هنوز چشمم به در است كه فیلم‌نامه‌اش را برایم بفرستند؛ هميشه بوده از اين آرزوها.

    *نسل جديد سينما را چطور مي‌بينيد؟

    اتفاقا با جوان‌ها خيلي كار كرده‌ام. ما وقتي رفتيم دانشگاه، ترم بالايي‌ها مي‌گفتند پيف‌پيف اين شهرستاني‌ها آمدند دانشگاه را خراب کرده‌اند.، ما هم به سال پاييني‌ها همین‌ها را گفتيم اما واقعیت این است که اين‌قدر استعداد مي‌آيد بهتر و كامل‌تر از نسل قبل. اقتضاي نسل است. كارگردان و بازيگر خوب مي‌آيد. يك زمان شرايط فراهم بود و بهترين آثار پديد آمد. هيچ وقت كور نمي‌شود. فرهادي و كاهاني آمده‌اند. محسن تنابنده كه به نظرم يكي از بهترين بازيگرهاي ايران است آمده. حامد بهداد آمده كه واقعاً بازيگر خوبی است. اينها چند سال ديگر آدم گنده‌هاي اين نسل مي‌شوند. جايگزين مي‌شوند با نقش و نگاه خاص خودشان. موسيقي پاپ ما يك دوره‌اي از بين رفت اما حالا خيلي فعال است. اين رودخانه هست و جريان دارد. اتفاقا ويژگي هنر در نوآوري است، حسن سانسور اين است كه باز كردن فكر را در پي دارد.

    *جديدترين فيلمي كه ديده‌ايد چي بوده؟

    «جايي براي پيرمردها نيست» را ديدم. بازي خاوير باردم فوق‌العاده بود. اسكار هم گرفت و پادشاه اسپانيا هم جشن عمومي در کشور اعلام کرد. راستی، به نظر شما اگر یک ایرانی اسکار بگیرد ما برایش جشن عمومی می‌گیریم؟! این هم برای خودش سوالی است.



    منبع : همشهری جوان 264

  11. 11 کاربر از پست مفید DeLaRaMa سپاس کرده اند .

    Aminmeshki (۰۱-۱۳۹۰-۱۹),blueblood (۰۸-۱۳۸۹-۲۹),fahime_ss (۱۰-۱۳۸۹-۲۱),Hamzad (۰۴-۱۳۸۹-۱۲),NiLoOfAr (۰۴-۱۳۸۹-۱۱),Omid (۰۴-۱۳۸۹-۱۱),SHAHIN (۰۹-۱۳۸۹-۱۶),Shaqayeq (۰۵-۱۳۹۰-۱۷),SogandAbi (۰۴-۱۳۸۹-۱۱),بهنام (۰۴-۱۳۸۹-۱۱),شيخ الرييس (۰۴-۱۳۸۹-۱۱)

  12. #6

    آخرین بازدید
    ۰۳-۱۳۹۲-۲۵ [ ۱۸:۵۰]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۶-۱۲-۱۲
    محل سکونت
    زیـر آســمون آبــی
    شماره عضویت
    391
    عنوان کاربر
    Banned
    بازیکن محبوب
    تمام دروازه بان هاي دنيا، فرهادمجیـدی ، كـاكـا
    مربی محبوب
    اسـطـوره بـیــاد مــانـدنــی نـاصـر حـجـازی ، پــورحـ
    میانگین پست در روز
    3.97
    نوشته ها
    17,214
    سپاس ها
    65,488
    سپاس شده 61,029 در 16,218 پست
    نوشته های وبلاگ
    6

    پیش فرض

    اين بيوگرافي نيست اما بد نيست همون طور كه از كارهاي نيك آنجلينا مي گن از مهتاب كرامتي هم بگيم

    گزارش تصویری از فعالیت ها و سفرهای مهتاب کرامتی بازیگر محبوب سینمای ایران به عنوان سفیر حسن نیت سازمان یونیسف، به روستاهای ایران.


  13. 6 کاربر از پست مفید SogandAbi سپاس کرده اند .

    Aminmeshki (۰۱-۱۳۹۰-۱۹),blueblood (۰۹-۱۳۸۹-۱۷),Farhad (۰۹-۱۳۸۹-۱۶),kajol.ss (۰۹-۱۳۸۹-۱۶),SHAHIN (۰۹-۱۳۸۹-۱۶),Shaqayeq (۰۵-۱۳۹۰-۱۷)

  14. #7

    آخرین بازدید
    ۰۳-۱۳۹۲-۲۵ [ ۱۸:۵۰]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۶-۱۲-۱۲
    محل سکونت
    زیـر آســمون آبــی
    شماره عضویت
    391
    عنوان کاربر
    Banned
    بازیکن محبوب
    تمام دروازه بان هاي دنيا، فرهادمجیـدی ، كـاكـا
    مربی محبوب
    اسـطـوره بـیــاد مــانـدنــی نـاصـر حـجـازی ، پــورحـ
    میانگین پست در روز
    3.97
    نوشته ها
    17,214
    سپاس ها
    65,488
    سپاس شده 61,029 در 16,218 پست
    نوشته های وبلاگ
    6

    پیش فرض

    گفتگو با رضا كریمی؛ كارگردان فیلم «آدمكش»

    جذب مخاطب بدون توسل به كلیشه‌ها
    «آدمكش»
    را می‌توان با اطمینان یك اثر شریف و آبرومند در حوزه فیلم‌های تجاری قلمداد كرد فیلمی كه در تك تك پلان‌هایش احترام خالقش را به چشم و گوش بیننده می‌بینیم. «آدمكش» پنجمین ساخته رضا كریمی است، كارگردانی كه با فیلم قبلی خود یعنی «انعكاس» هم توانسته بود معیارهای سینمای تجاری در ایران را اندكی ارتقا ببخشد. فروش روز افزون «آدمكش» گواه این نكته است كه فیلم با همه تلخی و دور بودن از فضای كمدی‌های مرسوم این روزگار توانسته مخاطبان خود را راضی از سالن‌های سینما بیرون ببرد.


    آقای كریمی! به عنوان اولین سوال می‌خواستم از فروش فیلم «آدمكش» آغاز كنم، خوشبختانه از آغاز سال 89 فیلم‌های جدی و فرهنگی سینمای ایران به نسبت فیلم‌های شبه كمدی و مبتذل بیشتر می‌فروشند. فیلم شما هم از این قاعده مستثنا نیست و در سه روز اول توانست بیش از 65 میلیون تومان فقط در تهران بفروشد. می‌خواستم تحلیل شما را درباره این وضعیت بدانم.
    ساخت آثار كمدی به خودی خود اشكال ندارد اما وقتی جریانی به راه می‌افتد كه به واسطه آن عده‌ای تلاش دارند جذب مخاطب را در این جنس از سینما و با یك ویترین خیلی مشخص ببینند، اشتباه است و به نظرم این مسیری است كه از اول اشتباه پیموده شده و از اول هم قابل پیش‌بینی بود كه از یكی جایی دیگر این تفكر جواب نخواهد داد.

    آینده «آدمكش» را با شرایط موجود چگونه ارزیابی می‌كنید؟
    آینده را نمی‌توان خیلی پیش بینی كرد ولی فكر می‌كنم این شروعی كه داشته شروع خوبی بود و نگاه سازندگان فیلم بر این است كه با تلاش‌ها و پیش‌بینی‌هایی كه كردیم به مقصودمان رسیدیم و مردم با فیلم ارتباط برقرار كردند و اتفاقا سیر صعودی كه فروش این فیلم دارد گواه این نكته است كه مردم با رضایت از سالن خارج می‌شوند كه امتیاز كمی نیست.

