*** به آبـي دلان خـوش آمديـد ***

مشاهده RSS Feed

دلنوشته(sayeha)

5 روز لعنتی که گذشت...

به این مطلب امتیاز بدهید
مامانی مهربونم...رفتنت انقد دردناکه که حتا پرنده ها هم مث قبل نمیان روی شاخه های درخت تاک پیر خونت بشینن و آواز بخونن...یادش بخیر هرصبح با صداشون بیدار میشدی و منو هم بیدار میکردی...مامانی جونم خونت انقد سوت و کور شده که هروقت بیدار میشم دنبالت میگردم و تو نیستی...
نیستی و ما رو تنها گذاشتی...
مامانی گلم زندگی بدون بزرگتر سخته...
اون بالا پیش خدا هوای ما رو هم داشته باش❤️



5 روز از روزی که توی بغلم جون دادی گذشت و من هنوز چای هل که میخورم یاد استکان چای هلی که دهنت گذاشتم و خوردی و گفتی الهی خیر ببینی میفتم...
5 روز گذشت و من هنوز عطر گلاب که به سرم میخوره یاد عطر تنت میفتم...
5 روز لعنتی از پر کشیدنت گذشت و من ثانیه به ثانیه جون دادنت رو هر لحظه جلوی چشمام میبینم
5 روز پر از بغض گذشت و من لعنت میفرستم به دستایی که نتونست بهت جون بده...



مامانی مهربونم 5 روز گذشت و تو این 5 روز تو راحت خوابیدی...بدون درد...بدون ناله...بدون ناراحتی...



#روحت_شاد_مادربزرگ_مهربونم ️




20/9/1396
برچسب ها: هیچ یک ویرایش برچسب ها
دسته بندی ها
دسته بندی نشده

نظرات

  1. khashayar آواتار ها
    آخ الان متوجه شدم،هدا رحمتش کنه ،تسلیت میگم مونا جان
  2. M♥ná آواتار ها
    نقل قول نوشته اصلی توسط khashayar
    آخ الان متوجه شدم،هدا رحمتش کنه ،تسلیت میگم مونا جان
    ممنونم عمو خشایار مهربون...
  3. Shaqayeq آواتار ها
    روحشون شاد :(
  4. M♥ná آواتار ها
    ممنونم عزیز دلم