*** به آبـي دلان خـوش آمديـد ***

مشاهده RSS Feed

Azadeh

.:: خان بابا (شعبه 8) به یاد Amir-8 ::.

به این مطلب امتیاز بدهید
توسط در تاریخ ۰۶-۱۳۹۲-۲۲ در ساعت ۲۱:۴۱ (1185 نمایش ها)
نقل قول نوشته اصلی توسط shirin.ayda نمایش پست ها
عین همیشه باد خاکسترای سیگارشو ریخته بود رو روزنامه های خونده شدش رو میز کوچولوی گردی که تو بالکنه فنجونشم با دونه های قهوه که بهش شکل خطایی نا مرتبو پیچ در پیج داده بود بغل عینکش بود...
هیچ وقت عادت نداشت در بالکنو ببنده حتی وقت طوفان...تو اتاق کارش پر بود از برگه های دانشجوهاش که صحیح شده آماده ی تحویل دادن بود....رو میزشم قاب عکسای تنها بچش کامران که فرانسه زندگی میکنه...دوس داره زود تر ترم تموم شه تا تابستون بره پیش کامرانش و شاهد
به دنیا اومدن سومین نوش سیروس که فرانسویش میشه لئو باشه..یک ماه مونده تا بتونه بره...عصرا همیشه میرفت پیش رفیقش که تو کتاب فروشیه..شبم با کتابای جدیدش برمیگشت و تا سپیده صبح همرو تموم میکرد یه چرتی میزد و پا میشد..گلای پشت پنجره هر صبح انتظارشو میکشیدن
تا سیراب شن ...خیلی گرسنست از یخچال آب گوشتی که پریروز از خونه خواهرش آورده بودو گرم میکنه و میخوره...بعدم میره زنگ میزنه به پسرش و کلی با نوه هاش حرف میزنه..
اما افسوس که مدتی رو که باید پیش نوه هاش میرفت و باهاشون بازی میکرد روی تخت بیمارستان گذروند و دو ماه بعد درست روز قبل به دنیا اومدن سیروس کوچولو نفس آخرشو تو آی.سی.یو در حالی که تو بدنش نه معده ای بود و نه پانکراس با نای و مری سوراخ شدش کشید..
...
چهار ساله که گلا خشک شدن...در بالکن بسته شده و کتابا تو کتابخونه حسرت نگاهشو میخورن و سیروس کوچولو نتونست عین رکسانو سالومه بابابزرگشو ببینه


برچسب ها: هیچ یک ویرایش برچسب ها
دسته بندی ها
دسته بندی نشده

نظرات