    هر پنج فیلم شما را می‌توان در گونه سینمای میانه جا داد. سینمایی كه ضمن احترام به شعور بیننده قصد جذب حداكثری مخاطب را نیز دارد.
    بله دقیقا. به نظر من باید فیلم توانایی جذب مخاطب را داشته باشد و برای من جذب مخاطب عام بسیار مهم است اما برای به‌دست آوردن این‌گونه از سینما متوسل به موارد خیلی سطحی و كلیشه‌ای نمی‌شوم. همان طور كه گفتید سعی من بر این است كه همان‌گونه كه فیلم مخاطب را جذب می‌كند دارای یكبار مفهومی و معنایی هم باشد تا تماشاگر دست خالی از سالن سینما بیرون نیاید.
    این هدفی است كه من در مسیر فیلمسازی‌ام همواره داشته‌ام و فكر می‌كنم خیلی هم دشوار است. چون وقتی شما هدفتان جذب مخاطب به هر قیمتی و از هر طریقی است مسیر چندان دشواری را پیش رو ندارید و یا آن سمت ماجرا كه شما خواهان ساخت یك فیلم شخصی هستید بیشتر مایل هستید در محافل خاص از فیلم تقدیر شود كه باز آن نوع سینما هم در قیاس با سینمای میانه تولید آسان‌تری دارد.

    در هر پنج فیلم شما، زنان حضور پر رنگی در بطن ماجرا دارند.
    پروسه قصه نویسی و فیلم ساختن من برخاسته از علایق و تفكر من است. در كارهایم خیلی عمد ندارم كه زن محور ماجرا باشد و یا زن اولویت بیشتری در قصه داشته باشد. این مسیری است كه طی شده و ممكن است در كار بعدی‌ام چنین نباشد‌. در «آدمكش» هم محور اصلی ماجرا حضور یك زن است اما نقش‌های اصلی دیگر را مردها ایفا می‌كنند.

    به سینمای مهندسی شده اعتقاد دارید؟
    بله، من این تفكیك را در انجام وظایف مختلف قائل هستم. البته ممكن است كه روزی فیلمنامه كارم را خودم بنویسم اما تا آنجایی كه ممكن است تلاش دارم از مقوله‌هایی مثل فیلمنامه، تدوین، طراحی صحنه و لباس و تهیه‌كنندگی فاصله داشته باشم و آدم‌هایی كه با اساس فیلم فاصله داشته‌اند، بیایند و كارهایشان را انجام دهند و من هم كنارشان باشم. در مورد فیلمنامه هم ترجیحم این است كه یك فیلمنامه آماده پیش رویم باشد و من با یك فاصله‌ای نسبت به آن فیلمنامه نظراتم را بر روی آن اعمال كنم و دست به بازنویسی بزنم.

    چه شد كه تصمیم گرفتید «آدمكش» را به عنوان پنجمین اثر سینمایی خود جلوی دوربین ببرید؟
    اینكه آدم به چه قصه‌ای می‌پردازد بستگی دارد به مجموع شرایطی كه در آن زمان و آن مقطع سراغ فیلمساز می‌آید. طرح فیلم «آدمكش» متعلق به خانم آزیتا موگویی، مدیر تولید فیلم «آدمكش»، بود و وقتی قرار شد با آقای پوستی كار كنیم من این را در كنار چند طرح دیگر به ایشان ارائه دادم و در جلسات مختلفی كه با هم داشتیم به این نظر رسیدیم كه بهتر است طرح «آدمكش» را بسازیم اما من در آن مقطع درگیر ساخت سریال «فاكتور هشت» شدم و قرار شد آقای محمدهادی كریمی فیلمنامه این كار را بنویسند كه شروع به نگارش این فیلمنامه كردند و پس از چند ورسیون به فیلمنامه فعلی رسیدیم و درست پس از پایان تصویربرداری سریال من بود كه برای پروانه ساخت این فیلم اقدام كردیم.

    زمانی كه فیلمنامه را به محمدهادی كریمی سفارش دادید، نظرتان نوشتن یك فیلمنامه روانشناختی بود یا یك فیلم پلیسی معمایی؟
    خیلی نظرم این نبود كه فضای غالب فیلم یك فضای معمایی و پلیسی باشد بلكه همان‌طور كه گفتید نظرم بر این بود كه كار یك درام روان‌شناسانه است كه مایه‌هایی از فضای معمایی هم در آن باشد.

    قبول دارید روایت معماگونه فیلم در 20 دقیقه ابتدایی خیلی بیشتر از نكات روانشناختی آن است و درست از دقیقه بیستم فیلم، فیلمنامه‌نویس با قرار دادن شخصیت رویا ملك‌زاده به عنوان شخصیت اصلی ماجرا فیلم را از یك اثر داستانگو به یك اثر شخصیت محور بدل می‌كند كه این نكته به ریتم فیلم هم آسیب زده؟
    فكر می‌كنم روندی كه فیلم برای قصه‌گویی می‌پیماید، درست است. ما در 10 دقیقه ابتدایی آدم‌ها را معرفی می‌كنیم پس از آن شخصیت حامد بهداد را داریم كه از دوستش می‌خواهد كه نامزدش را نجات بدهد و طی یك مصاحبه پزشكی ما پی به قصه اصلی فیلم می‌بریم. به نظرم این روند چندان عجیبی نیست. به‌طور دقیق‌تر ما ابتدا شخصیت‌های‌مان را معرفی می‌كنیم و پس از آن با یك ماجرای جنایی روبه‌رو می‌شویم كه در ظاهرش یك جنایت اتفاق افتاده اما بعد به لایه‌های زیرینش نفوذ می‌كنیم. ما مجبور هستیم به واسطه كندوكاوی كه شخصیت مازیار در قصه می‌كند به شخصیت‌ها و ماجراهای فرعی بپردازیم به حدی كه قصه بیرونی‌تر می‌شود تا اینكه به گره‌گشایی نهایی می‌رسیم و متوجه می‌شویم كه اصل ماجرا چه بوده. این روندی بود كه از همان ابتدا برای این قصه طراحی شده بود و من فكر می‌كنم كه روند درستی است و روایت قصه به سمت درستی می‌رود.

    محمد پوستی را چگونه پیدا كردید؟ تا آنجایی كه من اطلاع دارم ایشان سال‌ها پیش به همراه بهروز افخمی دفتر تولیدفیلم دایر كردند كه البته خروجی خاصی هم نداشت.
    آقای پوستی در تلویزیون سال‌ها به عنوان تهیه‌كننده حضور داشته‌اند. در سینما هم در چند سال گذشته مشاركت‌هایی در ساخت و تولید آثار مختلف داشته‌اند اما «آدمكش» اولین اثری است كه به عنوان تهیه‌كننده مستقل در سینما تولید كرده‌اند. من اطلاع چندانی از دفتری كه ایشان با آقای افخمی داشتند ندارم اما همان‌طور كه اشاره كردم ایشان تمایل داشتند یك اثر مستقل سینمایی تهیه كنند و به دلیل آشنایی كه از مدت‌ها قبل با هم داشتیم پیشنهاد ساخت این فیلم را به من دادند.

    فیلم با هزینه بخش خصوصی ساخته شده؟
    بله و هیچ اسپانسری هم در تولید این فیلم مشاركت نكرده.

    این را از این بابت می‌پرسم چون «آدمكش» به دلیل لوكیشن‌های متنوع و آدم‌های نام‌آشنایی كه جلوی دوربین و پشت دوربین دارد باید جزو آثار پر خرج سینمای ایران باشد.
    نه اتفاقا بودجه این فیلم چندان تفاوتی با آثار اكران شده این روزها ندارد. اگر منظور شما حضور سوپر استارها در این فیلم است در آثار دیگر هم شاهد حضور این افراد هستیم. اگر منظور شما لباس بازیگران است كه با لباس‌های چندان پیچیده و گران‌قیمتی رو‌به‌رو نیستیم، اگر منظور شما لوكیشن‌هاست باید بگویم بیشتر انتخاب‌ها در این رویكرد موثر بوده و در نهایت باید بگویم فیلم به لحاظ هزینه متفاوت با كارهای رایجی كه در سینمای ایران ساخته می‌شود نیست و حتی از برخی از این آثار نیز كم خرج‌تر بوده.

    به طراحی صحنه و لباس این فیلم اشاره كردید. من یك همكاری خیلی خوب بین شما به عنوان كارگردان، آقای محمود كلاری به عنوان مدیر فیلمبرداری و خانم ژیلا مهرجویی به عنوان طراح صحنه ولباس می‌بینم. كمی درباره این همكاری برای ما بگویید.
    فكر می‌كنم اگر قیاسی بین فیلم‌های قبلی من هم انجام دهید به این نكته می‌رسید كه لوكیشن در آن فیلم‌ها نیز از اهمیت خاصی برخوردار است. در واقع لوكیشن در آثار من باید ضمن سادگی، خاص هم باشد. زمانی كه من فیلمنامه‌ای را می‌خوانم یك سری تفكر و نگاه‌های نسبت به مكان‌ها و لوكیشن‌های فیلم دارم كه سعی می‌كنم با طراح و فیلمبردار كار این دیدگاه‌ها را در میان بگذارم و این نگاه را كامل كنیم تا برسیم به نقطه‌ای كه منظور من بوده اما در آدمكش به نظر خودم هماهنگی خیلی خوبی رخ داده است من به دلیل پیشینه همكاری كه با خانم مهرجویی داشتم خیلی خوب به تفاهم و هماهنگی رسیدیم.

    فصل‌های فلاش‌بك فیلم «آدمكش» با دوربین دیجیتال گرفته شده. این نوع روایت تصویری پیشنهاد خودتان بود یا آقای كلاری؟ و چه علت زیباشناسانه‌ای پشت كار بود؟
    من زمان نگارش فیلمنامه تصور خاصی از فلاش بك این فیلم داشتم و می‌خواستم چیز متفاوتی با فلاش بك‌های رایج باشد بر اساس مجموعه صحبت‌ها و جلساتی كه با آقای كلاری داشتیم ایشان هم نظرش بر این بود برای اینكه دستمان در قسمت رنگ بندی و یك سری از مسائل دیگر باز باشد این را ویدئو بگیریم تا بتوانیم نكات مورد نظرمان را روی آن به راحتی پیاده كنیم و بعد آن را به فرمت 35 تبدیل كنیم.

    در «آدمكش» ما عموما با نماهای بسته بازیگران رو‌به‌رو هستیم. خیلی نمای لانگ‌شات در این فیلم نمی‌بینیم. به واسطه اینكه فیلمنامه «آدمكش» یك فیلمنامه شخصیت محور است به چنین دیدگاهی رسیدید؟
    این هم از آن مواردی است كه خیلی نمی‌توانم درباره‌اش توضیح دهم. این نكته هم برخاسته از گرامری است كه من فیلمسازی متناسب با موضوع فیلمم و اتمسفر صحنه‌ها را اینگونه دكوپاژ می‌كنم. یعنی اصلا عمدی در كارم نیست بلكه بیشتر این نكته از حس من برخاسته است و به گرامر اصلی فیلمم بدل شده است. اگر می‌بنید كه در «آدم‌كش» كلوز آپ‌های زیادی وجود دارد به خاطر نوع قصه و نوع شخصیت‌ها حتما ایجاب می‌كرده كه ما بیشتر به آدم‌ها نزدیك شویم تا اینكه بخواهیم فضا سازی ببینیم

    علت حضور كمرنگ شخصیت لیلا اوتادی در فیلم چیست؟ این شخصیت چه كمكی به روند داستان می‌كند؟ آیا با حذف شدن این كاراكتر چیزی از بار داستان كم می‌شود؟
    نمی‌توان گفت كه اگر حذف شود اتفاق چندانی در داستان رخ نمی‌دهد. راستش من خودم اینگونه نمی‌بینم كه شخصیت لیلا اوتادی خاصیت كمی در فیلمنامه دارد چرا كه او در مقاطعی تاثیرگذار است. دكتر زمانی كه بیمار را از آسایشگاه فراری می‌دهد نیاز به یك همكار و همراهی داشت و اساسا نقش نگار بر این اساس طراحی شده بود. در تیمی كه مازیار در آن حضور دارد ما با شخصیت خانم دكتر مهرابی رو به رو هستیم كه اساسا نمی‌تواند روی همكاری وی حساب بكند پس ما نیاز داشتیم به فردی كه برای فرار دادن و پناه دادن به رویا همراه و همكار وی باشد. اگر به این بزنگاه‌ها توجه كنید متوجه می‌شوید كه حضور این شخصیت در روند داستان اتفاقا خیلی موثر است.

    در ساخت این فیلم از مشاوره‌های پزشكی هم بهره بردید؟
    بله، به هر حال اینگونه قصه‌ها، داستان‌های سختی هستد و باید متكی بر تحقیقات باشد. قبل از شروع فیلمبرداری با یكسری از دوستان روانپزشك در مورد مسائل پزشكی این كار مشورت‌هایی داشتم كه می‌توانم به آقای دكتر صنعتی و خانم دكتر معین اشاره كنم كه در مجموع موافق فرضیه‌های این فیلمنامه بودند و البته پیشنهادهایی هم در راستای بهتر شدن فیلمنامه مطرح كردند كه من سعی كردم در بازنویسی نهایی هم این نكات را در فیلمنامه لحاظ كنم.

    خانم كرامتی پیش از شروع فیلمبرداری جلساتی با این نوع بیماران داشتند؟
    بله ایشان هم قبل از فیلمبرداری در جلساتی شركت كردند كه با نقش چندان بیگانه نباشند.

    قبول دارید بازی حامد بهداد نسبت به سایر بازیگران كمی اغراق شده‌تر بود و در جاهایی به كلیت سكانس لطمه وارد می‌كرد؟
    من وقتی قرار است فیلمی را بسازم به یك سری از تعاریف نسبت به شخصیت‌های درون داستان می‌رسم. به حدی كه در نهایت می‌دانم چه كسی بهترین گزینه برای ایفای این نقش‌هاست. در مورد «آدمكش» همین اتفاق اقتاد. یعنی من از همان اول می‌دانستم كه این سه نفر باید شخصیت‌های اصلی فیلم من را بازی كنند. برای مثال با توجه به مشخصات ظاهری حامد بهداد او را بهترین گزینه برای شخصیت حمید می‌دانستم.

    سكانسی كه حامد بهداد برای اولین بار متوجه می‌شود نامزدش به‌جز یك قتل مرتكب چند قتل دیگر هم شده از نظر شما غلو شده نیست؟
    نه چرا؟ در آن سكانس حمید فكر می‌كند كه نامزدش قتلی را مرتكب شده و درصدد است آن را یك جوری رفع و رجوع كند اما در میانه‌های سكانس متوجه می‌شود ماجرا خیلی پیچیده‌تر از این مسائل است و طبیعتا شوكه می‌شود و به فراخور آن موقعیت احساساتی می‌شود پس می‌بینیم كه آن سكانس اصلا غلو شده نیست.

    و سخن آخر؟
    فقط امیدوارم این استقبالی كه از فیلم شده ادامه دار باشد و مردم از فیلم خوششان بیاید.

  15. 4 کاربر از پست مفید SogandAbi سپاس کرده اند .

    Aminmeshki (۰۱-۱۳۹۰-۱۹),fahime_ss (۱۰-۱۳۸۹-۲۱),kajol.ss (۱۰-۱۳۸۹-۲۱),Shaqayeq (۰۵-۱۳۹۰-۱۷)

  16. #8

    آخرین بازدید
    ۰۵-۱۳۹۷-۰۷ [ ۰۷:۲۰]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۶-۱۰-۰۱
    محل سکونت
    E:\xampp\htdocs
    سن
    29
    شماره عضویت
    4
    عنوان کاربر
    کارشناس فنی سایت
    بازیکن محبوب
    خودم
    مربی محبوب
    وردپرس رویائی
    میانگین پست در روز
    1.26
    نوشته ها
    5,562
    سپاس ها
    5,047
    سپاس شده 11,243 در 4,199 پست
    نوشته های وبلاگ
    12
    حالت من
    Mehrabon

    پیش فرض

    عموپورنگ:
    هر روز به ايده‌اي نو فكر مي‌كنم

    داریوش فرضیایی مجری محبوب کودکان و نوجوانان تاکید کرد با امکانات فعلی کار بیشتری نمی‌تواند انجام دهد.
    خبر: 12 یا 13 ساله بودیم که بساط اجراهای کودکانه‌اش را پشت قاب کوچک تلویزیون، پهن کرد و حال و هوای خسته و نه چندان روبه راه رسانه‌ای‌مان را جلا بخشید.

    آن روزها، خودمان و درس و مشقمان را به وقت عموپورنگ! تنظیم می‌کردیم و حتی گاه، قید کلاس و امتحان را می‌زدیم تا از قافله شادمانه‌های شیرین و شورانگیزی که یک روز در میان، چند دقیقه‌ای نصیبمان می‌شد، جا نمانیم. 9 سال گذشت و جا نماندیم تا قصه بی‌غصه ما و عموی دلخواه دلچسب‌مان هیچ وقت به سر نرسد و به قول خودش، بشویم بچه‌های نسل عموپورنگ! بچه‌هایی که هنوز هم خیلی بیشتر از گاهی، بچگی می‌کنند و با یک مشت تنقلات تر و تازه، پای برنامه اش می‌نشینند و شعرهایش را بی کم و کاست، هم‌خوانی می‌کنند، برایش عروسک می‌فرستند و خلاصه در خوشی خاطرات خوب‌شان غرق می‌شوند.

    فارغ از رفاقت‌ها و صمیمیت‌های معمول گپ و گفت‌های این سال‌ها، روبرویش نشستیم و شاید متفاوت تر از همیشه او را که برای خیلی‌ها جذاب‌تر و محبو​ب​تر از شخصیت‌های مانای کارتون‌ها و انیمیشن‌های پر زرق و برق وطنی و آن‌ور آبی است به پرسش کشاندیم.
    ترش و شیرین حرف‌های صریح و صادقانه داریوش فرضیایی را در سال‌های پر هیاهو و پایانی دهه چهارم زندگی‌اش هم چنان تکرار می‌کند، نوش جان 7 تا 70 ساله‌های دیروز و امروز و فردا...! گفت‌وگوی صریح خبرآنلاین با این مجری محبوب و کاربلد را در ادامه بخوانید:

    می‌گویند هر کسی چند روزه نوبت اوست. این چند روز تا امروز برای عموپورنگ، 9 سال شده است، نوبتتان به سر نرسیده؟

    من عاشق کارم هستم و همین طور دارم جلو می‌آیم. می‌دانم هر چیز را پایانی است، اما تاکنون به انقضا فکر نکرده‌ام. اصلا هم از این که چند سال سپری شده و هم چنان در ژانر کودک مانده‌ام، ناراحت نیستم. همین که وقتی پشت سرم را نگاه می‌کنم، بچه‌ها را با آن اشتیاق می‌بینم برایم لذت بخش و خوشحال کننده است.
    شاید هنوز جای کار داشته باشید، اما به نظر نمی‌رسد هم چنان حرف اول را بزنید.
    الان هم با همان انرژی، شادابی و علاقه کارم را انجام می‌دهم و اول و دوم بودن اصلا برایم اهمیتی ندارد. مهم، عشق به کار و بودن با بچه‌هاست. من تلاش کردن را دوست دارم و می‌دانم هر کس تلاش کند، نمره می‌گیرد، اما هیچ وقت به خودم بیست نداده‌ام و نخواهم داد. تولید و ارائه برنامه در این محیط، سخت و دشوار است. تهیه‌کننده برنامه به دلیل در اختیار نداشتن فضاهای خاص که لازمه تغییرات گسترده است، دائم حرص و جوش می‌خورد. ما با کم‌ترین امکانات کار می‌کنیم شما چه انتظاری از ما دارید؟
    این که شد ماجرای قسم و دُم خروس! شواهد نشان می‌دهد مسئولان، همه جوره هوای شما را دارند!
    مثلا؟
    از دکور و استودیو و... که بگذریم، هنوز یادمان نرفته که تا مدت‌ها بعد از رسمیت یافتن شبکه کودک، برای عزیمت به شبکه دو مقاومت کردید و سازمان هم کوتاه آمد! اسم این، توجه نیست؟
    دلیل ماندنمان این بود که شبکه یک را دوست داشتیم و فکر می‌کردیم شاید بتوانیم جایی پیدا کنیم و کارمان را ادامه بدهیم. به هر حال هر چه باشد شبکه اول قدمت بیشتری دارد. البته شبکه دو هم جایگاه خودش را دارد، اما در نهایت وقتی فهمیدیم سیاست بر این است که تنها شبکه دو به نام کودک شناخته شود و ناگزیریم نقل مکان کنیم، آمدیم.

    در مورد مسئولان هم بله از برنامه ما حمایت می‌کنند حالا به کم و زیادش کاری ندارم. به هر حال باید همه برنامه‌های کلیدی و مهم را مورد توجه قرار دهند، اما بحث اصلی من، امکانات است. ببینید در حال حاضر چه بودجه هایی برای سریال های تلویزیونی هزینه می‌شود. خب ما هم یک برنامه کودک پرمخاطبیم و درخواست بی جایی نیست که بخواهیم مورد حمایت قرار گیریم.

    آینده‌ساز مملکت همین بچه‌ها هستند و باید خیلی جلوتر باشند لذا خوب است همین قدر که به فیلم‌ها و سریال‌های پرهزینه بها می‌دهیم برای برنامه کودک هم ارزش قائل باشیم و ببینیم چه باید بکنیم تا اینها هم غنی و متحول شوند. هر چه باشد بعد از 9 سال حضور مستمر و مداوم روی آنتن، انتظار مخاطب به شدت بالا رفته است.

    بنابراین ما هم به همین نسبت از دست اندرکاران رسانه ملی توقع داریم. البته خودمان هم بیکار ننشسته‌ایم و در حال رایزنی هستیم. حتی درباره کارتون‌ها هم بحث داریم و معتقدیم باید کارتون‌های خوب و مناسبی قبل و بعد از آیتم‌های ما پخش شود تا موقعیت برنامه را تثبیت کند. شما از این کاستی‌ها بی‌خبرید و به عنوان یک خبرنگار، راحت بیرون گود نشسته‌اید و سوالاتتان را جسورانه می‌پرسید و خوشحالید که مرا نقد می‌کنید ولی من که وسط گود هستم دارم تلاش می‌کنم اما یک دست، صدا ندارد و همه باید کمک کنند.
    اما افراد موفق‌تر از شما هم الان با همین شرایط ، وسط گود هستند.
    این نظر شماست اما خدا کند همه موفق باشند.
    پاسخ کنایی جالبی است. شما می‌خواهید به هر قیمتی شده خودتان را حاکم کنید و بگویید موفق‌تر از بقیه هستید؟
    نه، خدا نکند. اتفاقا من آدم انتقادپذیری هستم و نمی‌خواهم بی‌انصافی کنم. حیف است حرف مرا به پورنگ، تعمیم دهید. اینها مشکل همه برنامه‌های گروه کودک است. الان همه تلاش می‌کنند برنامه بسازند و فقط من نیستم، اما فراموش نکنید پا گذاشتن به عرصه برنامه‌سازی کودک در آن زمان که روی کار آمدیم جسارت خاصی می‌طلبید که هنوز هم در ما وجود دارد.

    با افتخار می‌گویم ما خط‌شکن بسیاری از فضاهایی بودیم که الان متداول شده است. مجری برنامه کودک، شعر نمی‌خواند، اما من خواندم. نوع پوشش، لباس، دکوراسیون برنامه ما در ژانر خودش، نو و اولین بود. من کسی نیستم، اما به عنوان فردی که برای بچه‌ها تلاش می‌کند می‌خواهم بگویم باید برنامه ریزی بلندمدتی برای تداوم بی تکرار پورنگ‌ها و همان برنامه‌هایی که شما می‌گویید موفقند، داشته باشیم تا به یکنواختی نرسند.

    ما در درازمدت به تغییر نیازمندیم، اما افسوس که تنها به فکر و ایده آن چند نفری که در پشت صحنه‌ها مشغولند بسنده کرده‌ایم و از اتاق فکر و امکانات غافلیم. ابتدا باید شرایط و لوازم را فراهم کنیم و بعد، برنامه قوی بخواهیم. وقتی در بودجه، محدودیت قائل می‌شویم نباید توقع بیش از این داشته باشیم.

    من لبریز از توان و انرژی‌ام، اما بودجه و فضایی که در اختیارم می‌گذارند همین قدر است و نمی‌توانم بیشتر کار کنم. نمی‌دانم شاید سازمان هم واقعا محدودیت مالی دارد. الان برای عوامل و بازیگران یک سریال بعد از اتمام پخش مجموعه‌شان جلسه‌ای تشکیل می‌شود و مورد تقدیر و تشویق قرار می‌گیرند، اما در مورد برنامه‌های کودک، دریغ از یک نشست ساده! همه سرگرم و متوجه برنامه‌های دیگرند. من مسئولان سازمان را دوست دارم و می‌دانم که زحمت می‌کشند منتها دلم می‌خواهد این حمایت‌ها و دیدارها بیشتر شود و حداقل به هر دو ماه یک بار برسد چون همین کارهاست که به ما انگیزه و قدرت عمل می‌دهد تا موفق‌تر عمل کنیم.

    برنامه‌ریزان باید حمایت مالی، فکری، روحی و عاطفی داشته باشند، زیرا مجریان کودک، آدم‌هایی عاطفی هستند و با یک خسته نباشید خشک و خالی، واقعا خستگی از تنشان بیرون می‌رود و با یک ملاقات و دیدار، احساسِ بودن و وجود داشتن می‌کنند. البته ای کاش تهیه‌کننده ما هم در این گفت‌وگو حضور داشت و این حرف‌ها را او به شما می‌گفت. آقای آقاجانزاده، تهیه‌کننده بسیار سخت گیری است و چک و چانه‌های بسیاری برای بهبود اوضاع و تنوع برنامه زده است. به هر حال ما با همین هم داریم می‌سازیم و اگر حمایت‌ها ضعیف نبود از آنجا که قابلیت و توانمان بیش از این‌هاست خیلی کارها می‌کردیم.
    این «خیلی کارها» را بگویید تا ما هم بدانیم.
    ابتدا برای مدتی برنامه را متوقف می‌کنیم و پس از نشست و مشورت با کارشناسانی که فکر و نگاهمان را عوض کنند، برنامه‌ای تولیدی و کاملا متفاوت و شاد تدارک می‌بینیم که شاید هفته‌ای یک بار روی آنتن رود.
    خب چرا دست به کار نمی‌شوید؟ این هم اندیشی‌ها را الان هم می‌توانید داشته باشید.
    الان تا وقفه‌ای ایجاد شود و بخواهیم نفسی تازه کنیم، خود شما خبرنگاران و رسانه‌ها اصرار می‌کنید که زودباش شروع کن و... به هر حال باید فرصتی برای استراحت، فکر و بازسازی وجود داشته باشد. در حال حاضر مجبوریم هم زمان با کار، فکر هم بکنیم لذا بازده‌مان از این بهتر نمی‌شود.
    ولی شما قبلا هم این فرصت را به خودتان داده‌اید و بارها با وعده تغییر، خداحافظی کرده‌اید، اما در حضور دوباره‌تان، کم‌تر تفاوتی در کلیت و چارچوب برنامه دیده شده و تنها به تعویض دکور، تیتراژ و نام برنامه بسنده کرده‌اید. بعید می‌دانم اصرار رسانه‌ها و خبرنگاران شما را به فرصت سوزی وا دارد.
    شما حق دارید این سئوال را بپرسید، اما مخاطب، این تغییرات را دیده است. ضمن این که سبک، نگاه و احساس پورنگ هیچگاه تغییر نمی‌کند. من همینم حتی اگر الان بخواهم در یک فیلم سینمایی هم بازی کنم باز تغییر نمی‌کنم. از اینها که بگذریم در برنامه زنده نمی‌توان به دنبال تغییرات این چنینی بود. در حال حاضر من هر کاری بکنم همین می‌شود که دیده‌اید. واقعا چیز نویی نبوده که اضافه نکرده باشم. نمایش، مسابقه، تیپ سازی و... را در طول این مدت داشته‌ایم و توان و فکر و امکانات و بضاعت ما فعلا همین قدر است. بنابراین در برنامه زنده انتظار آپولو هوا کردن از من نداشته باشید زیرا آن تغییر اساسی که مد نظر شماست تنها با ارائه یک برنامه تولیدی حاصل می‌شود.
    چرا آپولوی تغییر را از ایستگاه برنامه‌ای تولیدی هوا نمی‌کنید؟
    چون نمی‌خواهم به هر برنامه تولیدی تن بدهم. اگر قرار است غیرزنده روی آنتن برویم باید ساختار، سناریو و چینش کار، قوی باشد. برنامه تولیدی به امکانات و فضا نیاز دارد. به عنوان نمونه، یکی از ایده‌های اجرا نشده ما به یک استودیوی خیلی بزرگ نیاز داشت که بتوانیم طناب‌های کِشی در آن ببندیم و تغییراتی در نحوه اجرا به وجود آوریم.

    بنابراین نمی‌توان بی‌گدار به آب زد. در برنامه زنده، تکلیف ما روشن است و بیننده می‌داند همه اتفاقات و حتی اشتباهات، در لحظه به وقوع می‌پیوندد و در واقع آن چه که عیان است چه حاجت به بیان است، اما در برنامه تولیدی به دلیل وجود زمان کافی، جایی برای خطا کردن نمی‌ماند و باید درصد اشتباهات را پایین آورد و برنامه‌ای ارائه کرد که حداقل تا 90 درصد، بی نقص و عیب باشد.
    پس با این وضعیت که به دلیل کمبود منابع و ضعف حمایت‌ها، امکان ارائه برنامه تولیدی، میسر نیست و برنامه زنده‌تان هم تا حدودی افت کرده است چه اصراری بر ماندن دارید؟
    نمی‌توانم بگویم ضعف نداریم اما افت را هم به همین راحتی نمی‌توان گفت. اصرار بر ماندن نیز به دلیل ارتباط عاطفی است که با بچه‌ها برقرار کرده‌ایم. خیلی از بچه‌ها شاید آن توجهی که به ما دارند را حتی درباره بخش‌های کارتونی برنامه هم نداشته باشند. البته این توجه ویژه قطعا مسئولیتم را سنگین‌تر می‌کند و سبب می‌شود سعی کنم همان عمویی که بوده‌ام، باقی بمانم. به هر حال وقتی بخواهی یک برنامه را 9 سال حفظ کنی باید از دل و جان مایه بگذاری و ما این کار را کردیم و با افتخار در کنار سایر همکاران بی هیچ چشم‌داشتی بار دشواری‌ها را به دوش کشیدیم.
    قبول دارید همین که می‌گویید می‌خواهید همان عموی 9 سال پیش باقی بمانید و سبک تان را تغییر ندهید هم خودش ضعف است؟
    فکر نمی‌کنم.
    یعنی نیاز رسانه‌ای مخاطب 9 سال پیش با کودکی که الان می‌خواهد با شما بزرگ شود، یکی است؟
    سئوال خوبی است، اما من هم می‌خواهم از شما بپرسم آیا 9 سال پیش، چیزهای بدی از من یاد گرفتید که حالا بخواهم از بچه‌های امروز، کتمانشان کنم؟
    نه! اما هر دوره‌ای اقتضای خاص خودش را دارد. شاید شعر و نمایش‌ها‌ی قاب شده در دیروز برنامه شما، نیاز امروزی‌ها را چندان برآورده نکند.
    گریز به گذشته اصلا بد نیست. به عنوان نمونه در دهه 60، برنامه‌های خیلی خوبی ساخته می‌شد و همه ما با کارتون‌ها و آثار قشنگ و دلچسب عروسکی آن روزگار، همذات پنداری می‌کردیم. الان هم باید بنشینیم و طرحی نو در اندازیم، زیرا در برنامه سازی، فرمول ثابت است و ساختار و شیوه، تغییر می‌کند و کم و زیاد می‌شود.

    بنابراین نبایده قاعده را بر هم زد .بلکه باید روش‌ها را امروزی کرد تا تحولی در برنامه‌های کودک ایجاد شود. ما به تغییر در روند اجرای برنامه‌ها نیز نیاز داریم. شاید کودک امروز با عروسک‌های قدیمی و حتی اجرای من دیگر ارتباط برقرار نکند. پس باید تلاش کنیم تا تکنیک‌های برنامه‌سازی و کارگردانی برنامه‌ها را به روز کنیم و عروسک‌هایمان را به استانداردهای جهانی نزدیک نماییم. خوشبختانه در نیل به این هدف نیز نیروی خوش ذوق، کم نداریم منتها همان طور که قبلا هم اشاره کردم امکانات در حدی نیست که بخواهیم خلاقیت‌هایمان را بروز دهیم.
    شاید بد نباشد قبل از آن که از این بحث، فاصله بگیریم از زبان شما بشنویم که آیا می‌توان پخش زنده را دلیلی بر یکنواختی برنامه‌های کودک تلویزیون دانست؟
    به هر حال پخش زنده همه برنامه‌ها به دلیل یکنواختی و شبیه سازهایی که ایجاد می‌کند می‌تواند ضربه بزند. من خیلی دوست داشتم فضایی به وجود می‌آمد و برنامه‌ای تولیدی و کاملا متفاوت ساخته می‌شد که هیچ چیزش شبیه برنامه‌هایی که الان در حوزه کودک روی آنتن می‌رود نباشد تا ما هم در رقابت با آن، نوآوری‌هایمان را بیشتر کنیم.
    از رقابت با فیتیله‌ای‌ها می‌ترسید؟
    من از هیچ برنامه‌ای واهمه ندارم. همه داریم تلاش می‌کنیم. به خدا، فضا دوستانه است.
    این درست اما الان مدت‌هاست فیتیله‌ای‌ها میاندار هستند و خوب هم از عهده کار برآمده‌اند و اتفاقا بر همین اساس، خیلی‌ها معتقدند اگر عموپورنگ دیر بجنبد...
    خدا هر کس را که برای بچه‌ها کار می‌کند، سالم نگه دارد و به اوج اعلا ببرد. من ادعایی ندارم و از هیچ خبرنگاری هم انتظار ندارم، تاییدم کند و مجیزگویم باشد.
    سهم خواهی داریوش فرضیایی از این سال‌های آنتن رسانه ملی؟
    برای خودم، تکرار دیگر بار تمام بچگی‌هایم را می‌خواستم و خوشحالم که به سهمم رسیدم و هم چنان می‌توانم آن نگاه کودکانه و شیطنت‌هایم را داشته باشم. شاید باور نکنید، اما محبوبیت و شهرت اصلا برایم ملاک نبوده و نیست و نمی‌خواهم سوپراستار باشم. من از همان ابتدا به دنبال پر کردن جای خالی شادی برای بچه‌ها بودم. در این سال​ها هم بیشتر سعی کردم شادی آفرین باشم و سرگرمشان کنم. اصلا هم ادعای معلمی و آموزش ندارم و همواره در برنامه‌هایم از نصیحت کردن فراری بوده‌ام.
    عمو پورنگ، 37 سالگی‌اش را کجا جا گذاشته که هنوز کودکی می‌کند؟
    جا نگذاشتم. همراهم است، اما اجازه نمی‌دهم پُررنگ جلوه کند. کودکی را بر آن غلبه داده‌ام. یک کودک 37 ساله‌ام. (می‌خندد)
    بچه‌ها تا به حال دل عموپورنگ را خط خطی کرده‌اند؟
    نه. بچه‌ها هیچ وقت از این کارها نمی‌کنند. آنها فقط مطالباتی دارند که شاید نتوانم برایشان برآورده کنم. البته من هم نمی‌خواهم دل کوچک و پاک آنها را خط خطی کنم، متنها مثلا گاهی که برنامه تمام می‌شود 90-80 نفری که در استودیو حضور دارند تک‌تک می‌خواهند با من عکس یادگاری بگیرند و از آن جایی که برای رفتن به خانه باید به سرویس برسم شاید فقط بتوانم با 10 نفر عکس بگیرم یا خیلی اوقات بچه‌ها از داخل جمع، ابراز علاقه می‌کنند و من نمی‌توانم به همه آنها جواب بدهم. بالاخره بچه هستند و ممکن است ناراحت شوند. با این حال الگوی همیشگی من همین بچه‌ها هستند زیرا هیچ کاری را از روی غرض ورزی انجام نمی‌دهند.
    اما بعضی بچه‌ها می‌گویند شما چند نفری را به عنوان نماینده خودتان معرفی کرده‌اید و تنها با آنها در ارتباطید و حتی بچه‌هایی را که برای دیدنتان از شهرستان‌های دور جلوی جام جم می آیند، تحویل نمی‌گیرید!
    به نکته خوبی اشاره کردید. تعداد بچه‌هایی که من با آنها مواجه ام ، میلیونی است،نه صد تا و دویست تا! حال شما بگویید من چگونه می‌توانم به این همه بچه جواب بدهم؟ از سوی دیگر همواره در نوشته‌ها، گفت‌و گوها، برنامه‌ها و دیدارهایم به مخاطبانم تاکید کرده‌ام که همدیگر را دوست داشته باشید و به هم احترام بگذارید.

    اگر کسی از جانب من به شما پیام دوستی می‌دهد به این معنا نیست که بخواهد خودش را نماینده من معرفی کند و نشان دهد که به عموپورنگ نزدیک‌تر است. به صراحت می‌گویم هیچ کسی نماینده من نیست و آنها هم که شما می گویید بچه نیستند زیرا بچه‌های 9-8 ساله کم‌تر اهل وبگردی و کامنت گذاشتن و خرده گیری و گلایه کردن در این سایت و آن وبلاگ هستند.
    اینها نوجوانان و جوانانی هستند که از 10 سالگی با من بزرگ شده‌اند و حالا که به مرز 20 سالگی رسیده‌اند دیگر نباید انتظار داشته باشند که بگویم دختر یا پسر گلم بیا ببینمت! فرصت رودررویی و دیدار را باید به نسل‌های جدید بدهند. من همواره از همه آنها خواسته‌ام تجربه‌هایی که از بودن با من به دست آورده‌اید برای سایر بچه‌های کوچک‌تر از خودتان که تازه مخاطب برنامه شده‌اند بگویید که مثلا عمو پورنگ روی این چیزها حساس است یا دوست دارد اینگونه باشید و...

    برخی هم این کار را از طریق وبلاگشان انجام داده‌اند لذا این شائبه به وجود آمده که برای خودم نماینده تعیین کرده‌ام. درباره بخش دوم سئوالتان هم باید بگویم اگر چه به هیچ عنوان راضی نیستم زحمت بکشند و برای دیدار با من به جام جم بیایند، اما تاکنون هرکس آمده دست رد به سینه‌اش نزده‌ام. من کسی نیستم و هیچ دیدار خصوصی هم ندارم و از همین جا مصرانه خواهش می‌کنم دیدار شخصی نخواهید.

    بعضی اوقات، بچه‌ها می‌آیند و انتظار دارند 2 ساعت برایشان وقت بگذارم که اصلا امکان‌پذیر نیست. بیشتر مواقع بعد از اتمام برنامه، جای دیگری ضبط دارم و باید به موقع برسم، اما هنگام خروج از سازمان با ده‌ها بچه مواجه می‌شوم و چون نمی‌توانم آنطور که مد نظرشان است برخورد کنم گلایه می‌کنند و می‌گویند فلانی که فلان موقع آمده بود را دیدی و ما را ندیدی حال آن که من واقعا تعهدی برای این گونه دیدارها ندارم و همه بچه‌ها برایم عزیزند و لزومی ندارد تبعیض قائل شوم.

    بنابراین امیدوارم وضعیتم را درک کنند. این را هم اضافه کنم که همه درخواست‌ها کودکانه نیست و گاهی توقعات بزرگترها بیشتر است. مثلا برخی مخاطبان دیروزم که حالا بزرگ شده‌اند تماس می‌گیرند یا مراجعه می‌کنند که ما می‌خواهیم به اتفاق سایر بچه‌های دانشگاه نزد شما بیاییم و سوالاتی را مطرح کنیم در حالی که الان حوزه کاری من این چیزها نیست. مخاطب من کودک است و سرگرم آنها هستم و اینگونه درخواست‌ها را هم اصلا منطقی نمی‌دانم.
    یادتان باشد زندگی، واقعیت است نه رویا. من هم مثل همه یک آدم هستم و ده ها دغدغه و گرفتاری دارم که نمی‌توانم بی‌خیالشان شوم. تا همین جا هم خیلی چیزهای مهم زندگی‌ام به تاخیر افتاده است. باور کنید خیلی اوقات به خاطر برنامه کودک نتوانستم مادرم را به دکتر ببرم و این مسئولیت را به دیگران سپرده‌ام. حتی برادر و خواهرهایم از دستم ناراحت شده‌اند که: «چرا برای مادر وقت نمی‌گذاری؟ وقتی تو باشی به خاطر چهره بودنت هم که شده بهتر به مادر می‌رسند!» و حالا که فکر می‌کنم می‌بینم راست می‌گویند.
    پس بدتان نمی‌آید که یک جاهایی هم از رانت عموپورنگ بودن ...
    اولا من جانم را هم برای مادرم می‌دهم، زیرا به این جا رسیدنم به خاطر او بوده است و کمال بی انصافی است که نتوانم برایش کاری انجام دهم. ثانیا چیزی برای خودم نخواستم و به دنبال وقت خارج از نوبت و کار غیرقانونی هم نبودم.
    نمی‌ترسید امیرمحمد به مرور زمان، شش دانگِ قلب بچه‌ها را از آن خودش کند؟
    نه. قسی‌القلب بودن شماست که باعث می‌شود این فکرها به ذهنتان خطور کند! (می‌خندد) از شوخی که بگذریم من هیچ واهمه‌ای ندارم، زیرا وظیفه ماست که نسلی را پرورش دهیم تا فردا جوابگوی رسانه باشد و امیرمحمد در آینده می‌تواند بازیگر خیلی خوبی شود.
    یعنی مجری خوبی نیست؟
    خودش دوست ندارد مجری شود. میزان علاقه‌اش به اجرا را بارها پرسیده‌ام، اما می‌گوید دوست دارم بازی و شیطنت کنم. امیرمحمد می‌خواهد استعدادش را در قالب بازی به اجرا در آورد.
    اما از قدیم گفته‌اند: «آشپز که دو تا شد، آش یا شور می‌شود یا بی نمک» می خواهم بدانم امیرمحمد برنامه را شور کرده یا بی‌نمک؟
    امیرمحمد بچه بسیار با استعدادی است و مکمل فوق‌العاده‌ای برای من است و برنامه را متعادل کرده است. چارچوب کار کودک و تمام خط قرمزها را به درستی می‌شناسد و رعایت می‌کند و من با اعتماد کامل می‌توانم بازیگری یک برنامه زنده را به او بسپارم. امیر، بسیار با ادب است و شیطنت‌های جلوی دوربینش هم فقط به خاطر بازی است و علی‌رغم کودکی‌اش، یک مرد کامل با روحی بزرگ است.
    پس اصرار بر این است که امیرمحمد، ضمیمه همیشگی برنامه عموپورنگ بماند؟
    چه اشکالی دارد تا جایی که توان ارائه و قابلیت اجرای تیپ‌های جدید مثل همین «گلدون خان» را داشته باشد و خودش هم بخواهد همکاری کند، از او استفاده کنیم؟ مگر این همه بازیگر که سال‌ها در صحنه‌اند، از مد افتاده​اند؟
    پس تاریخ مصرفش که تمام شود، رفتنی است؟
    امیر محمد و عموپورنگ که هیچ، بزرگتر از اینها هم وقتی نتوانند از عهده کار برآیند باید کنار روند.
    البته کنار رفتن برای شما چندان هم بد نیست. سرگرم نوشتن کتابی که قولش را داده بودید می‌شوید!
    نیاز به ترک آنتن نیست، همین الان هم می‌توانم بنویسم.
    خب از کتابتان چه خبر؟
    الحمدالله فعلا هیچ خبری نیست! هر چه بود را قبلا خودتان در خبرآنلاین منتشر کردید. اما نکته جالب این که برخی از بچه‌ها، نوشته‌های وبلاگم را صفحه‌بندی و صحافی کرده‌اند و چند جلدی را هم برای خودم فرستاده‌اند. با این وضع فکر می‌کنم بهترین مولف کتاب من، خود بچه‌ها باشند. معمولا در این زمینه، چیزهای جالبی به دستم می‌رسد مثلا خانم «زهره. س. ر» از شیراز، کتابی به نام «تولدی دوباره» را نوشته و برایم فرستاده‌اند که با خواندنش، گریه‌ام گرفت. شخصیت اصلی داستان این کتاب، خودم بودم. ماجرا در فصل پاییز می‌گذرد و من روی نیمکت پارکی نشسته‌ام و صدای خش خش برگ‌ها زیر پای عابران مرا به گذشته‌ها می‌برد.

    بچه‌ای ‌بی‌توجه به من در حال جست و خیز و بازی است و من او را تماشا می‌کنم و در عین حال متعجبم که چرا عکس العملی نشان نمی‌دهد و مرا نمی‌شناسد. در همین افکار، شناورم که مادر بچه برای بردنش از راه می‌رسد و یک لحظه نگاهش با من گره می‌خورد و با هیجان به فرزندش می‌گوید: «این عموپورنگ بچگی‌های ماست» آن جاست که به خودم می‌آیم و یادم می‌آید سال‌ها گذشته و پیر شده‌ام. بعد هم عصا زنان دور می‌شوم. البته این خلاصه ماجراست وگرنه داستان خیلی رمانتیک و رئال نوشته شده و فلاش بک‌هایی به گذشته و آینده دارد.
    چرا وبلاگتان را بی سر و صدا تعطیل کردید؟!
    به خاطر حاشیه‌ها و حرف و حدیث‌هایی که وجود داشت. فعالیت در محیط مجازی خیلی خوب است، اما وقتی نتوانیم تبادل نظر داشته باشیم و همدیگر را اذیت کنیم و یکی بگوید من نماینده بقیه‌ام و دیگری حسرت بخورد که چرا جوابش را نداده‌ام و... یعنی از هدف اصلی‌مان دور شده‌ایم. هدف از راه‌اندازی این وبلاگ، تداوم ارتباط و دوستی با بچه ها بود منتها متاسفانه داشت به برداشت‌های غلط منجر می‌شد، پس ترجیح دادم تعطیلش کنم.
    فکر نمی‌کنید خودتان بچه‌ها را بدعادت کرده بودید؟
    عموپورنگ بمیرد، شما راحت می‌شوید؟! (باخنده) با افتخار می‌گویم که در این مدت، نزدیک به 17 هزار کامنت را جواب دادیم، اما دیگر بس است! روش کارمان هم به این صورت بود که متنِ «از نظر خوب شما متشکریم و برایتان آرزوی سلامتی می‌کنیم. خدانگهدار» را به حافظه سیستم داده بودیم تا هرکس کامنت می‌گذارد این پاسخ به صورت خودکار برایش ارسال شود زیرا پاسخ شخصی به آن همه درخواست و نظر، کار غول هم نبود چه رسد به من! (می‌خندد)
    از بچه‌ها گلایه‌مندید؟
    بله. متاسفانه بچه‌های امروز، بچگی نمی‌کنند. همه درخواست من از آنها این است که بچه باشید. ما هر قدر هم پیشرفت کنیم نباید به آداب و رسوم و فرهنگمان، خدشه‌ای وارد شود. فراموش نکنیم آنچه تا امروز به عنوان میراث گذشتگان برای ما به یادگار مانده است حاصل تلاش بچه‌های قدیم در راستای حفظ و حراست و انتقال آن به نسل‌های بعد بوده است.

    بچه‌های جدید از قدیمی‌ها یاد بگیرند و این نباشد که وسایل ارتباط جمعی نوین و فضاهای تازه مد شده به اصطلاح امروزی، باورهای ما را زیر سئوال ببرند. من بچه‌ای را دوست دارم که باورهای پیشینیان را به باورهای نوین و جدیدش پیوند می‌زند و در دام بی‌هویتی‌های پوچ و زودگذر، اسیر نمی‌شود.
    خودتان هم تا حدود زیادی آیتم‌های برنامه را تحت تاثیر همین فضاهای جدید به روز کرده‌اید؟ به عنوان نمونه، شعرهایی که برای بچه‌ها اجرا می‌کنید دیگر آن اصالت و رنگ و بوی گذشته را ندارد.
    خانم شکوه قاسم‌نیا (شاعر بسیاری از شعرهای برنامه) که برای من خیلی عزیزند و قلبا ایشان را دوست دارم پیشنهاد کردند تغییراتی در نحوه اجرای اشعارشان بدهیم تا هم فرق بین شعر و شاعر مشخص شود و هم تنوعی برای برنامه باشد، زیرا چند شاعر جوان خوش ذوق و قریحه دیگر هم برای ما شعر می‌سرایند.

    به هر حال طبع، درخواست و ذائقه بچه‌ها تغییر کرده است. شاید عموپورنگ 9 سال قبل، شعر «خوش آمدی خوش آمدی» را نمی‌خواند، اما الان باید بخواند چون بچه‌ها شعرهای این طوری را گوش می‌دهند و دوست دارند! البته در عین حال مراقبیم تا به آن چه از دیرباز در فرهنگمان به عنوان ارزش شناخته شده است خدشه‌ای وارد نکنیم و همواره کیفیت را ملاک کارمان قرار دهیم.

    منتها راضی نگه داشتن همه خیلی سخت است. یکی از مهم‌ترین افتخارات من در آیتم «مسابقه پدرها» این بود که از بچه‌ها می‌خواستم دست پدرشان را ببوسند. همان طور که می‌دانید این رفتار پسندیده ریشه در فرهنگ گذشته ما دارد و بچه‌های آن روزگار در هر مناسبتی دست پدر و مادر را می‌بوسیدند اما الان در حال کم رنگ شدن است و ما تلاش کردیم آن را یادآوری کنیم و خوشبختانه در عمل هم بازخوردهای خوبی داشت.
    و طعم این گپ و گفت؟
    لیموشیرینی که با پوست خورده شود! (می‌خندد) البته این را اضافه کنم که زیباترین خاطره زندگی من امروز رقم خورد. برایم جالب بود بچه‌هایی که تا دیروزِ بیننده برنامه‌های عموپورنگ بودند امروز با جسارت به دنبال نقد او هستند. امیدوارم همواره پیروز و سربلند باشید. از بچه‌ها هم می‌خواهم برایم دعا کنند.

    روزگار دروغ و صد رنگی ، بر سر دار یار بردن ها

  17. 4 کاربر از پست مفید MR-X سپاس کرده اند .

    Aminmeshki (۰۱-۱۳۹۰-۱۹),kajol.ss (۱۰-۱۳۸۹-۲۱),Shaqayeq (۰۵-۱۳۹۰-۱۷),SogandAbi (۱۰-۱۳۸۹-۲۱)

  18. #9

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۶-۱۰-۰۱
    محل سکونت
    AbiDelan
    شماره عضویت
    3
    عنوان کاربر
    مدیریت کل سایت - ADMIN ؛ محبوب ترین کاربر آبی دلان از دید کاربران در "انتخابات سالانه برترین های آبی دلان در سال 93"
    میانگین پست در روز
    3.09
    نوشته ها
    13,633
    سپاس ها
    59,224
    سپاس شده 78,453 در 15,924 پست
    نوشته های وبلاگ
    1

    ویترین امتیازات

    پیش فرض

    مصاحبه با بهرام رادان؛ زندگی به سبک بهرام رادان در منزلش!







    وارد منزل بهرام رادان بازیگر محبوب سینمای ایران می شویم تا با سبک زندگی اش و برنامه هایی که برای آینده می خواهد انجام دهد بیشتر بدانیم.
    ساعت زندگی ات را چطور تنظیم می کنی؟
    بهرام رادان:من آدم صبح هستم.یعنی مغزم صبح ها خوب کار می کند و سعی می کنم روزها بیشتر کار کنم.و وقتی که باید سکانس های مربوط به شب را فیلمبرداری کنیم فقط تا ساعت 2 شب کار می کنم .
    اگر قرار باشد در فیلمی مثلا 20 کیلو وزن اضافه کنی این کار را انجام می دهی؟
    بهرام رادان:آره این اتفاق برایم افتاده است.برای فیلم راه آبی ابریشم باید 10 کیلو وزن اضافه می کردم.از 78 کیلو رسیدم به 88.البته بعد از آن با ورزش زیر نظر مربی ام به سرعت به وزن قبلی ام رسیدم.
    منزل شما خیلی قدیمی هستش.درسته؟
    بهرام رادان:بله کاملا درسته.عمر این منزل به 40 سال می رسد.به خاطر همین بیشتر از دکورهای چوبی استفاده شده که واقعا خیلی دوستش دارم.
    آیا تا به الان دچار بحران عاطفی یا درگیر موضوع عاشقانه شده ای؟
    بهرام رادان:نه.تا حالا پیش نیامده چون بیشتر تمرکز من برای کارم هستش تا به بهترین نحو انجام بدهم.
    چرا رشته دیگری را انتخاب نکردی و بازیگر شدی؟
    بهرام رادان:خوب حتی من زیاد به بازیگر شدن فکر نمی کردم ولی خوب فرصتی که برایم ایجاد شده بود را نمی خواستم از دست بدهم.واقعیتش این است که شیفته بازیگری شده ام و دوست دارم تا آخرش ادامه بدهم و مدرک دکترا بگیرم(با خنده).
    نمی خواهی کارگردانی را تجربه کنی؟
    بهرام رادان:چرا خیلی دوست دارم کارگردانی کنم ولی فکر می کنم هنوز موقعیتش فرا نرسیده است ولی کارگردانی از جمله برنامه های آینده من هستش.
    نظرت در مورد حامد بهداد چی هستش؟
    بهرام رادان:چطور شد یاد حامد افتادید.
    به خاطر اینکه فیلم آدمکش با بازی شما دو نفر در حال اکران است.
    بهرام رادان:حامد بهداد یکی از بهترین دوستان من هستش و فکر می کنم که آینده بی نظیری خواهد داشت.اصلا این را بگویم که وقتی پیشنهاد بازی در فیلم آدمکش را به من دادند و وقتی فهمیدم حامد هم در این فیلم حضور دارد,فقط به خاطر حامد نقش را قبول کردم.


    اگر بازی در یک سریال را به تو پیشنهاد بدهند مثلا مختارنامه ,بازی در آن را می پذیری؟
    بهرام رادان:خیلی دوست دارم که در تلویزیون هم حضور داشته باشم ولی به خاطر نوع شخصیتی که در فیلم های سینمایی داشته ام زیاد نمی توانم با نقش های سریال ارتباط برقرار کنم.سریال هایی همچون مختار نامه یا در چشم باد و.... از آن دسته سریال هایی هستش که باید یک مدتی از سینما دور باشی تا بتوانی نقش خیلی خوبی را بازی کنی.






    _ به نقل از فارس سینما

  19. 4 کاربر از پست مفید بهنام سپاس کرده اند .

    Aminmeshki (۰۱-۱۳۹۰-۱۹),masoud_bluesystems (۰۱-۱۳۹۰-۱۹),S@eEd (۰۱-۱۳۹۰-۲۴),Shaqayeq (۰۵-۱۳۹۰-۱۷)

  20. #10

    آخرین بازدید
    ۰۳-۱۳۹۲-۲۵ [ ۱۸:۵۰]
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۶-۱۲-۱۲
    محل سکونت
    زیـر آســمون آبــی
    شماره عضویت
    391
    عنوان کاربر
    Banned
    بازیکن محبوب
    تمام دروازه بان هاي دنيا، فرهادمجیـدی ، كـاكـا
    مربی محبوب
    اسـطـوره بـیــاد مــانـدنــی نـاصـر حـجـازی ، پــورحـ
    میانگین پست در روز
    3.97
    نوشته ها
    17,214
    سپاس ها
    65,488
    سپاس شده 61,029 در 16,218 پست
    نوشته های وبلاگ
    6

    پیش فرض

    میریم صقحه بعد برای مصاحبه با حامد بهداد ...

  21. کاربر روبرو از پست مفید SogandAbi سپاس کرده است .

    Shaqayeq (۰۵-۱۳۹۰-۱۷)

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •